۱۳۸٥/۱٠/۳٠

 

ياهو

حجره‌ی خورشيد تويی...

حجره ی خورشید تویی، روضه ی ناهید تویی، روزن امید تویی...راه ده ای یار! مرا

در حیرت‌ام از آنچه سرانجام هم نداشت

وامانده‌ام در آنچه که انجام هم نداشت

بی‌دل‌ترین غزل ولی از فرط سادگی

در اوج شعر آینه ایهام هم نداشت

در هیئت مثالی‌اش از پشت لحظه‌ها

لغزید بین حادثه‌ها... گام هم نداشت

هان ای سه حرف سرخ جنون! پاسخم دهید

خوابی که ترجمان زلزله شد، نام هم نداشت؟!...

                                                                         دی ماه هشتادو پنج

 

دیگر وقت رفتن است... مدتها بود که می‌خواستم بروم. من پشت این (پنجره )بسیار گریسته و کمتر خندیده‌ام. بعضی از این متن‌ها با وضو نوشته‌شده‌است، برای گفتن بعضی حرفها من تنها یک وسیله بوده‌ام. شکر خدا که اهل ادا و ادعا نبودم؛ به تک‌تک کلماتی که نوشتم ایمان داشتم و کیست که نداند ایمان و صداقت همنشین‌های همیشگی‌اند و خدا را سپاس که صداقت کودکانه‌ام را هرگز از دلم نگرفته‌است.

الحمدلله که پيش روی ع ش ق و خالقش شرمنده نبوده‌ام

 

نه وارونه جلوه داده‌ام‌شان،

هرچه گفتم جز کلام حقیقت نبود.(...)

 

من ناگزیر بودم از نوشتن، گفتن از خورشیدی که در سینه‌ام می‌سوخت و می‌سوزاند... و جلوه‌گری می‌کرد... کنت کنزالمخفیاً فاحببت ان عرف... نعمتی که هرچه در توان داشتم به این گذشت که اگر از شکرش برنمی‌ایم، کفران نکرده‌باشم‌ش. که گفته‌بودی:یُدخِلُ مَن یَشاء فی رحمتِه...(۱)

من مکلّف بودم به گفتن وقتی که گفتی: فَذکّر... انّما انت مُذکِّر...(۲) ناگزیر بودم از درد و رنج نوشتن وقتی دست بر گلویم می‌گذاشتی که: و اَنا اَختَرتُک فاستَمع لِما یوحی...(۳) من باید چه می‌کردم؟... دیگر باید چه می‌کردم؟... وقتی به اینجا رسید که فَبایّ حَدیثٍ بَعدهُ یؤمنون؟(۴) باید چه می‌کردم؟...

وقتی که نشانم دادی:«بنده‌ی من! در این دنیا آن زمان که لب فروبستی و رها کردی، تا ثابت‌ کنی که آنچه به تو بخشیده‌ام زندان و زنجیر نیست، که بال پرواز است... حکم تنها پریدن‌ت را امضاء کرده‌ای... » آن وقت دلم لرزید... و شکست... ش ک س ت... و فریاد زدم: من از این دنیای تو بیزارم... بیزار...

حالا هر لحظه... هرلحظه... هر لحظه... حسرت و انتظار آن دمی را می‌کشم که صدایم بزنی:... اِرجعی اِلی رَبّک... راضیةً مرضیة.(۵) انشاالله.

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

و آنکه این کار ندانست در انکار بماند

.

.

.

***

اينجا را دوست داشتم با همه‌ی زيبايی‌اش، با پروانه‌ و ماه‌ های کوچک قشنگش... قصه که تمام شد، این پنجره که بسته‌می‌شود به این (خانه )می‌روم. نوشتن سرنوشت من است همانطور که عشق...

 

لطفآ ديگر اينجا چيزی برايم ننويسيد چون برنمی‌گردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)الدّهر/۳۱ ــ (۲) الغاشيه/۲۱ــ  (۳) طه/۱۳ــ  (۴)المرسلات/۵۰ــ (۵)الفجر/۲۸


:: لينک || ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/٢٤

 

ياهو

...

یارب! مگیرش آنکه دل چون کبوترم...

ببخشید آقا! کی به شما مجوز شکار در منطقه‌ی حفاظت‌شده داده بود؟!

***

...مشقم کن!

وقتی که ع ش ق را

                      زیبا بنویسی

فرقی‌نمیکند که قلم

از ساقه‌های نیلوفر باشد

یا از پر کبوتر.*

***

اللهّم انّی ادعوکَ کما اَمَرتَنی فاَستَجب لی کَما وَعَدتَنی...**

خدای من! تو را می‌خوانم آنگونه که مرا دستور داده‌ایی پس پاسخم گو چنانکه مرا وعده‌کرده‌ایی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*منزوی **از دعای روز مباهله


:: لينک || ٢:۳٠ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/٢۱

 

ياهو

يلدابازی با تأخير!

در پی درخواست‌های مکرر دوستان علیرغم گذشتن شب‌های بسیار از یلدا، من هم قاطی این بازی شدم. اما چون نشد که دسته‌بندی کنم شما همینجوری درهم بخوانید.

چیزهایی که دوست دارم: گل _ از هر نوعش که باشه_، رنگ نارنجی، هدیه گرفتن و از اون بیشتر هدیه دادن، فلفل قرمز، خرمالو، ادکلن با بوی توتون و کاج، حیوانات _خصوصا گربه، گنجشک و ماهی _ هنوز نمی‌دونم بهار رو بیشتر دوست دارم یا پاییز رو، دوچرخه‌سواری و یوگا و کونگ فو _ چه ربطی به هم داشت!_ کفش پاشنه‌بلند و دامن چین‌چینی، نون خامه‌ایی، آشپزی کردن و...

چیزهایی که دوست ندارم: معطل موندن سر قرار توی خیابون!، رفتن به دندانپزشکی، زمستون و برف و یخبندون، انواع و اقسام ویروس‌های کامپیوتر، حشرات _ خصوصا سوسک، هرچند که در غیاب پدر گرامی و گاه در حضورش، کشتنشون با منه_،از اینکه توی اتوبوس یا سایر وسایل نقلیه بهم تکیه بدند متنفرم٬ظرف شستن و سبزی پاک‌کردن و...

و اما... خیلی زود رنج هستم ــ ولی بعضی‌ها بلدن چطور با یه لبخند از دلم در بیارن!ــ متاسفانه حافظه‌ی وحشتناکی دارم، . علاقه‌ایی به زیاد مهمونی‌رفتن ندارم ولی مهمونی‌ها علاقه‌ی زیادی به من دارند! بچه ها رو خیلی دوست دارم و برعکس. بچه که بودم از اینکه هر کی از راه می‌رسید لپمو می‌گرفت و می‌گفت: وای چه دختر نازی ! خیلی بدم می‌اومد و به همین خاطر اغلب پشت مادرم قایم می‌شدم. از دیدن فیلم‌های زبان اصلی خوشم میاد و آرزو دارم یه روز بتونم انگلیسی و فرانسه و عربی رو اگه نه در حد فارسی، لااقل مثل ترکی حرف بزنم!

از دوران کودکی با پدرم رقابت شدیدی در تصاحب صفحه‌ی اول روزنامه‌ی اطلاعات و دو کلمه حرف حساب مرحوم گل‌آقا داشتم، که اغلب ایشون به نفع من کنار می‌رفت. کلاس سوم دبستان که بودم پشت کمد مادرم و به صورت یواشکی داستان سیاوش رو از گزیده‌ی شاهنامه خوندم و کلی گریه کردم. تا پایان دوران راهنمایی پروژه‌ی خوندن تمام کتابخونه‌ی پدرم رو به شکل مخفیانه با موفقیت به اتمام رسوندم و در این مدت بارها مچم گرفته‌شد و مورد توبیخ قرار گرفتم؛ که خب از رو نرفتم!

از پنج‌ونیم سالگی خوندن و نوشتن بلد بودم _ و این بیماری مزمن روز به روز هم شدیدتر می‌شه_ و به قول مادر مرحومم از همون موقع هر کاغذ پاره‌ایی گیر می‌اوردم می‌خوندم؛ از روزنامه‌ی سبزی گرفته تا کاغذهای روی در و دیوار و پشت مغازه‌ها و حتی توی ماشین‌های مردم. یکبار هم فکر کنم در یازده سالگی توی یه مهمونی از قبل از ظهر تا عصر تمام کتاب‌های پسر صاحبخونه رو خوندم، چیزی حدود بیست جلد!

قصه‌های بهرنگ کتاب محبوب دوران کودکیم بود و همیشه آرزو داشتم مادرم برام یه عروسک سخنگو بدوزه. برنامه‌ی خردسالان رادیو رو دوست نداشتم چون همیشه اون موقع داشتم مشق‌هام رو خرچنگ قورباغه می‌کردم و بعدش باید می‌رفتم مدرسه. از مدرسه رفتن متنفر بودم و دوران دوازده ساله‌ی تحصیلم پره از مشق‌های ننوشته و تمرین‌های حل نکرده و تجدیدی و اینا!

همفری بوگارت هنرپیشه‌ی محبوب دوره‌ی کودکی و نوجوانی من بود. یه بار هم نوزده بیست سالم بود که خوابشو دیدم. فکر کن یه دست کت و دامن و کلاه آبی آسمانی پوشیده‌بودم _رنگی که اغلب آخرین انتخاب منه!_ با یکی از اون لیموزین‌های سوسکی سیاه اومده بود دنبالم که شام بریم بیرون!_واقعن که شرم آوره!_ البته بعدها گریگوری پک هم محبوب دومم شد؛ خصوصا توی برف‌های کلیمانجارو خیلی دوستش داشتم. آهان! فیدل کاسترو از خردسالی مورد علاقه‌ام بود و البته هنوز هم.

باز توی همون دوران خردسالی می‌خواستم بزرگ که شدم خواننده بشم و به همین دلیل علاقه‌ی وافری به حموم داشتم! بزرگتر که شدم می‌خواستم هنرپیشه بشم ولی پدر محترم حتی نذاشتند من برم کلاس‌های بازیگری حوزه‌ی هنری. از اونجایی که کلاس پنجم ابتدایی اولین شعرم رو گفته بودم و البته کسی تحویلم نگرفته بود _مثل تمام شعرای بزرگ!_، گفتم خوبه برم شاعر بشم. و به همین دلیل شعر رو کمی جدی گرفتم یا شعر کمی ما رو گرفت! در پی مجاهدت در این راه بسی دود چراغ که نه، دود سیگارهای سهیل محمودی رو خورده‌م؛ چند بار هم قیصر امین‌پور و ساعد باقری و مقادیر معتنابهی از شعرای معاصر از شعرهام تعریف کردند و یه بار هم علی معلم دامغانی رو توی راهروی استودیو ضبط صدای جام‌جم دیدم که بهم لبخند زد! دیروز هم سیدعلی صالحی رو توی خانه‌ی هنرمندان رویت کردم.

در حال حاضر هم تقریبا هرشب به مدت نیم‌ساعت تمام سلول‌های خاکستری مغزم رو می‌فرستم مرخصی و هجویات باغ مظفر رو نگاه می‌کنم. شخصیت مورد علاقه‌ام هم حیف نون می‌باشد!

از دوران نوجوانی همه‌ی دوستان و اطرافیان و آشنایان و غیره متفق‌القول بودند که من محاله در تمام عمرم عاشق بشم و اینجانب رو به تمام عناصر طبیعت بی‌جان تشبیه می‌نمودند. ولی خودم هر روز صبح که بلند می‌شدم فکر می‌کردم یعنی می‌شه امروز عاشق بشم؟! و سال‌های متمادی هم هر شب خواب عاشقیت می‌دیدم! ولی علیرغم تمام تلاش‌های جانفرسا و با وجود تمام آدم‌هایی که هی اومدن و رفتن، نشد که بشه تا... بگذریم!

 

خب بسه دیگه! فکر کنم خیلی بیشتر از حد گفتم.


:: لينک || ٢:٤٢ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/۱۸

 

ياهو

عهد

اَلحمدُلله الذّی جََعَلنا مِن المُتمَسّکینَ بولایة امیرالمومنینَ و الائمة علیهم السّلام

اَلیوم اکملتُ لَکم دینکم...

- علی جان! شنیده ام مردم مدینه سلامت نمی‌کنند.

- فاطمه! مردم مدینه جواب سلام مرا هم نمی‌دهند...

***

و این روزگاری است که در آن رهایی نیابد، جز مومنی بی نام و نشان، گمنام در نظر مردمان. اگر باشد نشناسندش و اگر نباشد، نپرسندش. اینان چراغ‌های هدایت‌اند و راهنمایان شبروان بیابان ضلالت. نه فتنه جویند و نه سخن این را بدان رسانند، و نه زشتی کسی را به گوش این و آن خوانند. خدا درهای رحمت خود را به روی اینان گشوده است، و سختی عذاب خویش را از آنان برطرف نموده.

ای مردم! به زودی بر شما روزگاری خواهد آمد که اسلام را از حقیقت آن بپردازند، همچون ظرفی که واژگونش کنند و آن را از آنچه درون دارد تهی سازند. مردم! همانا خدا شما را پناه داده است، و بر شما ستم روا ندارد؛ اما پناهتان نداده است که در بوته‌ی آزمایشتان درنیارد؛ و گفته است: "همانا در این نشانه‌هاست و البته ما از آزمایش‌کنندگانیم."مومنون/۳۰*

 

  دیشب تنها کلمات شما تسکینم داد. مولای من! اگر این دست ها را به ضریح‌تان می‌رساندید...  اگر... الحمدلله الذّی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نهج البلاغه/خطبه۱۰۳


:: لينک || ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/۱٧

 

ياهو

و بغض پنجره بشکن...

...دست های پر از گشایش تو،بانی فتح باب پنجره هاست/منزوی

نوشته :

 دلم گرفته برايت... بهار زندانی‌!

 چرا برای‌ دلم يك غزل نمی‌خوانی؟

 غزل بخوان كه بميرد ميان سينه من

 غم سكوت خيابان - غمی‌ كه می‌دانی‌-

 و بغض پنجره بشكن، ببين چه كرده غمت

 به اين دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

 بيا غزل به فدايت! درانتظار توام

 بيا صفای‌ تبستان! تب زمستانی‌!

 ببر مرا به نگاهي، ببر مرا گم كن

 نشان نمانده برايم... خودت كه می‌دانی‌

 بيا كه پر زند از دل به موج چشمانت

 كلاغ شب زده يعنی‌ غم پريشانی‌

 و باورت بكند بار ديگر اين دل من

 - دل شكسته‌ی‌ ساده، دل دبستانی‌-

***

دخترک خیلی وقت بود نیمه‌ی ماه که میشد کنار پنجره می‌آمد و می‌نشست و زمزمه می‌کرد... پشت شیشه باران می‌گرفت و... حالا خیلی‌ها میدانستند دلش که غزل می‌خواهد بخواند/ی و... نیمه‌ی ماه است...

.... ناتمام/پنجشنبه ۱۴/۱۰/۸۵


:: لينک || ٢:۳۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/۱٠

 

ياهو

عرف‌ه...؟

اللّهمَ ما اَخافُ فاكفِني

و ما اَحذَرُ فَقِني

و في نفسي و ديني فاَحرُسني...

و اِلي غَيركَ فلاتَكِلني

الهي

      الهي

            الهي اِلي مَن تَكِلُني؟

و انت ربّي و مليك امري

اَشكوا اليك غربتي

اَشكوا اليك غربتي

اَشكوا اليك غربتي

اَشكوا اليك غربتي...*

***

سعی‌ كردم با تو قسمت كرده‌باشم تشنگی‌‌ها را

رفتم و بازآمدم... تا طاقت و توش و توانم بود**

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از دعای‌ عرفه/پروردگارا! كفايتم كن در هرآنچه كه هراسانم نموده؛ و نگاهم دار از هرچه كه دوری‌ می‌‌كنم از آن؛ و نگاهبان باش نفس و دين مرا...

مرا به غير خودت وامگذار. خدای‌ من! مرا به چه كسی‌ واگذار می‌كنی‌؟حال آنكه تو پروردگار و صاحب‌اختيار منی‌؛ به تو از غربت خويش شكايت می‌‌آورم...

**(؟)


:: لينک || ٢:٢۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/٦

 

ياهو

آنچه دارد پر پروانه، همان دارد شمع

الهی‌

در سر گريستنی‌ دارم دراز، ندانم از حسرت گريَم يا از ناز!

گريستن از حسرت بهره‌ی‌ يتيم و گريستن شمع بهره‌ی‌ ناز

از ناز گريستن چون بود؟ اين قصه‌ای‌‌است دراز!*

 

هرچه در دل گذرد وقف زبان دارد شمع،سوختن نيست خيالي كه نهان دارد شمع/ اضطراب و طپش و سوختن و داغ شدن، آنچه دارد پر پروانه، همان دارد شمع/ نشود شكوه گره در دل روشن‌گهران،دود در سينه محال است نهان دارد شمع/ ضامن رونق اين بزم گداز دل ماست،سوختن بهر نشاط دگران دارد شمع! /بي‌دل

نماز عشق را

                       موالات واجب آمده‌است!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مناجات خواجه عبدالله انصاری‌


:: لينک || ٢:٢٢ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۱٠/۱

 

ياهو

گزيدم از ميان مرگ‌ها اين‌گونه مردن را...

دير آمدي كه دست ز دامن ندارم‌ت،جان مژده داده‌ام كه چو جان دربرآرم‌ت/عمري دلم به سينه فشردي در انتظار...

گاهی‌ گر از ملال محبت برانم‌ت

دوری‌ چنان مكن كه به شيون بخوانم‌ت

چون آه من به راه كدورت مرو كه اشك             

پيك شفاعتی‌ است كه از پی‌ دوانم‌ت

سرو بلند من! كه به دادم نمی‌‌رسی‌

دستم اگر رسد به خدا می‌‌رسانم‌ت

پيوند جان جدا شدنی‌ نيست ماه من!

تن نيستی‌ كه جان دهم و وارهانم‌ت...

لبخند كن معاوضه با جان شهريار

تا من به شوق اين دهم و آن ستانم‌ت

***

ميان اين‌همه شعر... ترانه... غزل... غزل... غزل... تنها تو را زمزمه می‌كنم...در شبی‌ كه خواب، سبك‌تر از شاپركی‌، به طنين صدايت، به يك پلك برهم‌زدن تو به لبخند، بر باد رفته‌است. آغوشت اندك جايی‌ برای‌ زيستن، اندك جايی‌ برای‌ مردن* نبود... كه وسيع‌ترين دشت آرامش، عميق‌ترين دريا برای‌ پركشيدن و رفتن...رفتن... بوده‌باشد، برای‌ من كه ايمان نياوردم هرگز، به همه‌ی‌ آن فصل‌های‌ سرد... آغاز شده و نشده. فردا اول دی‌‌ماه است و دست‌هايم... سيمانی‌ نبوده، از هميشه‌ی‌ آن سال‌های‌ دور حتی‌؛ جوجه كبوترانی‌ كه در سخاوت بی‌‌ريای‌ دست‌های‌ تو مشق پرواز می‌‌كردند...

حالا... دلتنگ يلدای‌ چشم‌های‌ تو كه سياه نيست، دست‌هايم بر شيشه‌ می‌‌نويسد طولانی‌ترين غزل‌ها را... كه از نگاه تو آغاز می‌‌شود...

 

 كي اشكاتو پاك مي‌كنه شبا كه غصه داري؟دست رو موهات كي مي‌كشه وقتي منو نداري؟شونه‌ي كي مرهم هق‌هقت مي‌شه دوباره؟از كي بهونه مي‌گيري شباي بي‌ستاره؟...كي منتظر مي‌مونه حتي شباي يلدا؟تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا...يلداي هشتادوپنج

هنوز خواب نمی‌‌رود چشم‌هايم... مه پايين آمده كه نجوا ‌كنم... برای‌ پنجره... كی‌ اشكاتو پاك می‌‌كنه؟...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*گزيدم از ميان مرگ‌ها اينگونه مردن را، تو را چون جان فشردن در بر آنگه جان سپردن را/ منزوی‌

**قرار است نقاش و اصل تابلو همين روزها برسند. اورژينال عكس هم نزد اينجانب محفوظ مي‌باشد كه!

***شاملو


:: لينک || ۳:٤٥ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/٩/٢٦

 

ياهو

سفری شبيه چشم‌های تو

در آستانه‌ی‌ آن در كه می‌‌ايستم دلم می‌‌لرزد...اللّهمّ انّي وَقفتُ عَلي بابٍ مِن ابواب بُيوت نَبيّكَ... به مادر گفته‌بودم:می‌‌خوام خوب بشی‌ با هم بريم. گفت:نه، تو برو... من آمدم،كنار همين سقاخانه گفتم:يكی‌ از اين كاسه‌های‌ طلايی‌‌تان را می‌‌برم گرو؛بخواهيد كه مادرم آن را پس‌بياورد. بخواهيد...شما بخواهيد... . مادر خوب نشد. كاسه را دادم اولين نفر كه مي‌آمد برگرداند...گفتم: من گله نكردم...شكايت؟ نه... يَرونَ مَقامي و يَسمعونَ كلامي و يَرُدّونَ سلامي و اَنّكَ حجبتَ عَن سَمعي كلامَهُم... حالا بعد از چهارسال دوباره خواسته‌ايد كه بيايم و سرم را آنقدر بالا بگيرم... شايد چشمم به پای‌ گنبد شما بيفتد...شايد... ءاَدخلُ يا رسول‌الله؟... ءاَدخلُ يا حجّةالله؟... ءاَدخلُ يا ملائكةالله المقرّبين المُقيمين في هذا المشهد؟...

 

پنجره...

...كه عصر بيايم بنشينم روبروی‌ پنجره‌‌تان و يادم بيايد: لحظه‌های‌ خداحافظی‌، دل‌كندن...وقتی‌ دلتو گره‌زدی‌ به پنجره فولاد و يه بغض غريب ته گلوت جاخوش كرده... و يك بغض قريب ته دلم... نگاهتان كنم... سرم را روی‌ زانو بگذارم... صدايتان بزنم... نه ديگر چيزی‌ ببينم،نه بشنوم... كه يكباره از بلندای‌ مناره‌ها صدايتان بزنند... يا امام رضا...رضا رضا... تنم مچاله می‌‌شود... با طنين ضرب‌آهنگ نقاره‌ها... ذره‌ذره می‌‌شوم... رضا رضا... يا امام رضا... چيزی‌ از ميان سينه‌ام پرمی‌كشد... می‌‌رود بالا...بالاتر... روی‌ آن گنبد می‌‌نشيند[مثل هميشه با من،محبوب من! پر مي‌زني... كنارم می‌‌نشيني...مثل هميشه...] متصّل صدا مي‌زند...نفسم بالا نمی‌‌آيد... كاش بازدمی  نداشت اين دم...همينجا می‌‌ماندم... همين بالا... تنم مچاله می‌‌شود...

پر...

...به شما پناه آورده‌ام... به مادرتان كه مادری‌ كرده برايم... به همان محرميتی‌ كه می‌‌دانيد... می‌شود سرم را به زانو بگيريد؟ من از اين بيابان می‌‌ترسم... می‌‌شود دست‌های‌ ضامنتان را بر روی‌ موهايم بكشيد؟... می‌‌شود؟...

 

نشسته‌بود و با دقت زيارت‌نامه رو ورق مي‌زد

كاش به اندازه‌ی‌ دل كوچك او قبولم كرده باشيد.

 

با باران بدرقه‌ام می‌‌كنيد... باران... باران...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثلن پی‌ نوشت!

*شنبه صبح می‌‌رسی‌، شنبه‌شب بايد برگردی‌. خداحافظی‌ نمی‌كنی‌ كه می‌‌گی‌: می‌‌خوام زود زود دوباره بيام. دوشنبه شب يكي بعد از مدت‌ها زنگ می‌‌زنه می‌‌گه: می‌‌آيی‌ بريم مشهد؟!

 

**می‌‌گفت: به اين ملت اگه رو بدی‌ می‌‌گن: يا امام رضا! ما اين گنبدت رو گرويی‌ می‌‌بريم. اگه حاجتمون رو بدی‌ دوتا به جاش برمی‌گردونيم!

 

***اگه آدمی‌ بدون دوربين ديجيتال، شديدن هم علاقه به ثبت لحظه‌هاش داشته‌باشه نتيجه‌اش می‌‌شه همين عكس‌هايی‌ كه می‌‌بينيد. شما به خوش‌عكسی‌ خودتون ببخشيد!


:: لينک || ۱:٥٠ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/٩/۱٧

 

ياهو

السّلام عليك ايّها‌الامام الرّئوف

يا حجة‌الله علي خلقه...

عصر عاشورا بود. كنج حياط صحن كز كرده‌بودم گوشه‌ی‌ ديوار؛ چادرمو دور خودم پيچيده‌بودم از سرما و زل زده‌بودم به گنبد طلا، كه می‌‌گفت:

تازه ديپلمشو گرفته‌بود... هنوز قسمت نشده‌بود بياد مشهد. آقام بليط گرفته‌بود و می‌خواستيم همه با هم بياييم كه دو ساعت مونده به حركت حميد گفت:«من نمی‌‌آم، به جای‌ من خاله رو ببريد.» هرچی‌ گفتيم قبول نكرد و اصرار داشت خاله‌ی‌ پير و مريضم رو ببريم. يكی‌ دوماه بعد... شهيد شد. از اون موقع هربار می‌‌اومدم مشهد خيلی‌ يادش می‌‌كردم؛ تا اينكه يه شب خواب ديدم توی‌ همين حياط، كنار سقاخونه‌ی‌ اسماعيل طلا وايساده... با همون لباس بسيجی‌‌ش. گفتم:«حميد! ما داريم برمی‌گرديم، تو نمی‌‌آيی‌؟» برگشت، نگاهی‌ بهم كرد و گفت:«مگه نمی‌‌بينی‌ دارم به زوّار آقا آب می‌دم؟!»... از اون به بعد ديگه غصه نمی‌خورم كه داداشم مشهد نرفت. لبخند زد و قطره‌ی‌ اشكی‌ گوشه‌ی‌ چشمش... گوشه‌ی‌ چشمم...

***

مولای‌ غريب من!

دلم گرفته... نه، می‌‌دونم... كی‌ ناشكری‌ كردم؟! اصلا الهی‌ كور بشم اگه بگم هربار كه صورتمو به طرف شرق چرخوندم و خواستم، نگام نكرده‌باشيد... الهی‌ لال بشم اگه بگم هربار كه دستمو روی‌ سينه گذاشتم و گفتم: السّلام عليك يا ثامن‌الحجج، يا علي‌بن موسي ايهاالرّضا جوابمو نداده‌باشيد. مولای‌ من! اون همه مهربونی‌ و رأفت شما رو الهی‌ نباشم اگه منكر بشم؛ اما... صدام بزنيد... بيشتر... بلندتر... بلندتر... به خدا ديگه به كفترای‌ حرم‌تون هم غبطه می‌خورم... به خدا دلم برای‌ در و ديوار حرم هم تنگ شده... برای‌ اون‌همه نور... دلم تنگ شده... راضی‌ نشيد به اين‌همه دوری‌... دلم تنگ شده... دلم خيلی‌ تنگ شده...

يازدهم آذر/85

***

تولّد با يه هفته تاخير هم قبوله ديگه؟!


:: لينک || ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/٩/۱٤

 

ياهو

... واز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

اي نام تو تغزل ديرينم در باران!/ يك‌شب هواي گريه/يك‌شب هواي فرياد/ امشب دلم هواي تو كرده‌است. منزوي

نام تو بر لب‌های‌ من

طعم آتش و عسل است،

مسيحای‌ من! كه قامت فراز كرده‌ايی‌ به ويرانی‌‌ام.

تجسّم كلمه، تبلور سفر!

نام تو تجديد وضوی‌ عشق است

فريضه‌ی‌ پرواز را.

 

تقديس چشم‌های‌ تو نافله‌ی‌ من است،

فصل‌الخطاب هرچه دعا!

 كه بر كف دست‌هايم نوشته‌اند.

پيشانی‌ بر لب‌های‌ تو می‌‌گذارم

به غسل تعميد بال‌هايم.

 

ای‌ نجابت غمگين!

كدامين معجزه را اينگونه خاموش به انتظار نشسته‌ايی‌؟

آسمان در سينه‌ی‌ تو مي‌طپد.

نگاه كن!

نام تو اسم اعظم معراج است.


:: لينک || ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/٩/۱٠

 

ياهو

بو کنی... بوی سيب می‌آد

در مسلخ عشق جز نكو را نكشند/روبه‌صفتان زشت‌خو را نكشند/گر عاشق صادقي ز مردن نگريز/ مردار بود هر آنكه او را نكشند

... حالا خيلی‌‌ها می‌‌دونن، ديدن كه وقتی‌ می‌رسم اول می‌‌آم پيش تو؛ حتی‌ قبل از مادر. اما كسی‌ نمی‌‌دونه كه چند ساله بی‌وقت می‌‌آم... كسی‌ نباشه، نه پيش چشم ديگران، توی‌ تنهايی‌. اون وقت تو نگاهتو پايين می‌‌اندازي كه من بتونم حرف بزنم... حرف می‌‌زنم و حرف می‌‌زنم... تو حرف‌‌های‌ من يادت نمی‌‌ره... يادت نرفته همه‌‌ی‌ اين سال‌ها؛كه به جای‌ برادر هيچ‌وقت نداشته‌ام صبوری‌ كردی‌ به شنيدن درد دل‌هام. حرف‌هايی‌ كه حتی‌ به مادر هم نمی‌‌تونستم بزنم... طاقت شنيدن نداشت؛ ولی‌ تو محرم بودی‌. رازهای‌ هفت سال سكوت...

يادت می‌آد اون ظهر تابستون چقدر گريه كرده‌بودم؟... برات گفتم از ميدون آزادی‌ تا فردوسی‌... پابه پای‌ اون كاروان كه از غربت اومده بودن... رفتم... تنهای‌ تنها... اون همه تابوت... نگاهشون می‌‌كردم... نوزده سالش بوده... بيست و دوسال... هيفده سال... پونزده سال... حضورشون رو حس می‌كردم كه انگار بعد از اين‌همه سال اومده بودن كه توی‌ خاك خودشون آروم بگيرن... كنار عزيزاشون... گفتم اما تو چی‌؟... همه‌ی‌ اين سال‌ها اومدم اينجا نشستم شايد به جای‌ خواهری‌ كه يه گوشه‌ی‌ اين خاك هنوز چشم‌انتظارت نشسته...

امروز اومدم... دلم گرفته‌بود... دلم خيلی‌ گرفته‌بود... گفتم: هيچ فكرشو می‌‌كردی‌ که............... راستی‌ كی‌ برات سيب آورده‌بود؟!

 

آ می‌‌گه: چرا اون سيب رو برنداشتی‌؟!... حتما سهم تو بوده... چرا برش نداشتي؟. صورتم رو برمی‌‌گردونم تا گوشه‌ی‌ خيس چشممو نبينه. زيرلب می‌گم: سهم من؟... سهم من...

                                                                      يکی از روزای همين آذر دلتنگی


:: لينک || ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/٩/٦

 

ياهو

گوی سبقت می‌برند اين خاکيان، در عروج خويش از افلاکيان

نه... اتفاقی‌ نيست كه توی‌ اين دنيای‌ مجازی!‌ دنبال چيزی‌ بگردی‌ و سر از كامنت‌های‌ سايتی‌ در بياری‌ كه اين‌ها رو بخونی‌ و اشك... اين روزها كه در و ديوار شهر پر شده از عكس‌هايی‌ كه با اون چشم‌هاشون طوری‌ نگاه می‌‌كنن كه شرمنده از بودن‌مون بشيم...

متن طولانيه كمي حوصله كنيد در خوندن، كه هركاري كردم خلاصه نشد!

" سلام مصطفی‌ جان ببخشيد اگه مطلب مجنون را دو بار فرستادم آخه همونطور که می‌دونی‌ من اکابر خوندم و تا بياد به اين چيز‌ها عادت کنم کمی‌ وقت می‌بره. در هر حال از مطلبی که برای‌ من نوشته بودی‌ ممنون. اين متن هم برای‌ شما می ‌فرستم اميدوارم که لذت ببری‌:

چی‌ بگويم؟... به پسرم بارها شده که گفته‌ام:«مثل مهدی‌ باش، مثل حميد باش!» می‌‌گويد:«آنها مگر چطوری‌ بوده‌اند؟» من خيلی‌ از آنها می‌‌دانم. سال‌ها با آنها بوده‌ام. ولی‌ وقتی‌ قرار می‌‌شود برای‌ پسرم، برای‌ نسل آينده، از آنها بگويم نمی‌‌توانم. لال می‌‌شوم. يا از بس می‌‌دانم نمی‌‌توانم بگويم. می‌‌ترسم نکند بگويند دروغ می‌‌گويم. يا اينکه براشان افسانه می‌‌بافم. مجبور می‌‌شوم بگويم من کنار همين حميد بود که فهميدم ترسيدن يعنی‌ چی‌، نترسيدن يعنی‌ چی‌. از ترس خودم می‌‌گويم، از عمليات خيبر، از روزهای‌ آخر حميد، از کنار هم بودنمان. و از دستوری‌ که حميد به من داد و من نتوانستم. از من خواست آن نگهبان را از کار بيندازم و من، نه که مستقيم بگويم نمی‌‌توانم يا می‌‌ترسم، فقط سکوت کردم. گفت:«فقط بی‌ سر و صدا، که عمليات لو نرود.» نه حرفی‌ زدم نه حرکتی‌ کردم که نشان بدهد آماده رفتننم. و همين است که آتشم می‌‌زند و يادم به آبادان می‌‌افتد و محاصره‌اش. اولين بار حميد را آنجا ديدم. به پسرم می‌‌گويم که من آن زمان توی‌ تيپ کربلا بودم. بعد که رفتم لشکر عاشورا با حميد انس گرفتم. مهدی‌ هماهنگی‌ رده‌هاي بالا را انجام مي‌‌داد و کارهای‌ نظامی‌ را می‌‌سپرد به حميد.

به اينجا که می‌‌رسم دلم می‌‌خواهد برای‌ پسرم از خون چشم حميد بگويم، بگويم در آن دو شبی‌ که توی‌ جزيره مجنون بوديم باباش گاهی چرتکی‌ زد، اما حميد اصلا چشم روی‌ هم نگذاشت. از خودم هيچی‌ نمی‌‌گويم. حتی‌ از خودم بد می‌‌گويم، تا بروم برسم به آنجا که بايد بگويم خيلی‌ ناغافل ديدم از چشم‌های‌ حميد دارد خون می‌‌آيد. از ترسم هم برای‌ پسرم می‌‌گويم، که مجبورم کرد داد بزنم:«حميد چشم‌هات... ترکش خورده؟» ‌او نمی‌‌ديد نفهميد چی‌ می‌‌گويم. می‌‌خنديد. برگشت زل زد به‌م، گذاشت خودم بفهمم بعد از دو شبانه روز کار و بی‌‌خوابی‌ مويرگ‌های‌ چشمش پاره شده و از آن خون...

به پسرم می‌‌گويم حميد با همين چشم‌های‌ خونين خسته، توی‌ مجنون، روی‌ همين پل بود که... بعد می‌‌بينم حاشيه رفته‌ام. از اول می‌‌گويم. از آنجا که توی‌ اين عمليات دو گردان از لشگر ما بود، دو گردان از لشگر نجف اشرف، و قرار بود عمليات طوری‌ شروع شود که عراقي‌‌ها اصلا بو نبرند ما آمده‌ايم. من با حميد بارها آمده بودم آنجا. و حالا با همين دو گردان، آرام، صبح اول وقت با قايق‌ها آمديم نهرها را دور زديم آمديم توی‌ جزيره پياده شديم. رفتيم خودمان را رسانديم به خاکريزی‌ نزديک پل و از آنجا نگهبان را ديديم. حميد همين جا بود که نگهبان را نشانم داد. سکوتم را که شنيد خودش بلند شد رفت. برای‌ پسرم دليل می‌‌آورم که پام سنگين شده بود و شايد اگر می‌‌رفتم الآن نبودم بگويم که حميد رفت نگهبان را خفه کرد تا به بقيه بگويد حرکت و به من بفهماند:«ديدی‌ ترس نداشت.»

بعد می‌‌گذارم پسرم آن دو گردان را ببيند که به دستور حميد و بدون حتی‌ شليک يک گلوله از روی‌ پل رد می‌‌شوند می‌‌روند توی‌ جزيره. عراقی‌‌ها را هم نشانش می‌‌دهم که اگر هم ما را می‌‌بينند فکر می‌‌کنند از خودشانيم. چون از طرف نشوه آمده بوديم و آنها احتمال مي‌‌دهند بايد نيروی‌ کمکی‌ خودی‌ باشيم. تا هوا بخواهد روشن شود با مهتابی‌‌ها يک دايره درست کرديم و خبر داديم به هليکوپترها که بيايند.

حميد گفت:«برو بگو رسيديم!» به بی‌‌سيم‌چی‌ گفتم سريع فرماندهی‌ را بگيرد. فکر کنم آقا محسن بود که گفت:«صدات آشنا نيست. بده به همراهت صحبت کند!» حميد نبود. گفتم:«رفته جلو.» مجنون، روز اول، تا ساعت هشت و نه صبح در دست ما بود، بدون شليک تير و با آن همه اسير. اما فردای  آن روز . . . به پسرم مي‌گويم:«کاش فردا نمی‌‌رسيد!» که پاتک‌ها را ببينيم، يا آتش را. و اين که از راه خشکی‌ موفق نبوديم و بايد می‌‌رفتيم طرف نشوه. رفتيم، توپخانه داشت طلايه را می‌‌‌زد. به حميد گفتم‌:«توپخانه مزاحم است. بگذار از کار بيندازيمش بعد حرکت کنيم.»گفت:«اجازه بده تماس بگيرم.» سلسله مراتب را از ياد نمی‌‌برد. تماس گرفت. گفتند نه. گفتند مأموريت شما چيز ديگری‌‌ست. گفتند تمام نيروتان را صرف مأموريت خودتان بکنيد.

به پسرم مي‌گويم:«اگر آن روز آن توپخانه را از کار می‌‌‌انداختيم شايد جاده باز می‌‌شد و آن پل محاصره نمی‌‌شد و حميد هم...» و موتور را نشانش می‌‌دهم که من و حميد سوارش هستيم. نگرانی‌ توی‌ صورت‌هامان موج می‌‌زند از اينکه نيرو کم آورده‌ايم. هي به پشت سر خيره می‌‌شويم. زير لب چيزهايی‌ می‌‌گوييم که نمی‌‌گذارم نه او نه شما بشنويد. همان جاست که می‌‌بينم پل دارد محاصره می‌‌شود، حدود ساعت ده. ما نزديک پل سنگر گرفته بوديم و عراقی‌‌ها داشتند مي‌‌‌آمدند از روي پل بيايند طرف ما. حميد رفت نيروهای‌ دو طرف جاده را به دست هم بدهد که...

می‌‌گذارم پسرم دلخوش باشد به اين که حالا مرا هم پشت سر حميد می‌‌بيند، می‌‌بيند قدم به قدمش می‌‌روم، تنهاش نمی‌‌گذارم. آتش را هم نشانش می‌‌دهم، آتش آر پی‌ جی‌ و تيربار را، که از ساختمانی‌ کنار پل به طرف ما نشانه رفته‌اند. حالا همان لحظه‌ای‌‌ست که حميد و من از آتش آر پی‌ جی‌ مي‌‌افتيم. لحظه‌ای‌ سخت‌ست برای‌ من که ببينم او دو متری‌ من افتاده و من فقط شکمم زخمی‌ شده و آتش نگذارد پيشش بمانم، بروم خودم را بياندازم توی‌ کانال و فقط داد بزنم:«حميد!» انگار دستورش داده باشم سريع برگردد. بعد بلندتر داد بزنم:«حميد!» انگار دستور به بقيه داده باشم بروند بياورندش.

 حالا بچه ها را نشان پسرم می‌‌دهم که خودشان را به آب و آتش می‌‌زنند تا بروند حميد را از روی‌ پل بياورند و نمی‌‌توانند. تير مي‌‌خورند، ترکش می‌‌خورند و نمی‌‌توانند. صداش هم می‌‌زنند، به اسم تا بلند شود خودش بيايد. اما مگر می‌‌شود؟ مگر می‌‌تواند؟ مغز نظامی‌ لشکر افتاده آنجا، روی‌ پل، و ما نمي‌‌توانيم برويم و من درد دارم نمی‌‌بينم. فقط می‌‌بينم دو نفر زخمی  می‌‌شوند برای‌ آوردن حميد. زمزمه‌ها را هم يادم می‌آيد که هر کس هر جا بود، زير لب و گاهی‌ بلند می‌‌گفتيم «حميد!»

خودم يادم نيست، به پسرم هم همين را می‌گويم، که چقدر طول کشيد بيهوش شدم. تا آخرين لحظه سعی‌ کردم چشم‌هام را باز نگه دارم که آمدن حميد را ببينم و نتوانستم. نه توانستم حميد را ببينم نه بقيه را، که چطور مي‌دوند، چطور تير و ترکش می‌خورند، چطور حميد باز همان جا می‌ماند و من، بيهوش، با جيپ فرستاده می‌شوم عقب و در خواب و بيداری‌ و هر جا می‌‌رسم داد می‌‌زنم:«حميد!»

حالا مهدی‌ را نشان پسرم مي‌دهم که خبردار شده حميد چی‌ شده و کجاست و بچه‌ها دارند به آب و آتش می‌‌زنند بروند بياورندش عقب. عصبانی‌‌ست. پيامش را با يک پيک می‌‌رساند که:«شما به حميد کاري نداشته باشيد. بگذاريد همان جا بماند. به کار خودتان برسيد.» لرزش دستش را هم نشان پسرم می‌دهم تا بفهمد چه دردی‌ در سينه دارد که می‌خواهد بگويد:«نمی‌‌خواهم آن کس فقط حميد باشد.»

بعد تنهايی‌ مهدی‌ را نشان پسرم می‌دهم که دارد نامه برای‌ آسيه و احسان حميد می‌‌نويسد تا دردش را با برادرزاده‌هاش بگويد، تا فراموش کند خيلی‌‌ها حاضر بودند شهيد بشوند ولی‌ جنازه حميد را با خودشان بياورند عقب. شايد به خاطر همين حس بود که دعا کرد جنازه خودش هم پيدا نشود. حالا مجبورم زخم مهدی‌ را نشان پسرم بدهم که خطرناک است و اگر نرسانندش عقب... چی‌ بگويم؟... می‌روند مهدی‌ را سوار قايق می‌‌کنند که برگردد. از کجا می‌دانستند و می‌‌دانستيم که مهدی‌ هم با يک گلوله‌ی‌ آر پی‌ جی‌ گم می‌‌شود و با آب و جلو چشم نيروهاش.

مهدی‌ يک بار به من گفت:«حميد که نيست انگار هيچ چيز سر جای‌ خودش نيست.» گفتم:«تو که، او که...» گفت:«به هر کاری‌ دست می‌‌زنم پيش نمی‌‌رود. نمی‌‌دانم چی‌ کار کنم.» اين جور وقت‌ها بدجوری‌ ساکت می‌‌شد. بعد وقتی‌ حرف می‌‌زد جگر آدم را آتش می‌‌زد. گفت:«من بدبخت شده‌ام، صمد. نه من، لشکر هم ديگر آن لشکر قديم نيست.» کمرش شکست.

ما هم اين را می‌‌دانستيم، ولی‌ جوری‌ وانمود می‌‌کرديم که دست کم او روحيه داشته باشد بماند، لشکر از هم نپاشد... و وقتی‌ او هم رفت... چی‌ بگويم؟... مجبورم نگذارم پسرم دلسرد شود. مجبورم برش دارم ببرمش به قبل از عمليات و براش تعريف کنم که برای‌ حميد پيغام رسيده که احسانش مريض ست، حتما بايد خودش را برساند. من آنجا بودم ديدم. گفت:«نچ!» لب گزيد. راه رفت. زياد راه رفت. به آسمان نگاه کرد. زير لب چيزی‌ گفت که نفهميدم. وقتی‌ رسيد به من فقط گفت:«لا اله الا الله.» گفتم:«چی‌ شده، حميد؟» گفت:«وسوسه می‌‌کند اين شيطان... که بلند شوم بروم.» گفتم:«خب برو. اين حق احسان‌ست.» گفت:«نمی‌‌توانم. اگر بروم پام سست می‌‌شود مي‌مانم. آن هم حالا و با اين عمليات و با اين...» گفت:«نچ!» گفت:«لااله‌الاّالله!» بعد باز خانمش تماس می‌گيرد می‌گويد آسيه هم تب کرده. وقتی‌ حميد دليل می‌‌تراشد، مجبور می‌‌شود بگويد:«تب نيست. آبله است. بلند شو بيا، مرد!» حميد می‌‌گويد:«ديگر نمی‌‌توانم. باشد بعد... بعد عمليات.»

قبل از رفتن، وقتی‌ نشستيم توی‌ قايق، همين جا بود که مهدی‌ آمد حميد را صدا زد و يک کيسه کوچک کشمش پرت کرد براش. حميد گرفتش. خنديد. گفتم:«حالا ديگر پارتی‌‌بازی‌ می‌کنيد؟ پس ما چوب سيگاريم اين جا؟» مهدی‌ گفت:«چوب سيگار نيستی‌. سروری‌.» آمد نزديک‌تر گفت:«تو را بعد می‌‌بينم، بی‌انصاف! ولی‌ حميد را... به دلم برات شده که... ديگر نمی‌‌بينم.» گفتم:«زبانت را گاز بگير، قارداش!» حالا وقتی‌ ياد گريه‌اش می‌‌افتم و نگاهش به آنجا که حميد رفته بود، می‌‌فهمم چرا خودش هم رفت و نيامد. می‌‌فهمم چرا اينقدر احسان و آسيه را محبت می‌کرد يا سعی‌ می‌‌کرد در آن يک سال براشان پدری‌ کند. به پسرم می‌‌گويم مطمئن باشد او حتی‌ اگر يک درجه تب می‌‌کرد من يک لحظه آن جا نمی‌‌ماندم و می‌‌آمدم، ولی‌ حميد فقط گفت لااله‌الاّالله و رفت. رفت که رفت.

بی‌ دليل نيست که دست پسرم را می‌‌گيرم می‌‌برمش جايي که حميد دارد نماز صبحش را با زيارت عاشورا می‌‌خواند و وقتی‌ می‌‌پرسم چرا، می‌‌گويد:«اگر با هم نخوانمشان نمی‌توانم راحت تصميم بگيرم.» يا وقت عمليات ببرمش صف اول و حميد را نشانش بدهم بگويم:«او هميشه و همه جا و توی‌ هر عملياتی‌ نفر اول بود. حتی‌ جلوتر از نيروهای اطلاعات عمليات که بايد جلوتر از همه حرکت کنند.»
يا ببرمش جايی‌ که امکانات به عملياتی‌ نرسيده و همه توی‌ محاصره‌اند و در دو متری‌ مرگ و خيلی‌ها دارند ناسزا به خيلی‌ها می‌‌گويند و او فقط می‌‌گويد:« الله بنده سی‌» تا دل‌ها را آرام کند. يا بعد ببرمش نشانش بدهم که اگر هم فرمانده بوده‌اند، هيچ‌وقت به رخ هيچ‌کس نکشيده‌اند و در سخت‌ترين لحظه‌ها نمی‌‌شد از بقيه فرق‌شان گذاشت.

يا ببرمش جايی‌ که حميد نشسته دارد دستور مي‌دهد بايد تمام بچه‌های‌ جامانده را بياورند عقب و نمی‌‌توانند و هی‌ خون خونش را می‌‌خورد و به خودش بد می‌‌گويد که نتوانسته. مهدی‌ را هم نشانش می‌‌دهم که همين حال را داشته که نه توانسته حميد را بياورد نه بقيه را. به پسرم می‌گويم:«شايد به خاطر همين حس‌هاست که هردوشان نيامدند... تا تسلای‌ خاطری‌ برای‌ خانواده‌ی‌ نيروهای‌ مفقودالاثرشان باشند.»

پسرم به حرف می‌‌آيد می‌‌گويد:«اگر سالم بر می‌‌گشتند چی‌ می‌‌شد؟» می‌‌گويم:«مطمئنم نمی‌‌توانستند به چشم هيچ کدام از پدر و مادرهای‌ نيروهاشان نگاه کنند... که عزيزهاشان را سپرده‌اند به آن‌ها و آن‌ها... چی‌ بگويم؟» می‌‌گويم حالا وقت گريه است، حتی‌ اگر پسر آدم نتواند يا نخواهد بفهمد اين گريه از درد نيست، از حسرت است، از حسادت‌ست به رفتن آن دو برادر، حميد و مهدی‌، که هر دوشان را گلوله آر پی‌ جی‌ از من جدا کرد. در تمام اين روزها و هر لحظه که زمان اجازه بدهد سعی‌ می‌‌کنم از اين گلوله‌های‌ آر پی‌ جی‌ برای‌ پسرم بگويم تا بفهمد مثل آن‌ها بودن و مثل آن‌ها رفتن يعنی‌ چی‌... اگر بغض بگذارد. ارادتمند شما مملی‌ سيا."


:: لينک || ٥:٢٦ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/٩/۱

 

یاهو

چندم...؟

از آن شب سرد خزان...

آن شب كه روی‌ شانه‌های‌ تو باران گرفته بود

گويا همان شبی‌ كه خواب آينه‌ها جان گرفته بود

يك آينه :من ــ از حضور تو تكثير می‌شدم ــ

آهوی‌ تشنه‌ايی‌ كه بوی‌ بيابان گرفته بود

جاری‌ رود بود روح تو از شب كه می‌‌گذشت

آيينه‌ايی‌ روان شمايل انسان گرفته بود

حرمت نگاهدار خلوت بغضی‌ نجيب شد

دستی‌ كه پرده پيش چشم خيابان گرفته بود

مرداد بود لحظه‌های‌ من از آتش و عطش

لب‌های‌ تو ولی‌ طراوت آبان گرفته بود

از سال‌های‌ بی‌ جنون من انگار ناگهان

ليلای‌ چشم‌هايت آنهمه تاوان گرفته بود

آمد رسول دست‌های‌ تو از باغ سيب گفت

كفر دلم تو را تجلی‌ ايمان گرفته بود

 

خوب است گردو خاك جاده به پيراهنت نماند

آن شب كه روی‌ شانه‌های  تو باران گرفته بود!

                                                                  آبان ۸۵

***

 امروز اول آذر است... لبخند زدی‌... چهره‌ی‌ خندان شمع آفت پروانه شد... به تماشا آمده‌ام... تماشايی‌ آن چشم‌ها شدن خوب است... تماشايم كن! قشنگ‌ام... قشنگ... به سوختن آمده بودم... چه زود سرانگشت‌هايت مسير اشك‌هايم را به جا آورد... فاتح بی‌پرهيز حصارهای‌ سنگی‌ من!... اين قلعه هم چندان بی‌ در و پيكر نبود... اجازه هست بگويم دوستت دارم آقا!؟... اجازه هست لب باز كنم؟... بگو گوش می‌كنم... از كجای‌ قصه شروع شده‌بود؟... از كجای‌ سوختن؟... چه زود مهربانی‌ دست‌هايت... بی‌‌پناهی‌ دست‌هايم را... انگار از هميشه حرمت اين‌ها سهم نجابت آن‌ها بوده‌باشد... سر بر سينه‌ات كه بگذارم... به آتشت می‌‌كشم... شب آخر آبان باشد و چندم ماه؟... ماه كه امتداد دست‌های‌ تو بود...

امروز اول آذر است آقا! و نمی‌‌دانم چندم آتش...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*اشكالاتی كه از ديشب تا امشب ديده‌شده به هيچ عنوان تقصير من نيست. بخش نظرخواهی هم بسته نشده در زمن!


:: لينک || ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۸/٢۳

 

ياهو

شانه‌هايت...

شانه‌هايت را براي گريه‌كردن دوست دارم... دوست دارم... دوستت دارم...

دست سردمو بگيرين که دلم گريه می‌‌خواد

 نمی‌دونين دل عاشقم باهام را نمياد؟

 نمی‌دونين شونه‌های گرمتونو کم دارم؟

 تا تو اين غربت تلخ رو ململش سر بذارم

 هق‌هق غمو بگيرين از دل ترانه‌هام

 عطر رازقی بپیچه تو زمستون صدام

شب داره باز سرشو رو زانوی من ميذاره

بی شما بهونه‌ای برای موندن نداره

 زلف مشکی‌شو دارم دوباره شونه ميکنم

 گله از عشقو و صداقت و زمونه ميکنم

 باز بهار جون می‌گيره رو شاخه‌های خشک سيب

 من می‌مونم و هزار و يک شب و بغض نجيب

 من می‌مونم و شب و يه قاب خالی از شما

 قصه می‌شم رو لبای بسته‌ی قاصدکا

من نباشم چه کسی رو سينه‌تون سرمی‌ذاره؟

 چرا آسمون بايد تا دنيا دنياس بباره؟*

***

آقا!... دلم هوای‌ دريا كرده‌باشد و شانه‌هايت... نسيمی‌ كه نرمای‌ سرانگشت‌های‌ تو را ندارد بر بی‌تابی‌ گيسوانم به نوازش... با موج‌هايی‌ كه لحن گرم تو را نمی‌‌آورند به گاه نجوای نامم به مهر... دلم هوايی‌ دريا شده‌باشد و شانه‌هايت اين شب‌ها...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نام شاعر محفوظ است!


:: لينک || ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۸/٢٠

 

ياهو

با دل خونين لب خندان...

صحن حرم حضرت معصومه(س)/16 آبان

   فكر كن سه‌شنبه شب توی‌ حرم داشتم با فشار جمعيت می‌‌رفتم جلو، يه‌هو خانوم بغل دستيم بلند گفت: السلام عليك يا فاطمه‌ی‌ معصومه، ای‌ پسر موسی‌‌بن جعفر!!! منم توی‌ اون هاگير واگير حالا نخند كی‌ بخند! اونقدر كه مجبور شدم چادرمو بكشم توی‌ صورتم و رو به ديوار بايستم. بعد هم موقع زيارت‌نامه خوندن و ... خلاصه تا موقع بيرون اومدن از صحن اونقدر هرهر خنديدم كه آخر... لبخند خانوم (س) رو هم ديدم.

توی‌ جمكران هم موقع برگشتن به آ گفتم: من از اين بادكنك خرگوشی‌ها می‌خوام... قرمزشو! اونم نگاهی‌ بهم كرد [يه چيزی‌ توی‌ مايه‌های‌: تو همون آدم نيم ساعت پيش توی‌ مسجد هستی‌ ديگه؟!] و با لبخندگفت: می‌‌خرم برات! ولی‌ باد نكرده‌شو. من روم نمی‌‌شه با يه همچين چيزی‌ برم توی‌ اتوبوس. و من باز هم خنديدم. حالا فكر كن سوار ماشين كه شديم ديدم دخترك سه‌چهار ساله‌ايی‌ كه از اول سفر با شيرين‌زبونی‌هاش دل همه رو برده بود، يه دونه از همون بادكنك‌ها خريده... اونم قرمز گُلی‌! اونوقت از بين اون همه آدم يه راست اومد سراغ من و گفت: می‌‌آيی‌ بازی‌ كنيم؟!!! منم گفتم :باشه. آ گفت: بچه همبازی‌‌شو خوب پيدا كرده!


:: لينک || ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۸/۱٥

 

ياهو

دست تو تسبيح من شد...

ای شعر‌های من، سروده و ناسروده!

سلطنت شما را ترديدی نيست

اگر او به تنهايی

                   خواننده‌ی شما باد!

چرا كه او بی‌نيازی من است از بازارگان و از همه‌ی خلق...

چنين است و من اين‌همه را، هم در نخستين نظر باز دانسته‌ام*

 

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري / اي همه آرامش از تو، در سرانگشتت چه داري؟!... اي همدم! اي مرهم! اي خط سرنوشتم!/ اي همدم! اي مرهم! بي تو چه مي‌نوشتم؟...

 

از دست‌هايت نوشتم، كاغذ پر از بال و پر شد

از چشـــــم‌های تو گفتم، آيينه آيينــــه‌تر شد

از چشم‌هايت... بماند! اين يك غزل‌مثنوی نيست!

از دست‌هايت بگويم، شايد كمی مختصر شد

دست تو هفت آسمان خواب... همراه، همدرد، همراز

در هول‌خيز بيابان يعنی كسی همسفر شد

عود است... سوزاند ــ با آن عطر عجيبش! ــ لبم را

نزديك چشمم كه آمد، ابريشمی شعله‌ور شد

دست تو تسبيح من شد... يا نور و يا نور و يا نور...

آنقدر گفتم كه آخر، نفرين شب بی‌اثر شد

دست تو يعنی نيايش، يعنی توسل به باران...

وقتی غزل هم كم آورد... خالی كاغذ كه تر شد...

                                                                 آبان هشتاد و پنج

***

بذار آسمون هرچی ابر داره بياره و روی ماه‌شو بپوشونه... من كه دلم نمی‌گيره... ميان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمان است!... حالم خوبه نگران نباش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*شاملو


:: لينک || ۸:۱٤ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۸/۱٠

 

ياهو

 ديشب...

مسجد جمكران/نهم آبان هشتادو پنج

در حياط مسجد نشسته‌ام... كه ‌بانويی‌ دلش هوايی‌ می‌‌شود تا بگويد:

امشب حتما اونجا هستن، بهشون بگو اينجا همه‌چی‌ بوی‌ مرگ می‌‌ده وقتی‌ او نيست... به او بگو بس است ما را جدايی‌... بگو دوستش داريم... بگو به ما هم سری‌ بزند تا عقده‌ی‌ دل وا كنيم بعد اين‌همه سرگردانی‌... باز هم التماس دعا.

چشم‌هايم خيس مي‌شود باز...

 

 باران است ... دلم تنگ چشم‌های‌ تو است... دو ركعت نماز به نيابت از دل تو خوانده‌ام و آسمان خنديده‌است... دلم هوای‌ صدای‌ تو را دارد... كه بخوانی‌ انّا توجهّنا واستشفعنا و توسلّنا بك الي‌ الله... نم...نم...نم... آسمان بر كف دست‌هايم می‌‌چكد... امشب هم دست‌هايم مال توست.

 

وقت رفتن... نگاهم مانده بر سوسوی‌ چراغ‌ مناره‌ها... پرنده‌ی‌ زرد كوچكش را از پنجره‌ی‌ اتوبوس می‌‌آورد داخل و می‌‌گويد: خانوم يه فال بخر! ... باز می‌‌كنم:

ساقيا برخيز و در ده جام را

خاك بر سر كن غم ايام را

ساغر می‌ بر كفم نه تا ز بر

بركشم اين دلق ازرق‌فام را

با دلارامی‌ مرا خاطر خوش است

كز دلم يكباره برد آرام را...

                                                ***

به من می‌‌گن چيزی نگو. نبايد هم بگم اما دل يکی داره آتيش می‌گيره. دل يکی اينجا داره خاکستر می‌‌شه. کمی دير اومدی اما يه راست رفتی سر وقت دل يکی و دست کردی تو سينه‌اش و دل‌ش رو آوردی بيرون و انداختی تو آتيش و بعد گذاشتی‌ش سر جاش. واسه همينه که دل يکی آتيش گرفته و داره خاکستر می‌‌شه. يکی داره تو چشات غرق می‌شه. يکی لای شيارای انگشتات داره گم ميشه. يکی داره گر می‌گيره. دل يکی آتيش گرفته. يه نفر يه چيکه آب بريزه رو دلش شايد خنک شه. ميون اين همه خونه که خفه خون گرفتن، يه خونه هست که دل يکی داره توش خاکستر می‌‌شه. يكی هوس كرده بپره تو دستات و خودشو غرق كنه...*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*چند روايت معتبر/ مصطفی مستور


:: لينک || ۸:٢٥ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۸/۸

 

ياهو

تا دل دريا...

راننده می‌گويد: نمی‌خواد خانوم! مسئله‌ايی نيست. همانطور كه با كمربند كلنجار می‌روم می‌گويم: مگه برای شما می‌بندم؟! می‌گويد: نه خب! و ضبطش را روشن می‌كند. باران نم‌نم به شيشه می‌خورد و من سرم را به صندلی تكيه می‌دهم و چشم‌هايم را می‌بندم كه می‌خواند:

كجای اين جنگل شب پنهون می‌شی خورشيدكم!؟...

بی‌اختيار پلك‌هايم را باز می‌كنم انگار صدای آشنايی شنيده باشم.

چرا به من شك می‌كنی؟ من كه من‌ام برای تو

لبريزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

ياد آن شب می‌افتم... اشك‌هايم... و  تو...  صدای تو که می‌پیچد انگار...

سفر نكن خورشيدكم! ترك نكن منو... نرو

نبودن‌ت مرگ منه، راهی اين سفر نشو...

ياد يك جفت عقيق... يك شب سرد... می‌خواند... می‌خواند...

صدای ترمز... به جلو پرت می‌شوم كه چشم‌هايم را باز می‌كنم. زل می‌زنم به شيشه كه خيس خيس است و هنوز می‌خواند

گريه نمی‌كنم،نرو... آه نمی‌كشم،بشين

حرف نمی‌زنم، بمون... بغض نمی‌كنم،ببين... 

راننده كه برمی‌گردد با دستپاچگی می‌گويد:خانوم خوب شد شما كمربندتون رو بسته‌بوديد!. همانطور كه خم‌ شده‌ام تا وسايلم را از زير صندلی جمع‌ كنم می‌گويم: بعله! لابد خوب شد.

البته خوب شد. هيچ دوست ندارم در تصادف بميرم؛ آدم ديگر به هيچ دردی نمی‌خورد! ياد آن روزی می‌افتم كه رفته‌بودم فرم اهداء عضو بعد از مرگ مغزی را پر كنم. به خانومی كه متصدی بود گفتم: چه اعضايی رو می‌پذيريد؟ كاغذی داد دستم و گفت: اينجا نوشته، علامت بزنيد... قلب،كليه،ريه، قرنيه،كبد. نگاهی كردم و گفتم: همه‌ی اعضاء رو می‌تونم علامت بزنم غير از اولی. بدون اينكه سرش را بلند كند گفت: چطور... مگه مشكل داريد؟ گفتم:نه. اين بار نگاه بی‌حوصله‌ايی به من انداخت و گفت: پس منظورتون چيه؟ گفتم: هيچی ديگه... چيزی رو كه ندارم چطور می‌تونم اهداء كنم؟! يكدفعه انگار متوجه شده‌باشد زد زير خنده و گفت: شما چقدر بانمكی خانوم! ـــ واقعآ؟! ـــ آره... می‌دونی كار ما يه جوريه كه كمتر پيش می‌آد كسی باهامون شوخی كنه و بخنديم! گفتم: ولی من جدی گفتم. باز هم خنديد.

***

اين عكسو يادته؟!...

گفتم : به قول بی‌دل... به زير پای تو افكنده‌ام دلی كه ندارم. گوشه‌ی چشم‌هايت جمع شد... لبخند زدی و گفتی: اما من نمی‌خوام دل تو رو زير پام بذارم...

راست گفتی... تو دل مرا زير پا نگذاشتی، آن را با خودت به دريا بردی... حلالت... هر آن‌چه برده‌ايی حلالت... عزيزکم!


:: لينک || ٩:٥٢ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 

۱۳۸٥/۸/٤

 

ياهو

تا سحر...

پناهم بده ماه پاييزي من!...

اين مثنوی يك شب پاييز شروع شده‌بود كه با صدای تو از خواب پريده‌بودم و به گريه‌ام انداخته‌بودی... ديشب با چشم‌های تو تمام شد... با چشم‌های تو... كه تمام نمی‌شوند.

چه كردی تو ای عشق ناديده با روح من؟

كه می‌جوشد آتش ز چشمان مجروح من    چه كرد آن سكوت غريبانه‌ات با دلم

                                                          چه رفت از نگاه تب‌آلوده‌ات تا دلم؟

من از سرزمين عطشناك تب آمدم

به دنبال آيينــــه همپای شب آمدم             هبوطی چنين بی‌سبب در خيالم نبود

                                                          كبــــــــــــــــوتر شدن آرزوی محالم نبود

سكوت آمد و روی خواب دلم بار شد

تمــــام زمين پشت پلك من آوار شد          بگو كيستی كاينچنين‌ت طلب می‌کنم

                                                         نه در آسمان، در زمين‌ت طلب می‌كنم

تو دريای آتـــــش كه در ناكجا ديدمت

نصيبم عطش شد ولی هرچه نوشيدمت    تو را پيش‌بينی نمی‌كردم... اما چرا

                                                         تو را اينچنين شعله‌كش ناشكيبا... چرا

بيا كور شد نطق من بس كه ناحق زدم

به ناحق دم از آيـــــــه‌های اناالحق زدم      بگو ای عطينــــاك كوثر در آيينه‌ات 

                                                        تراويده عطر الم نشرح از سينه‌ات

مگر مثنوی‌های چشم تو خوابم نكرد

غزل‌خنده‌های تو مست و خرابم نكرد؟      بگو كيستی كاينچنين‌ت طلب می‌كنم

                                                       نه در آسمان، در زمين‌ت طلب می‌كنم

 اگر بوسه‌های تو از جنس تب نيستند

پس اين حيــرت‌آوازها بر لبم چيستند؟     دليل نفس‌های بی تو حرامم شده! 

                                                        برای تو اينگونه بودن به نامم شده   

تو آن ماه بی‌تاب تابيــــــــده از روزنی

كه شب تا سحر در خيالم قدم می‌زنی


:: لينک || ٦:۱٧ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG