۱۳۸٤/٦/۱۱

 

ياهو

آن مير ِغوغا را بگو...

   خيلی كوچك بودم هنوز كه پرسيدم: اين آقا كيه؟ چرا تلويزيون نشونش ميده؟پدر گفت: گم شده٬ ميگن دزديدن‌اش! و من فكر كردم مرد به اين بزرگی چرا بايد گم شده باشد٬ حتمآ دزديدن‌اش٬ اما چرا؟ بعدها  ديگر نامی از او نشنيدم و تنها٬ روح‌ زيباپرست كودكانه‌ام خاطره‌ی آن چشم‌های سبزآبی را با خود نگاه داشت و يك پرسش بزرگ: چرا؟

   چندين سال بعد٬ديگر آنقدر بزرگ شده بودم كه به دنبال جواب سوالم٬ بيشتر بدانم از سّيد بالابلندی كه روزگاری محو جمال‌ش شده بودم و حالا به دنبال سرّ كمال و جلوه‌ی جلال٬ ميدانستم كه در ۱۴ خرداد ۱۳۰۷هـ.ش در قم به دنيا آمد. نسبش با ۳۲ واسطه به امام موسی كاظم(ع) می‌رسد و بزرگوارانی چون شهيد اول و شهيد ثانی تنها دوتن از ايشان هستند. تحصيلات حوزوی را در قم و نجف به پايان رساند و اولين دانشجوی روحانی در رشته‌ی "حقوق در اقتصاد" دانشگاه تهران بود. در اواخر سال ۱۳۳۸ بعنوان جانشين مرحوم آيت‌الله سيّدعبدالحسين شرف‌الدين به لبنان اعزام شد.

    از تلاشش در رسيدگی به شرايط اجتماعی و سياسی شيعيان و ايجاد تغييرات وسيع و بنيادی در جامعه‌ی آن روز لبنان٬ از كوشش خستگی ناپذيرش در نزديك كردن پيروان اديان و مذاهب گوناگون در كشوری كه آتش جنگ داخلی آن را در آستانه‌ی نابودی قرار داده بود٬ بنيانگذاری اولين تشكيلات مقاومت چريكی در برابر رژيم اشغالگر قدس(جنبش امل)٬ از روش و منش او در زندگی شخصی‌٬ از ايمان و اعتقاد و افكار مصلحانه‌اش٬ از محبوبيت بی‌نظيرش در ميان همه‌ی افرادی كه با او برخورد داشتند و ... از اين همه خواندم و خواندم. فكر ميكردم حالا ديگر ميدانستم: چرا؟... و شد مراد من.

  سر ورويی چنين دلكش تو گويی چشم از او بردار    برو كين وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گيرد

  روزنامه های آن سالها را ورق ميزدم٬ ۹ شهريور ۱۳۵۷ ٬خبر كوتاه بود: امام موسی صدر رهبر شيعيان لبنان ناپديد شد. تا چند سالی حرف و حديث و پی‌گيری و بعد هيچ... دولت ليبی زير بار نرفت كه او به دعوت معّمر قذافی به آن كشور سفر كرده و هيچوقت از آنجا خارج نشده بود... چگونه و اساسآ چرا بايد مردی را كه دريايی در چشمهايش و آسمانی در دلش داشت تحمل می‌كردند؟!... ۲۷ سال سكوت...

   ای ابر خوش باران بيا ای مستـــــــی ياران بيا   ای شاه طّراران بيــا  مستان سلامت‌می‌كنند

  و كلام آنگاه كه حق باشد و با صوتی چنان دلنشين ادا شود٬ هوش از سر می‌برد.مستان سلامت ميكنند... بخشی از سخنرانی امام موسی صدر در كليسای كبوشيين بيروت/ ۱۳۵۳:

   ”خدايا! تو را سپاس می‌گوييم؛ پروردگارا! خدای ابراهيم و اسماعيل٬ خدای موسی و عيسی٬ خدای مستضعفان و همه‌ی آفريدگان! سپاس خدايی راست كه ترسيدگان را امان دهد و شايستگان را نجات دهد٬ مستضعفان را برتری دهد٬ مستكبران را فرو نشاند... خدايا! تو را شكر گذاريم كه ما را به عنايتت موفق داشتی و به هدايتت گرد آوردی و با مهربانيت دلهای ما را يكی كردی. ما هم اينك در پيشگاه تو  و در خانه‌ای از خانه‌های تو و در ايام روزه به خاطر تو گرد آمده‌ايم.دلهای ما به سوی تو پر می‌كشد و خردهای ما نور و هدايت را از تو می‌گيرد. تو ما را فراخوانده‌ای تا در كنار يكديگر در خدمت به خلق گام برداريم...

    برای انسانی گرد آمده‌ايم كه اديان به خاطر او آمده‌اند... اديان يكی بوده‌اند زيرا در خدمت هدفی واحد بوده‌اند: دعوت به سوی خدا و خدمت انسان! و اين دو نمودهای حقيقتی يگانه هستند. و آنگاه كه اديان در پی خدمت به خويشتن برآمدند٬ ميانشان اختلاف بروز كرد. توجه هر دينی به خود آنقدر زياد شد كه تقريبا به فراموشی هدف اصلی انجاميد. اختلافات شدت گرفت و درد و رنج‌های انسان فزونی يافت...“

   از متن سخنرانی ايشان در مراسم شب هفت "كمال مروه" روزنامه‌نگار لبنانی كه ترور شد. بيروت/ خرداد ۱۳۴۵:

    ”برادران! آزادی برترين سازوكار فعال كردن همه‌ی توانايی‌ها و ظرفيت‌های انسانی است. هيچ كس نمی‌تواند در جامعه‌ی محروم از آزادی خدمت كند٬ توانايی هايش را پويا سازد و موهبت‌های الهی را بپروراند. آ‍زادی يعنی به رسميت شناختن كرامت انسان و خوش گمانی نسبت به انسان... كسی می‌تواند آزادی را محدود كند كه به فطرت انسانی كافر باشد كه قرآن می‌فرمايد: فطره الله التی فطر الناس عليها فطرتی كه پيامبر باطنی و درونی انسان است.

  آزادی حق روزنامه‌نگار است كه جامعه‌اش بايد به او پيشكش كند. آزادی خدمتی است به روزنامه نگار تا كار خود را به انجام رساند٬ و خدمتی است به جامعه تا همه چيز را بداند. صيانت از آزادی ممكن نيست مگر با آزادی. آزادی برخلاف آنچه كه می‌گويند هرگز محدود شدنی و پايان يافتنی نيست. در حقيقت آزادی كامل عين حق است.حقی است از جانب خدا كه حدی بر آن نيست...“

  آن مير مه‌رو را بگو آن چشــــــــــم جادو را بگو   وان شاه خوشخو را بگو مستان سلامت می‌كنند

مستي زجامت ميكنند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آن مير غوغا را بگو  وآن شور و سودا را بگو   وآن سرو خضــــــــرا را بگو مستان سلامت‌مي‌كنند

   آن زمان كه جامعه‌ی فرقه‌گرای لبنان را اختلاف ميان اديان و مذاهب به آتش كشيده بود٬ در مسجد٬ در كليسا٬ ميان عشاق مسيحی عقد ازدواج می‌بندد. امام و مقتدای شيعيان در روز روشن و در مقابل چشمان بهت زده‌ی مردم متعصب٬ به مغازه‌ی يك عيسوی ميرود و بستنی می‌خورد. با مفتی‌های اهل سنت٬ با كشيشان مسيحی٬ زانو به زانو می‌نشيند و گفتگو ميكند. در روزگار سيطره‌ی جهل و تنگ نظری٬ همه‌ی مسلمانان را برادر می نامد٬ازارزش والای انسان ميگويد و وحدت در كثرت را متجلی ميكند. هرجا كه قدم می‌گذارد نسيم رحمت و اميد وزيدن می‌گيرد و... كنزالاسماء بود كه هر دم به صورتی جلوه می‌كرد...

