۱۳۸٥/۱٠/۳٠

 

ياهو

حجره‌ی خورشيد تويی...

حجره ی خورشید تویی، روضه ی ناهید تویی، روزن امید تویی...راه ده ای یار! مرا

در حیرت‌ام از آنچه سرانجام هم نداشت

وامانده‌ام در آنچه که انجام هم نداشت

بی‌دل‌ترین غزل ولی از فرط سادگی

در اوج شعر آینه ایهام هم نداشت

در هیئت مثالی‌اش از پشت لحظه‌ها

لغزید بین حادثه‌ها... گام هم نداشت

هان ای سه حرف سرخ جنون! پاسخم دهید

خوابی که ترجمان زلزله شد، نام هم نداشت؟!...

                                                                         دی ماه هشتادو پنج

 

دیگر وقت رفتن است... مدتها بود که می‌خواستم بروم. من پشت این (پنجره )بسیار گریسته و کمتر خندیده‌ام. بعضی از این متن‌ها با وضو نوشته‌شده‌است، برای گفتن بعضی حرفها من تنها یک وسیله بوده‌ام. شکر خدا که اهل ادا و ادعا نبودم؛ به تک‌تک کلماتی که نوشتم ایمان داشتم و کیست که نداند ایمان و صداقت همنشین‌های همیشگی‌اند و خدا را سپاس که صداقت کودکانه‌ام را هرگز از دلم نگرفته‌است.

الحمدلله که پيش روی ع ش ق و خالقش شرمنده نبوده‌ام

 

نه وارونه جلوه داده‌ام‌شان،

هرچه گفتم جز کلام حقیقت نبود.(...)

 

من ناگزیر بودم از نوشتن، گفتن از خورشیدی که در سینه‌ام می‌سوخت و می‌سوزاند... و جلوه‌گری می‌کرد... کنت کنزالمخفیاً فاحببت ان عرف... نعمتی که هرچه در توان داشتم به این گذشت که اگر از شکرش برنمی‌ایم، کفران نکرده‌باشم‌ش. که گفته‌بودی:یُدخِلُ مَن یَشاء فی رحمتِه...(۱)

من مکلّف بودم به گفتن وقتی که گفتی: فَذکّر... انّما انت مُذکِّر...(۲) ناگزیر بودم از درد و رنج نوشتن وقتی دست بر گلویم می‌گذاشتی که: و اَنا اَختَرتُک فاستَمع لِما یوحی...(۳) من باید چه می‌کردم؟... دیگر باید چه می‌کردم؟... وقتی به اینجا رسید که فَبایّ حَدیثٍ بَعدهُ یؤمنون؟(۴) باید چه می‌کردم؟...

وقتی که نشانم دادی:«بنده‌ی من! در این دنیا آن زمان که لب فروبستی و رها کردی، تا ثابت‌ کنی که آنچه به تو بخشیده‌ام زندان و زنجیر نیست، که بال پرواز است... حکم تنها پریدن‌ت را امضاء کرده‌ای... » آن وقت دلم لرزید... و شکست... ش ک س ت... و فریاد زدم: من از این دنیای تو بیزارم... بیزار...

حالا هر لحظه... هرلحظه... هر لحظه... حسرت و انتظار آن دمی را می‌کشم که صدایم بزنی:... اِرجعی اِلی رَبّک... راضیةً مرضیة.(۵) انشاالله.

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

و آنکه این کار ندانست در انکار بماند

.

.

.

***

اينجا را دوست داشتم با همه‌ی زيبايی‌اش، با پروانه‌ و ماه‌ های کوچک قشنگش... قصه که تمام شد، این پنجره که بسته‌می‌شود به این (خانه )می‌روم. نوشتن سرنوشت من است همانطور که عشق...

 

لطفآ ديگر اينجا چيزی برايم ننويسيد چون برنمی‌گردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)الدّهر/۳۱ ــ (۲) الغاشيه/۲۱ــ  (۳) طه/۱۳ــ  (۴)المرسلات/۵۰ــ (۵)الفجر/۲۸


:: لينک || ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/٢٤

 

ياهو

...

یارب! مگیرش آنکه دل چون کبوترم...

ببخشید آقا! کی به شما مجوز شکار در منطقه‌ی حفاظت‌شده داده بود؟!

***

...مشقم کن!

وقتی که ع ش ق را

                      زیبا بنویسی

فرقی‌نمیکند که قلم

از ساقه‌های نیلوفر باشد

یا از پر کبوتر.*

***

اللهّم انّی ادعوکَ کما اَمَرتَنی فاَستَجب لی کَما وَعَدتَنی...**

خدای من! تو را می‌خوانم آنگونه که مرا دستور داده‌ایی پس پاسخم گو چنانکه مرا وعده‌کرده‌ایی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*منزوی **از دعای روز مباهله


:: لينک || ٢:۳٠ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/٢۱

 

ياهو

يلدابازی با تأخير!

در پی درخواست‌های مکرر دوستان علیرغم گذشتن شب‌های بسیار از یلدا، من هم قاطی این بازی شدم. اما چون نشد که دسته‌بندی کنم شما همینجوری درهم بخوانید.

چیزهایی که دوست دارم: گل _ از هر نوعش که باشه_، رنگ نارنجی، هدیه گرفتن و از اون بیشتر هدیه دادن، فلفل قرمز، خرمالو، ادکلن با بوی توتون و کاج، حیوانات _خصوصا گربه، گنجشک و ماهی _ هنوز نمی‌دونم بهار رو بیشتر دوست دارم یا پاییز رو، دوچرخه‌سواری و یوگا و کونگ فو _ چه ربطی به هم داشت!_ کفش پاشنه‌بلند و دامن چین‌چینی، نون خامه‌ایی، آشپزی کردن و...

چیزهایی که دوست ندارم: معطل موندن سر قرار توی خیابون!، رفتن به دندانپزشکی، زمستون و برف و یخبندون، انواع و اقسام ویروس‌های کامپیوتر، حشرات _ خصوصا سوسک، هرچند که در غیاب پدر گرامی و گاه در حضورش، کشتنشون با منه_،از اینکه توی اتوبوس یا سایر وسایل نقلیه بهم تکیه بدند متنفرم٬ظرف شستن و سبزی پاک‌کردن و...

و اما... خیلی زود رنج هستم ــ ولی بعضی‌ها بلدن چطور با یه لبخند از دلم در بیارن!ــ متاسفانه حافظه‌ی وحشتناکی دارم، . علاقه‌ایی به زیاد مهمونی‌رفتن ندارم ولی مهمونی‌ها علاقه‌ی زیادی به من دارند! بچه ها رو خیلی دوست دارم و برعکس. بچه که بودم از اینکه هر کی از راه می‌رسید لپمو می‌گرفت و می‌گفت: وای چه دختر نازی ! خیلی بدم می‌اومد و به همین خاطر اغلب پشت مادرم قایم می‌شدم. از دیدن فیلم‌های زبان اصلی خوشم میاد و آرزو دارم یه روز بتونم انگلیسی و فرانسه و عربی رو اگه نه در حد فارسی، لااقل مثل ترکی حرف بزنم!

از دوران کودکی با پدرم رقابت شدیدی در تصاحب صفحه‌ی اول روزنامه‌ی اطلاعات و دو کلمه حرف حساب مرحوم گل‌آقا داشتم، که اغلب ایشون به نفع من کنار می‌رفت. کلاس سوم دبستان که بودم پشت کمد مادرم و به صورت یواشکی داستان سیاوش رو از گزیده‌ی شاهنامه خوندم و کلی گریه کردم. تا پایان دوران راهنمایی پروژه‌ی خوندن تمام کتابخونه‌ی پدرم رو به شکل مخفیانه با موفقیت به اتمام رسوندم و در این مدت بارها مچم گرفته‌شد و مورد توبیخ قرار گرفتم؛ که خب از رو نرفتم!

از پنج‌ونیم سالگی خوندن و نوشتن بلد بودم _ و این بیماری مزمن روز به روز هم شدیدتر می‌شه_ و به قول مادر مرحومم از همون موقع هر کاغذ پاره‌ایی گیر می‌اوردم می‌خوندم؛ از روزنامه‌ی سبزی گرفته تا کاغذهای روی در و دیوار و پشت مغازه‌ها و حتی توی ماشین‌های مردم. یکبار هم فکر کنم در یازده سالگی توی یه مهمونی از قبل از ظهر تا عصر تمام کتاب‌های پسر صاحبخونه رو خوندم، چیزی حدود بیست جلد!

قصه‌های بهرنگ کتاب محبوب دوران کودکیم بود و همیشه آرزو داشتم مادرم برام یه عروسک سخنگو بدوزه. برنامه‌ی خردسالان رادیو رو دوست نداشتم چون همیشه اون موقع داشتم مشق‌هام رو خرچنگ قورباغه می‌کردم و بعدش باید می‌رفتم مدرسه. از مدرسه رفتن متنفر بودم و دوران دوازده ساله‌ی تحصیلم پره از مشق‌های ننوشته و تمرین‌های حل نکرده و تجدیدی و اینا!

همفری بوگارت هنرپیشه‌ی محبوب دوره‌ی کودکی و نوجوانی من بود. یه بار هم نوزده بیست سالم بود که خوابشو دیدم. فکر کن یه دست کت و دامن و کلاه آبی آسمانی پوشیده‌بودم _رنگی که اغلب آخرین انتخاب منه!_ با یکی از اون لیموزین‌های سوسکی سیاه اومده بود دنبالم که شام بریم بیرون!_واقعن که شرم آوره!_ البته بعدها گریگوری پک هم محبوب دومم شد؛ خصوصا توی برف‌های کلیمانجارو خیلی دوستش داشتم. آهان! فیدل کاسترو از خردسالی مورد علاقه‌ام بود و البته هنوز هم.

باز توی همون دوران خردسالی می‌خواستم بزرگ که شدم خواننده بشم و به همین دلیل علاقه‌ی وافری به حموم داشتم! بزرگتر که شدم می‌خواستم هنرپیشه بشم ولی پدر محترم حتی نذاشتند من برم کلاس‌های بازیگری حوزه‌ی هنری. از اونجایی که کلاس پنجم ابتدایی اولین شعرم رو گفته بودم و البته کسی تحویلم نگرفته بود _مثل تمام شعرای بزرگ!_، گفتم خوبه برم شاعر بشم. و به همین دلیل شعر رو کمی جدی گرفتم یا شعر کمی ما رو گرفت! در پی مجاهدت در این راه بسی دود چراغ که نه، دود سیگارهای سهیل محمودی رو خورده‌م؛ چند بار هم قیصر امین‌پور و ساعد باقری و مقادیر معتنابهی از شعرای معاصر از شعرهام تعریف کردند و یه بار هم علی معلم دامغانی رو توی راهروی استودیو ضبط صدای جام‌جم دیدم که بهم لبخند زد! دیروز هم سیدعلی صالحی رو توی خانه‌ی هنرمندان رویت کردم.

در حال حاضر هم تقریبا هرشب به مدت نیم‌ساعت تمام سلول‌های خاکستری مغزم رو می‌فرستم مرخصی و هجویات باغ مظفر رو نگاه می‌کنم. شخصیت مورد علاقه‌ام هم حیف نون می‌باشد!

از دوران نوجوانی همه‌ی دوستان و اطرافیان و آشنایان و غیره متفق‌القول بودند که من محاله در تمام عمرم عاشق بشم و اینجانب رو به تمام عناصر طبیعت بی‌جان تشبیه می‌نمودند. ولی خودم هر روز صبح که بلند می‌شدم فکر می‌کردم یعنی می‌شه امروز عاشق بشم؟! و سال‌های متمادی هم هر شب خواب عاشقیت می‌دیدم! ولی علیرغم تمام تلاش‌های جانفرسا و با وجود تمام آدم‌هایی که هی اومدن و رفتن، نشد که بشه تا... بگذریم!

 

خب بسه دیگه! فکر کنم خیلی بیشتر از حد گفتم.


:: لينک || ٢:٤٢ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/۱۸

 

ياهو

عهد

اَلحمدُلله الذّی جََعَلنا مِن المُتمَسّکینَ بولایة امیرالمومنینَ و الائمة علیهم السّلام

اَلیوم اکملتُ لَکم دینکم...

- علی جان! شنیده ام مردم مدینه سلامت نمی‌کنند.

- فاطمه! مردم مدینه جواب سلام مرا هم نمی‌دهند...

***

و این روزگاری است که در آن رهایی نیابد، جز مومنی بی نام و نشان، گمنام در نظر مردمان. اگر باشد نشناسندش و اگر نباشد، نپرسندش. اینان چراغ‌های هدایت‌اند و راهنمایان شبروان بیابان ضلالت. نه فتنه جویند و نه سخن این را بدان رسانند، و نه زشتی کسی را به گوش این و آن خوانند. خدا درهای رحمت خود را به روی اینان گشوده است، و سختی عذاب خویش را از آنان برطرف نموده.

ای مردم! به زودی بر شما روزگاری خواهد آمد که اسلام را از حقیقت آن بپردازند، همچون ظرفی که واژگونش کنند و آن را از آنچه درون دارد تهی سازند. مردم! همانا خدا شما را پناه داده است، و بر شما ستم روا ندارد؛ اما پناهتان نداده است که در بوته‌ی آزمایشتان درنیارد؛ و گفته است: "همانا در این نشانه‌هاست و البته ما از آزمایش‌کنندگانیم."مومنون/۳۰*

 

  دیشب تنها کلمات شما تسکینم داد. مولای من! اگر این دست ها را به ضریح‌تان می‌رساندید...  اگر... الحمدلله الذّی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نهج البلاغه/خطبه۱۰۳


:: لينک || ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/۱٧

 

ياهو

و بغض پنجره بشکن...

...دست های پر از گشایش تو،بانی فتح باب پنجره هاست/منزوی

نوشته :

 دلم گرفته برايت... بهار زندانی‌!

 چرا برای‌ دلم يك غزل نمی‌خوانی؟

 غزل بخوان كه بميرد ميان سينه من

 غم سكوت خيابان - غمی‌ كه می‌دانی‌-

 و بغض پنجره بشكن، ببين چه كرده غمت

 به اين دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

 بيا غزل به فدايت! درانتظار توام

 بيا صفای‌ تبستان! تب زمستانی‌!

 ببر مرا به نگاهي، ببر مرا گم كن

 نشان نمانده برايم... خودت كه می‌دانی‌

 بيا كه پر زند از دل به موج چشمانت

 كلاغ شب زده يعنی‌ غم پريشانی‌

 و باورت بكند بار ديگر اين دل من

 - دل شكسته‌ی‌ ساده، دل دبستانی‌-

***

دخترک خیلی وقت بود نیمه‌ی ماه که میشد کنار پنجره می‌آمد و می‌نشست و زمزمه می‌کرد... پشت شیشه باران می‌گرفت و... حالا خیلی‌ها میدانستند دلش که غزل می‌خواهد بخواند/ی و... نیمه‌ی ماه است...

.... ناتمام/پنجشنبه ۱۴/۱۰/۸۵


:: لينک || ٢:۳۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/۱٠

 

ياهو

عرف‌ه...؟

اللّهمَ ما اَخافُ فاكفِني

و ما اَحذَرُ فَقِني

و في نفسي و ديني فاَحرُسني...

و اِلي غَيركَ فلاتَكِلني

الهي

      الهي

            الهي اِلي مَن تَكِلُني؟

و انت ربّي و مليك امري

اَشكوا اليك غربتي

اَشكوا اليك غربتي

اَشكوا اليك غربتي

اَشكوا اليك غربتي...*

***

سعی‌ كردم با تو قسمت كرده‌باشم تشنگی‌‌ها را

رفتم و بازآمدم... تا طاقت و توش و توانم بود**

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از دعای‌ عرفه/پروردگارا! كفايتم كن در هرآنچه كه هراسانم نموده؛ و نگاهم دار از هرچه كه دوری‌ می‌‌كنم از آن؛ و نگاهبان باش نفس و دين مرا...

مرا به غير خودت وامگذار. خدای‌ من! مرا به چه كسی‌ واگذار می‌كنی‌؟حال آنكه تو پروردگار و صاحب‌اختيار منی‌؛ به تو از غربت خويش شكايت می‌‌آورم...

**(؟)


:: لينک || ٢:٢۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/٦

 

ياهو

آنچه دارد پر پروانه، همان دارد شمع

الهی‌

در سر گريستنی‌ دارم دراز، ندانم از حسرت گريَم يا از ناز!

گريستن از حسرت بهره‌ی‌ يتيم و گريستن شمع بهره‌ی‌ ناز

از ناز گريستن چون بود؟ اين قصه‌ای‌‌است دراز!*

 

هرچه در دل گذرد وقف زبان دارد شمع،سوختن نيست خيالي كه نهان دارد شمع/ اضطراب و طپش و سوختن و داغ شدن، آنچه دارد پر پروانه، همان دارد شمع/ نشود شكوه گره در دل روشن‌گهران،دود در سينه محال است نهان دارد شمع/ ضامن رونق اين بزم گداز دل ماست،سوختن بهر نشاط دگران دارد شمع! /بي‌دل

نماز عشق را

                       موالات واجب آمده‌است!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مناجات خواجه عبدالله انصاری‌


:: لينک || ٢:٢٢ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/۱

 

ياهو

گزيدم از ميان مرگ‌ها اين‌گونه مردن را...

دير آمدي كه دست ز دامن ندارم‌ت،جان مژده داده‌ام كه چو جان دربرآرم‌ت/عمري دلم به سينه فشردي در انتظار...

گاهی‌ گر از ملال محبت برانم‌ت

دوری‌ چنان مكن كه به شيون بخوانم‌ت

چون آه من به راه كدورت مرو كه اشك             

پيك شفاعتی‌ است كه از پی‌ دوانم‌ت

سرو بلند من! كه به دادم نمی‌‌رسی‌

دستم اگر رسد به خدا می‌‌رسانم‌ت

پيوند جان جدا شدنی‌ نيست ماه من!

تن نيستی‌ كه جان دهم و وارهانم‌ت...

لبخند كن معاوضه با جان شهريار

تا من به شوق اين دهم و آن ستانم‌ت

***

ميان اين‌همه شعر... ترانه... غزل... غزل... غزل... تنها تو را زمزمه می‌كنم...در شبی‌ كه خواب، سبك‌تر از شاپركی‌، به طنين صدايت، به يك پلك برهم‌زدن تو به لبخند، بر باد رفته‌است. آغوشت اندك جايی‌ برای‌ زيستن، اندك جايی‌ برای‌ مردن* نبود... كه وسيع‌ترين دشت آرامش، عميق‌ترين دريا برای‌ پركشيدن و رفتن...رفتن... بوده‌باشد، برای‌ من كه ايمان نياوردم هرگز، به همه‌ی‌ آن فصل‌های‌ سرد... آغاز شده و نشده. فردا اول دی‌‌ماه است و دست‌هايم... سيمانی‌ نبوده، از هميشه‌ی‌ آن سال‌های‌ دور حتی‌؛ جوجه كبوترانی‌ كه در سخاوت بی‌‌ريای‌ دست‌های‌ تو مشق پرواز می‌‌كردند...

حالا... دلتنگ يلدای‌ چشم‌های‌ تو كه سياه نيست، دست‌هايم بر شيشه‌ می‌‌نويسد طولانی‌ترين غزل‌ها را... كه از نگاه تو آغاز می‌‌شود...

 

 كي اشكاتو پاك مي‌كنه شبا كه غصه داري؟دست رو موهات كي مي‌كشه وقتي منو نداري؟شونه‌ي كي مرهم هق‌هقت مي‌شه دوباره؟از كي بهونه مي‌گيري شباي بي‌ستاره؟...كي منتظر مي‌مونه حتي شباي يلدا؟تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا...يلداي هشتادوپنج

هنوز خواب نمی‌‌رود چشم‌هايم... مه پايين آمده كه نجوا ‌كنم... برای‌ پنجره... كی‌ اشكاتو پاك می‌‌كنه؟...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*گزيدم از ميان مرگ‌ها اينگونه مردن را، تو را چون جان فشردن در بر آنگه جان سپردن را/ منزوی‌

**قرار است نقاش و اصل تابلو همين روزها برسند. اورژينال عكس هم نزد اينجانب محفوظ مي‌باشد كه!

***شاملو


:: لينک || ۳:٤٥ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/٩/٢٦

 

ياهو

سفری شبيه چشم‌های تو

در آستانه‌ی‌ آن در كه می‌‌ايستم دلم می‌‌لرزد...اللّهمّ انّي وَقفتُ عَلي بابٍ مِن ابواب بُيوت نَبيّكَ... به مادر گفته‌بودم:می‌‌خوام خوب بشی‌ با هم بريم. گفت:نه، تو برو... من آمدم،كنار همين سقاخانه گفتم:يكی‌ از اين كاسه‌های‌ طلايی‌‌تان را می‌‌برم گرو؛بخواهيد كه مادرم آن را پس‌بياورد. بخواهيد...شما بخواهيد... . مادر خوب نشد. كاسه را دادم اولين نفر كه مي‌آمد برگرداند...گفتم: من گله نكردم...شكايت؟ نه... يَرونَ مَقامي و يَسمعونَ كلامي و يَرُدّونَ سلامي و اَنّكَ حجبتَ عَن سَمعي كلامَهُم... حالا بعد از چهارسال دوباره خواسته‌ايد كه بيايم و سرم را آنقدر بالا بگيرم... شايد چشمم به پای‌ گنبد شما بيفتد...شايد... ءاَدخلُ يا رسول‌الله؟... ءاَدخلُ يا حجّةالله؟... ءاَدخلُ يا ملائكةالله المقرّبين المُقيمين في هذا المشهد؟...

 

پنجره...

...كه عصر بيايم بنشينم روبروی‌ پنجره‌‌تان و يادم بيايد: لحظه‌های‌ خداحافظی‌، دل‌كندن...وقتی‌ دلتو گره‌زدی‌ به پنجره فولاد و يه بغض غريب ته گلوت جاخوش كرده... و يك بغض قريب ته دلم... نگاهتان كنم... سرم را روی‌ زانو بگذارم... صدايتان بزنم... نه ديگر چيزی‌ ببينم،نه بشنوم... كه يكباره از بلندای‌ مناره‌ها صدايتان بزنند... يا امام رضا...رضا رضا... تنم مچاله می‌‌شود... با طنين ضرب‌آهنگ نقاره‌ها... ذره‌ذره می‌‌شوم... رضا رضا... يا امام رضا... چيزی‌ از ميان سينه‌ام پرمی‌كشد... می‌‌رود بالا...بالاتر... روی‌ آن گنبد می‌‌نشيند[مثل هميشه با من،محبوب من! پر مي‌زني... كنارم می‌‌نشيني...مثل هميشه...] متصّل صدا مي‌زند...نفسم بالا نمی‌‌آيد... كاش بازدمی  نداشت اين دم...همينجا می‌‌ماندم... همين بالا... تنم مچاله می‌‌شود...

پر...

...به شما پناه آورده‌ام... به مادرتان كه مادری‌ كرده برايم... به همان محرميتی‌ كه می‌‌دانيد... می‌شود سرم را به زانو بگيريد؟ من از اين بيابان می‌‌ترسم... می‌‌شود دست‌های‌ ضامنتان را بر روی‌ موهايم بكشيد؟... می‌‌شود؟...

 

نشسته‌بود و با دقت زيارت‌نامه رو ورق مي‌زد

كاش به اندازه‌ی‌ دل كوچك او قبولم كرده باشيد.

 

با باران بدرقه‌ام می‌‌كنيد... باران... باران...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثلن پی‌ نوشت!

*شنبه صبح می‌‌رسی‌، شنبه‌شب بايد برگردی‌. خداحافظی‌ نمی‌كنی‌ كه می‌‌گی‌: می‌‌خوام زود زود دوباره بيام. دوشنبه شب يكي بعد از مدت‌ها زنگ می‌‌زنه می‌‌گه: می‌‌آيی‌ بريم مشهد؟!

 

**می‌‌گفت: به اين ملت اگه رو بدی‌ می‌‌گن: يا امام رضا! ما اين گنبدت رو گرويی‌ می‌‌بريم. اگه حاجتمون رو بدی‌ دوتا به جاش برمی‌گردونيم!

 

***اگه آدمی‌ بدون دوربين ديجيتال، شديدن هم علاقه به ثبت لحظه‌هاش داشته‌باشه نتيجه‌اش می‌‌شه همين عكس‌هايی‌ كه می‌‌بينيد. شما به خوش‌عكسی‌ خودتون ببخشيد!


:: لينک || ۱:٥٠ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/٩/۱٧

 

ياهو

السّلام عليك ايّها‌الامام الرّئوف

يا حجة‌الله علي خلقه...

عصر عاشورا بود. كنج حياط صحن كز كرده‌بودم گوشه‌ی‌ ديوار؛ چادرمو دور خودم پيچيده‌بودم از سرما و زل زده‌بودم به گنبد طلا، كه می‌‌گفت:

تازه ديپلمشو گرفته‌بود... هنوز قسمت نشده‌بود بياد مشهد. آقام بليط گرفته‌بود و می‌خواستيم همه با هم بياييم كه دو ساعت مونده به حركت حميد گفت:«من نمی‌‌آم، به جای‌ من خاله رو ببريد.» هرچی‌ گفتيم قبول نكرد و اصرار داشت خاله‌ی‌ پير و مريضم رو ببريم. يكی‌ دوماه بعد... شهيد شد. از اون موقع هربار می‌‌اومدم مشهد خيلی‌ يادش می‌‌كردم؛ تا اينكه يه شب خواب ديدم توی‌ همين حياط، كنار سقاخونه‌ی‌ اسماعيل طلا وايساده... با همون لباس بسيجی‌‌ش. گفتم:«حميد! ما داريم برمی‌گرديم، تو نمی‌‌آيی‌؟» برگشت، نگاهی‌ بهم كرد و گفت:«مگه نمی‌‌بينی‌ دارم به زوّار آقا آب می‌دم؟!»... از اون به بعد ديگه غصه نمی‌خورم كه داداشم مشهد نرفت. لبخند زد و قطره‌ی‌ اشكی‌ گوشه‌ی‌ چشمش... گوشه‌ی‌ چشمم...

***

مولای‌ غريب من!

دلم گرفته... نه، می‌‌دونم... كی‌ ناشكری‌ كردم؟! اصلا الهی‌ كور بشم اگه بگم هربار كه صورتمو به طرف شرق چرخوندم و خواستم، نگام نكرده‌باشيد... الهی‌ لال بشم اگه بگم هربار كه دستمو روی‌ سينه گذاشتم و گفتم: السّلام عليك يا ثامن‌الحجج، يا علي‌بن موسي ايهاالرّضا جوابمو نداده‌باشيد. مولای‌ من! اون همه مهربونی‌ و رأفت شما رو الهی‌ نباشم اگه منكر بشم؛ اما... صدام بزنيد... بيشتر... بلندتر... بلندتر... به خدا ديگه به كفترای‌ حرم‌تون هم غبطه می‌خورم... به خدا دلم برای‌ در و ديوار حرم هم تنگ شده... برای‌ اون‌همه نور... دلم تنگ شده... راضی‌ نشيد به اين‌همه دوری‌... دلم تنگ شده... دلم خيلی‌ تنگ شده...

يازدهم آذر/85

***

تولّد با يه هفته تاخير هم قبوله ديگه؟!


:: لينک || ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG