۱۳۸۳/٧/۱

 

                                                                ياهو

   صبح با بابا تلفنی صحبت کردم. تازه از مسجد النبی برگشته بود. گفت که فردا شب به مکه ميروند... و ما هم که بغض و التماس دعا و ... زان شبی که وعده کردی روز بعد   روز و شب را ميشمارم روز و شب... . دو سه روزی است که بچه ها بند کرده اند حالا که بابا نيست ما هم آخر هفته برويم شمال. من هم که چند وقتی است حال و هوای سفر به سرم زده و شمال هم که... خلاصه اميدوارم بتوانم در اين دوسه روزخلوتی داشته باشم. راستش اين روزها بد جور از اينهمه سلام ضبط شده برآداب لاجرم خسته ام. گاهی اوقات فکر ميکنم اين حال و هوای جنون آميز کی مرا رها خواهد کرد. به خودم می گويم:

    بسه ديگه آخه خجالت بکش دست از اين کارا بردار، تو کی ميخوای بزرگ بشی؟ همسن و سالای تو دارن يه خونوا ده رو ميگردونن. اونوقت تو هی سرتو کردی توی مثنوی و ديوان شمس که چی؟ اينهمه سال هم که با سختی درس خوندی گفتم اين چيزايی که ميخونی ، بس که جدی وواقعيه تورو از حال و هوای شاعری و عرفان بازی در مياره که در نياوارد. عاقل که نشدی هيچ  بدتر هم شدی. قبلآهی سررسيد و ورق کاهی سياه ميکردی ، به سلامتی از دولتی سر تکنولوژی يه اسباب جديد هم برات پيدا شد... خوبه ديگه ! تازگی هم که دوباره فيلت ياد هندوستان کرده و کتابای شعرتوريختی دم دست هرجای خونه که پا ميذاری يا فروغه يا سهراب يا بهمنی يا شاملو يا ... اين آخری که همه ورقاش از اشکات خيس بود چی بود؟...(ای ديوونه! آخه اينهمه ارزش داشت؟؟)...  آهان ! دير آمدی ری را... ی صالحی . برو يه ذره فکر زندگی باش فکر پول باش. يه نگا به دوروبرت بکن يه کم ياد بگير! نميدونم تو اين يه مورد چرا اينقدر بی استعدادی! اصلآميدونی چيه تو يه آدمی هستی که بايد دائم سرتو مشغول کرد همچين که بيکار ميشی حالت بد ميشه. ديدی تا وقتی که فوق ميخوندی چه بچه خوبی بودی ! کدوم يکی از دورو بريات( که از سوءسابقه ات خبر نداشتن) فکر ميکردن تو آدم... باشی؟!خلاصه که بايد تا دير نشده و کاملآاز دست نرفتی يه فکری برات بکنم. چه ميدونم... شايد سرتو با دکترا گرم کنم .هان؟... چی ميگی؟؟؟!

  گيج گيج نگاهم ميکند و ميگويد :

   ديدی انارای حياط که  ترکيدن چه خوشگلن ؟ صبح يه ياکريم اومده بود بهشون نوک ميزد ... منم بهش گفتم : من اناری ميکنم دانه به دل ميگويم خوب بود اين مردم دانه های دلشان پيدا بود ميپرد آب انار در چشمم... بعد يه دفعه ياکريمه پريد رفت فکر کنم ازاين بچه گربهه ترسيد... 

   باعصبانيت ميگويم :

   من دارم باهات جدی حرف ميزنم.

   خودش را جمع و جور ميکند و خيلی جدی ميگويد:

     در نظربازی ما بی خبران حيرانند        من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند

     درکوی نيکنامان ما را گذر ندادند        گرتو نمی پسندی تغيير کن قضارا

     عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی         عشق داند که در اين دايره سرگردانند

  چشمهايش راغمی پر ميکند و :

    من تورا مشغول ميکردم دلا            ياد آن افسانه کردی عاقبت

   تا در دل من عشق تو اندوخته شد      جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد

   عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد     شعرو غزل و دوبيتی آموخته شد

   نگاهم را از او ميدزدم وخودم را به نشنيدن ميزنم که زمزمه ميکند :

 مرا پناه دهيد ای زنان ساده کامل ...

 


:: لينک || ٢:٥٧ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG