ياهو
گوی سبقت میبرند اين خاکيان، در عروج خويش از افلاکيان
نه... اتفاقی نيست كه توی اين دنيای مجازی! دنبال چيزی بگردی و سر از كامنتهای سايتی در بياری كه اينها رو بخونی و اشك... اين روزها كه در و ديوار شهر پر شده از عكسهايی كه با اون چشمهاشون طوری نگاه میكنن كه شرمنده از بودنمون بشيم...
متن طولانيه كمي حوصله كنيد در خوندن، كه هركاري كردم خلاصه نشد!
" سلام مصطفی جان ببخشيد اگه مطلب مجنون را دو بار فرستادم آخه همونطور که میدونی من اکابر خوندم و تا بياد به اين چيزها عادت کنم کمی وقت میبره. در هر حال از مطلبی که برای من نوشته بودی ممنون. اين متن هم برای شما می فرستم اميدوارم که لذت ببری:
چی بگويم؟... به پسرم بارها شده که گفتهام:«مثل مهدی باش، مثل حميد باش!» میگويد:«آنها مگر چطوری بودهاند؟» من خيلی از آنها میدانم. سالها با آنها بودهام. ولی وقتی قرار میشود برای پسرم، برای نسل آينده، از آنها بگويم نمیتوانم. لال میشوم. يا از بس میدانم نمیتوانم بگويم. میترسم نکند بگويند دروغ میگويم. يا اينکه براشان افسانه میبافم. مجبور میشوم بگويم من کنار همين حميد بود که فهميدم ترسيدن يعنی چی، نترسيدن يعنی چی. از ترس خودم میگويم، از عمليات خيبر، از روزهای آخر حميد، از کنار هم بودنمان. و از دستوری که حميد به من داد و من نتوانستم. از من خواست آن نگهبان را از کار بيندازم و من، نه که مستقيم بگويم نمیتوانم يا میترسم، فقط سکوت کردم. گفت:«فقط بی سر و صدا، که عمليات لو نرود.» نه حرفی زدم نه حرکتی کردم که نشان بدهد آماده رفتننم. و همين است که آتشم میزند و يادم به آبادان میافتد و محاصرهاش. اولين بار حميد را آنجا ديدم. به پسرم میگويم که من آن زمان توی تيپ کربلا بودم. بعد که رفتم لشکر عاشورا با حميد انس گرفتم. مهدی هماهنگی ردههاي بالا را انجام ميداد و کارهای نظامی را میسپرد به حميد.
به اينجا که میرسم دلم میخواهد برای پسرم از خون چشم حميد بگويم، بگويم در آن دو شبی که توی جزيره مجنون بوديم باباش گاهی چرتکی زد، اما حميد اصلا چشم روی هم نگذاشت. از خودم هيچی نمیگويم. حتی از خودم بد میگويم، تا بروم برسم به آنجا که بايد بگويم خيلی ناغافل ديدم از چشمهای حميد دارد خون میآيد. از ترسم هم برای پسرم میگويم، که مجبورم کرد داد بزنم:«حميد چشمهات... ترکش خورده؟» او نمیديد نفهميد چی میگويم. میخنديد. برگشت زل زد بهم، گذاشت خودم بفهمم بعد از دو شبانه روز کار و بیخوابی مويرگهای چشمش پاره شده و از آن خون...
به پسرم میگويم حميد با همين چشمهای خونين خسته، توی مجنون، روی همين پل بود که... بعد میبينم حاشيه رفتهام. از اول میگويم. از آنجا که توی اين عمليات دو گردان از لشگر ما بود، دو گردان از لشگر نجف اشرف، و قرار بود عمليات طوری شروع شود که عراقيها اصلا بو نبرند ما آمدهايم. من با حميد بارها آمده بودم آنجا. و حالا با همين دو گردان، آرام، صبح اول وقت با قايقها آمديم نهرها را دور زديم آمديم توی جزيره پياده شديم. رفتيم خودمان را رسانديم به خاکريزی نزديک پل و از آنجا نگهبان را ديديم. حميد همين جا بود که نگهبان را نشانم داد. سکوتم را که شنيد خودش بلند شد رفت. برای پسرم دليل میآورم که پام سنگين شده بود و شايد اگر میرفتم الآن نبودم بگويم که حميد رفت نگهبان را خفه کرد تا به بقيه بگويد حرکت و به من بفهماند:«ديدی ترس نداشت.»
بعد میگذارم پسرم آن دو گردان را ببيند که به دستور حميد و بدون حتی شليک يک گلوله از روی پل رد میشوند میروند توی جزيره. عراقیها را هم نشانش میدهم که اگر هم ما را میبينند فکر میکنند از خودشانيم. چون از طرف نشوه آمده بوديم و آنها احتمال ميدهند بايد نيروی کمکی خودی باشيم. تا هوا بخواهد روشن شود با مهتابیها يک دايره درست کرديم و خبر داديم به هليکوپترها که بيايند.
حميد گفت:«برو بگو رسيديم!» به بیسيمچی گفتم سريع فرماندهی را بگيرد. فکر کنم آقا محسن بود که گفت:«صدات آشنا نيست. بده به همراهت صحبت کند!» حميد نبود. گفتم:«رفته جلو.» مجنون، روز اول، تا ساعت هشت و نه صبح در دست ما بود، بدون شليک تير و با آن همه اسير. اما فردای آن روز . . . به پسرم ميگويم:«کاش فردا نمیرسيد!» که پاتکها را ببينيم، يا آتش را. و اين که از راه خشکی موفق نبوديم و بايد میرفتيم طرف نشوه. رفتيم، توپخانه داشت طلايه را میزد. به حميد گفتم:«توپخانه مزاحم است. بگذار از کار بيندازيمش بعد حرکت کنيم.»گفت:«اجازه بده تماس بگيرم.» سلسله مراتب را از ياد نمیبرد. تماس گرفت. گفتند نه. گفتند مأموريت شما چيز ديگریست. گفتند تمام نيروتان را صرف مأموريت خودتان بکنيد.
به پسرم ميگويم:«اگر آن روز آن توپخانه را از کار میانداختيم شايد جاده باز میشد و آن پل محاصره نمیشد و حميد هم...» و موتور را نشانش میدهم که من و حميد سوارش هستيم. نگرانی توی صورتهامان موج میزند از اينکه نيرو کم آوردهايم. هي به پشت سر خيره میشويم. زير لب چيزهايی میگوييم که نمیگذارم نه او نه شما بشنويد. همان جاست که میبينم پل دارد محاصره میشود، حدود ساعت ده. ما نزديک پل سنگر گرفته بوديم و عراقیها داشتند ميآمدند از روي پل بيايند طرف ما. حميد رفت نيروهای دو طرف جاده را به دست هم بدهد که...
میگذارم پسرم دلخوش باشد به اين که حالا مرا هم پشت سر حميد میبيند، میبيند قدم به قدمش میروم، تنهاش نمیگذارم. آتش را هم نشانش میدهم، آتش آر پی جی و تيربار را، که از ساختمانی کنار پل به طرف ما نشانه رفتهاند. حالا همان لحظهایست که حميد و من از آتش آر پی جی ميافتيم. لحظهای سختست برای من که ببينم او دو متری من افتاده و من فقط شکمم زخمی شده و آتش نگذارد پيشش بمانم، بروم خودم را بياندازم توی کانال و فقط داد بزنم:«حميد!» انگار دستورش داده باشم سريع برگردد. بعد بلندتر داد بزنم:«حميد!» انگار دستور به بقيه داده باشم بروند بياورندش.
حالا بچه ها را نشان پسرم میدهم که خودشان را به آب و آتش میزنند تا بروند حميد را از روی پل بياورند و نمیتوانند. تير ميخورند، ترکش میخورند و نمیتوانند. صداش هم میزنند، به اسم تا بلند شود خودش بيايد. اما مگر میشود؟ مگر میتواند؟ مغز نظامی لشکر افتاده آنجا، روی پل، و ما نميتوانيم برويم و من درد دارم نمیبينم. فقط میبينم دو نفر زخمی میشوند برای آوردن حميد. زمزمهها را هم يادم میآيد که هر کس هر جا بود، زير لب و گاهی بلند میگفتيم «حميد!»
خودم يادم نيست، به پسرم هم همين را میگويم، که چقدر طول کشيد بيهوش شدم. تا آخرين لحظه سعی کردم چشمهام را باز نگه دارم که آمدن حميد را ببينم و نتوانستم. نه توانستم حميد را ببينم نه بقيه را، که چطور ميدوند، چطور تير و ترکش میخورند، چطور حميد باز همان جا میماند و من، بيهوش، با جيپ فرستاده میشوم عقب و در خواب و بيداری و هر جا میرسم داد میزنم:«حميد!»
حالا مهدی را نشان پسرم ميدهم که خبردار شده حميد چی شده و کجاست و بچهها دارند به آب و آتش میزنند بروند بياورندش عقب. عصبانیست. پيامش را با يک پيک میرساند که:«شما به حميد کاري نداشته باشيد. بگذاريد همان جا بماند. به کار خودتان برسيد.» لرزش دستش را هم نشان پسرم میدهم تا بفهمد چه دردی در سينه دارد که میخواهد بگويد:«نمیخواهم آن کس فقط حميد باشد.»
بعد تنهايی مهدی را نشان پسرم میدهم که دارد نامه برای آسيه و احسان حميد مینويسد تا دردش را با برادرزادههاش بگويد، تا فراموش کند خيلیها حاضر بودند شهيد بشوند ولی جنازه حميد را با خودشان بياورند عقب. شايد به خاطر همين حس بود که دعا کرد جنازه خودش هم پيدا نشود. حالا مجبورم زخم مهدی را نشان پسرم بدهم که خطرناک است و اگر نرسانندش عقب... چی بگويم؟... میروند مهدی را سوار قايق میکنند که برگردد. از کجا میدانستند و میدانستيم که مهدی هم با يک گلولهی آر پی جی گم میشود و با آب و جلو چشم نيروهاش.
مهدی يک بار به من گفت:«حميد که نيست انگار هيچ چيز سر جای خودش نيست.» گفتم:«تو که، او که...» گفت:«به هر کاری دست میزنم پيش نمیرود. نمیدانم چی کار کنم.» اين جور وقتها بدجوری ساکت میشد. بعد وقتی حرف میزد جگر آدم را آتش میزد. گفت:«من بدبخت شدهام، صمد. نه من، لشکر هم ديگر آن لشکر قديم نيست.» کمرش شکست.
ما هم اين را میدانستيم، ولی جوری وانمود میکرديم که دست کم او روحيه داشته باشد بماند، لشکر از هم نپاشد... و وقتی او هم رفت... چی بگويم؟... مجبورم نگذارم پسرم دلسرد شود. مجبورم برش دارم ببرمش به قبل از عمليات و براش تعريف کنم که برای حميد پيغام رسيده که احسانش مريض ست، حتما بايد خودش را برساند. من آنجا بودم ديدم. گفت:«نچ!» لب گزيد. راه رفت. زياد راه رفت. به آسمان نگاه کرد. زير لب چيزی گفت که نفهميدم. وقتی رسيد به من فقط گفت:«لا اله الا الله.» گفتم:«چی شده، حميد؟» گفت:«وسوسه میکند اين شيطان... که بلند شوم بروم.» گفتم:«خب برو. اين حق احسانست.» گفت:«نمیتوانم. اگر بروم پام سست میشود ميمانم. آن هم حالا و با اين عمليات و با اين...» گفت:«نچ!» گفت:«لاالهالاّالله!» بعد باز خانمش تماس میگيرد میگويد آسيه هم تب کرده. وقتی حميد دليل میتراشد، مجبور میشود بگويد:«تب نيست. آبله است. بلند شو بيا، مرد!» حميد میگويد:«ديگر نمیتوانم. باشد بعد... بعد عمليات.»
قبل از رفتن، وقتی نشستيم توی قايق، همين جا بود که مهدی آمد حميد را صدا زد و يک کيسه کوچک کشمش پرت کرد براش. حميد گرفتش. خنديد. گفتم:«حالا ديگر پارتیبازی میکنيد؟ پس ما چوب سيگاريم اين جا؟» مهدی گفت:«چوب سيگار نيستی. سروری.» آمد نزديکتر گفت:«تو را بعد میبينم، بیانصاف! ولی حميد را... به دلم برات شده که... ديگر نمیبينم.» گفتم:«زبانت را گاز بگير، قارداش!» حالا وقتی ياد گريهاش میافتم و نگاهش به آنجا که حميد رفته بود، میفهمم چرا خودش هم رفت و نيامد. میفهمم چرا اينقدر احسان و آسيه را محبت میکرد يا سعی میکرد در آن يک سال براشان پدری کند. به پسرم میگويم مطمئن باشد او حتی اگر يک درجه تب میکرد من يک لحظه آن جا نمیماندم و میآمدم، ولی حميد فقط گفت لاالهالاّالله و رفت. رفت که رفت.
بی دليل نيست که دست پسرم را میگيرم میبرمش جايي که حميد دارد نماز صبحش را با زيارت عاشورا میخواند و وقتی میپرسم چرا، میگويد:«اگر با هم نخوانمشان نمیتوانم راحت تصميم بگيرم.» يا وقت عمليات ببرمش صف اول و حميد را نشانش بدهم بگويم:«او هميشه و همه جا و توی هر عملياتی نفر اول بود. حتی جلوتر از نيروهای اطلاعات عمليات که بايد جلوتر از همه حرکت کنند.»
يا ببرمش جايی که امکانات به عملياتی نرسيده و همه توی محاصرهاند و در دو متری مرگ و خيلیها دارند ناسزا به خيلیها میگويند و او فقط میگويد:« الله بنده سی» تا دلها را آرام کند. يا بعد ببرمش نشانش بدهم که اگر هم فرمانده بودهاند، هيچوقت به رخ هيچکس نکشيدهاند و در سختترين لحظهها نمیشد از بقيه فرقشان گذاشت.
يا ببرمش جايی که حميد نشسته دارد دستور ميدهد بايد تمام بچههای جامانده را بياورند عقب و نمیتوانند و هی خون خونش را میخورد و به خودش بد میگويد که نتوانسته. مهدی را هم نشانش میدهم که همين حال را داشته که نه توانسته حميد را بياورد نه بقيه را. به پسرم میگويم:«شايد به خاطر همين حسهاست که هردوشان نيامدند... تا تسلای خاطری برای خانوادهی نيروهای مفقودالاثرشان باشند.»
پسرم به حرف میآيد میگويد:«اگر سالم بر میگشتند چی میشد؟» میگويم:«مطمئنم نمیتوانستند به چشم هيچ کدام از پدر و مادرهای نيروهاشان نگاه کنند... که عزيزهاشان را سپردهاند به آنها و آنها... چی بگويم؟» میگويم حالا وقت گريه است، حتی اگر پسر آدم نتواند يا نخواهد بفهمد اين گريه از درد نيست، از حسرت است، از حسادتست به رفتن آن دو برادر، حميد و مهدی، که هر دوشان را گلوله آر پی جی از من جدا کرد. در تمام اين روزها و هر لحظه که زمان اجازه بدهد سعی میکنم از اين گلولههای آر پی جی برای پسرم بگويم تا بفهمد مثل آنها بودن و مثل آنها رفتن يعنی چی... اگر بغض بگذارد. ارادتمند شما مملی سيا."