    يادم نمی‌رود حرفهای آن بانوی لبنانی را كه: مسيحيان به ما می‌گفتند" او تالی ِ عيسای ماست٬ شما مسلمان‌ها لياقت او را نداريد!" او را متعلق به خودشان ميدانستند. و باز با چشمهايی خيس از اشك می‌گفت: او روزگاری به لبنان آمد كه ما(شيعيان) حتی شناسنامه نداشتيم و كسی هويت ما را به رسميت نمی‌شناخت... ما امام‌مان را ازشما می‌خواهيم٬ چرا كاری نمی‌كنيد؟ او لااقل به زبان فارسی كه تكّلم ميكرد!...

اي آرزو اي آرزو...

  در خيابان‌های صور و صيدا كه قدم برميداشتم٬ بر روی آن خاك كه چقدر سرخ بود ـــ يادت هست؟ ــ آن خاك متبّرك... از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی*... انگار بعد از سالهای سال هنوز هوا از يادش معطّر بود و هنوز به هر طرف كه نگاه ميكردی مثل ستون حنّانه فرياد فراق از هر طرف بلند...

  لبنان... خواهرم!

            چه سعادتی!

                    كه سال‌ها دلت لرزيد زير قدم های او

                                                   ــ اقيانوسی كه روی زمين گام برمی‌داشت .

 ای آرزو ای آرزو ! اين پرده را بــــــــــردار از او   من كس نمی‌دانم جز او مستان سلامت‌می‌كنند

   و تنها چون اويی بايد باشد كه چمران به تاريخ ۲۹/۳/ ۱۳۵۵ يعنی درست ۵ سال قبل از شهادتش(۳۰/۳/۶۰ ) برايش بنويسد:

  ” وصيت می‌كنم به كسی كه او را بيش از حد دوست دارم؛ به معبود من٬ به معشوق من٬ به امام موسی صدر! كسی كه او را مظهر علی(ع) می‌دانم. او را وارث حسين(ع) می‌خوانم.كسی كه رمز طائفه‌ی شيعه و افتخار آن و نماينده‌ی هزار و چهارصد سال درد٬ غم٬ حرمان٬ مبارزه٬ سرسختی٬ حق طلبی و بالاخره شهادت است...

   تو ای محبوب من! دنيايی جديد به من گشودی كه خدای بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم٬ تا بسوزم٬ تا نور برسانم٬ تا عشق ورزم٬ تا قدرت‌های بی‌نظير انسانی خود را به ظهور برسانم... تو را دوست می‌دارم و اين دوستی بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسی احتياج ندارم٬ حتی گاه گاهی از خدای بزرگ نيز چيزی نمی‌خواهم٬ گله‌ای نميكنم و آرزويی ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته‌ی عشق و محبتی و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می‌دانم. همچنانكه خدای را می‌پرستم و عشق می‌ورزم٬ به تو نيز كه نماينده‌ی او در زمينی عشق می‌ورزم؛ و اين عشق ورزيدن همچون نفس كشيدن برای من طبيعی است...عشق سوزان من فدای عشقت باد كه بزرگترين و زيباترين مشخصه‌ی وجود توست٬ و ارزنده ترين چيزی است كه مرا جذب تو كرده‌است و مقدس‌ترين خصيصه‌ای است كه در ميزان الهی به حساب می‌آيد...“

  و چون اويی بايد بر جنازه‌ی علی شريعتی نماز بگذارد و در شب چهلّم او (۲۴/۵/۱۳۵۶) سخنانی بگويد كه به لغو تابعيت ايرانی‌اش از سوی رژيم وقت منجر شود :

  ”... چرا در اينجا جمع شده‌ايم و اين مراسم را به پا داشته‌ايم؟... انسان بلندنظر و آرمانی روزگار ما چون به افق می‌نگرد٬ و وضع و حال و زندگی و جامعه‌اش را راضی‌كننده نمی‌يابد٬ گردن فراز می‌كند و برای ايجاد تغييرات بنيادين مصمّم می‌شود. اين انسان همان كسی است كه اين حديث شريف درباره‌ی او گفته است: پربلاترين و گرفتارترين مردم پيامبران‌اند٬ سپس اوليای خدا٬ سپس شايسته‌ترين افراد پس از ايشان و همينطور... بنا به اين حديث شريف٬ كسانی كه در پی تغيير و تحّول جامعه‌ی خويش هستند و وضع نابسامان پيرامونشان قانعشان نمی‌كند٬ بيشتر از ديگران در رنج و مشقت قرار دارند و بر طبق ميزان آرمان‌خواهی و پيشتازی‌شان٬ از طرف صاحبان منافع تحت فشار قرار می‌گيرند...“ (متن كامل اين سخنرانی در روزنامه همشهری ۱۱/۴/۷۹)

   او وضعيت لبنان را نمونه‌ی كوچكی از جامعه‌ی دوران ظهور می‌دانست و مگر نه اينكه خود در روش و منش نمونه‌ی كوچك موعود(عج) بود كه خداوند از ديد ‌ما پنهانش كرد تا بدانيم كه هنوز آماده نيستيم... حتی حضور او را تاب نياورديم كه از ما دريغ شد... نشناختيمش و حق او را بجا نياورديم كه... فرصت تمام شد. گاه فكر می كنم مجالی هست هنوز؟!

   اگر مايليد در مورد رابطه‌ی ايشان و شهيد چمران بيشتر بدانيد اينجا  را ببينيد . آخرين اخبار هم در مورد ايشان اينجا آمده است ميگويند هنوز زنده است٬ در زندانی در ليبی ديده‌شده است٬ هنوز ... و دلمان بخواهد كسی پيدا بشود و كاری بكند و نخواهيم فكر كنيم كه در ميان ما هستند كسانی كه بودن او را نخواسته اند همه‌ی اين سالها و نميخواهند هنوز! ...  و الله علی رجعه لقادر.

*** 

والا پيام‌دار   محمّد...

   خجسته سالروز مبعث حضرت رسول خاتم(ص) را به همه‌ی دوستان تبريك می‌گويم. و خوشحالم كه به همين مناسبت صدا و سيما از چند روز پيش دائم ترانه‌ی وحدت مرحوم فرهاد مهراد را كه اتفاقا اين روزها سالگرد او هم هست٬ پخش ميكند! يادم ميايد كه تا زمان زنده بودنش غير از سال‌های اوايل انقلاب٬ نه هيچوقت اسمی از او در اين رسانه‌ی ملی آمد و نه ترانه‌هايش اجازه‌ی پخش داشتند و حالا با ربط و بی‌ربط! صدايش را ميشنويم و تازگی هم كليپی ساخته‌اند برای ترانه‌ی يه شب مهتاب...ش كه مصداق كامل آش در هم جوش است. جديدآ هم مديريت سازمان با خريد امتياز پخش ترانه‌های او و مرحوم مازيار و حتی مرحوم عباس مهرپويا! (كه سنّ من و شما به شناختنش قد نمی‌دهد!) بار ديگر بر اين اصل متعالی! صّحه گذاشت كه از نظر ايشان هنرمند خوب هنرمند مرده است. با اين همه از همان وقت كه با زبان بچگانه‌ام آن را غلط ميخواندم تا به حال٬ شنيدن اين ترانه را باشعر زيبای سياوش كسرايی دوست دارم و هنوز با محمّد گفتنش بند بند وجودم می لرزد.

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اسراء/۱


:: لينک || ٤:۳٢ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG