۱۳۸٤/٦/۱٦

 

ياهو

دلواپس شادمانی توهستم...

   ... و من با تو خنديده بودم كه از آن بالا نگاهم كردی و گفتی: زشته! دختر كه توی كوچه نمی‌خنده٬ اون هم به صدای بلند!... و من همان دختركی بودم كه با موهای سياه صافش لابه‌لای درخت‌های سيب می‌دويد و غش‌غش خنده‌هايش تا آسمان هفتم رفته‌بود...

  ... تو... شمعی كه اشك را گوشه‌ی چشم اين پروانه تحمّل نمی‌كنی٬ می‌سوزی و سوختنش را نمی‌توانی ببينی... فكر نمی‌كنی كه من هم تاب نمی‌آورم اين سايه‌ی سياه و سنگين دلواپسی را پشت پلك‌هايت؟ وقتی كه آن دو عقيق شفاف كدر می‌شوند... سكوت می‌كنی باز... و می‌گويی      

    وقتی تو گريه می كنی     شك می‌كنم به بودنم

                               پُر می‌شم از خالی‌شدن      گم می‌شه چيزی از تنم

               اسير بی‌وزنی می‌شم      رها شده توُ يك قفس

                                    كلافه می‌شم از خودم    خسته می‌شم از همه كس...* 

   حالا تو چشم های مرا اينطور نمی‌خواهی ـ‌‌ــ و هيچ هم نگفتی كه من جای ديگری برای گريستن ندارم ـــ و بی‌چاره‌ام ميكنی با حرف‌هايت... وقتی كه تمام رنجت را درنگاهت می‌ريزی و آنطور به آتشم می كشی...كبوتر من! كه پيش چشم‌هايم بال بال ميزنی به بی‌قراری٬ ميخواهی كه پرهايت مرهم زخم‌هايم باشد...محبوب من! كه می‌خواهی عشق برايم شادی‌آفرين باشد ... و دل‌نگران آن لحظه‌هايی هستی كه ديگر نبــ ...

   نگاهت می‌كنم و انگار ديگر مهم نيست هرچه حرف كه ميخواستم بگويم٬ تنها دلم ميخواهد دستهايم را حائل صورتت كنم كه: اينقدر بی‌تابی نكن! من عشق را با تو جرعه‌جرعه نوشيده‌ام٬ شعله‌شعله سوخته‌ام... من خدا را با تو لحظه‌لحظه نفس كشيده‌ام... آرام باش تا من هم آرام بگيرم. دلم ميخواهد بگويم  می‌دانی كه چقدر دلم می‌خواهد طپش‌های قلب مهربانت را آرام و مطمئن حس كنم؟ می‌خواهم بخندی بی دغدغه‌ی فردايی نيامده كه خودت گفتی هيچ كس سرنوشتش را خودش نمی سازد. من كه امروزم را در زلال چشم‌های تو می‌بينم و ديروز را و فردا روز را... اصلا زمان را رها كن! گفتی كه تكيه بر باد... بگذار باد ما را با خود ببرد٬ به هر كجا كه می‌خواهد... بگذار هر آن‌چه كه بايد٬ بشود... چرا به آسمان اعتماد نمی‌كنی... به باران...؟

      بايد از عطر اقاقی تو رو آغاز كنم     با صدای خيس بارون تو رو آواز كنم

                                                                         از تماشای قناری به تو پرواز كنم

       به تو پل می‌زنم از بهانه‌هام‌و   از همه شبانه‌هام‌و    می رسم به تو دوباره

             بوی عطرتو  ميدن ترانه‌هام‌و               پُر اسمت ميشن عاشقانه‌هام‌و

                                                      از گل و شعر و ستاره       می‌رسم به تو دوباره

       به تو من می‌رسم از اين شب نيلوفری      به تو می‌رسم از اين راه خاكستری

                                                                به تو كه خاطره‌هامو به هميشه می‌بری ...*

     

اگر سيبم اگر گندم...

   بلور دل تو را آسمان می‌شناسد٬ تويی كه می‌دانی دوست‌داشتن و دلتنگ‌شدن يعنی چه٬ تويی كه می‌گويی بخند! فكر نميكنی كه چقدر دلم ميخواهد آوای جويبار خنده‌هايت در لحظه‌هايم جاری شود ...می دانی چقدر تشنه‌ام؟! چقدر دلم ميخواهد بيايی و بنشينی٬ حرف بزنی٬ بخندی و من... تماشايت كنم... عزيزم! چرا فراموش ميكنی كه من هم دلواپس شادمانی تو هستم؟

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  *من فكر می‌كنم هنوز مانده تا در ترانه‌سُرايی كسی به پایايرج جنتی عطايی برسد.


:: لينک || ٢:۱٤ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG