۱۳۸٤/٦/٢٥

 

ياهو

س  مثل ِ... ستاره ...

  كسی من رو به اسم صدا ميزد. چشمم رو كه باز كردم ديدم يه صورت گرد با يه جفت چشم عسلی روشن٬ با موهای بلند و لباس سفيد خم شده توی صورتم. فكر كردم از دار دنيا رفتم و اين هم يكی از فرشته‌های خداست!با خوشحالی خواستم لبخند بزنم كه فرشته خنديد و گفت: پاشو ديگه! چقدر می‌خوابی؟! بلند شدم٬ نشستم روی تخت و گفتم: ستاره... تويی؟ ـــ آره٬ می‌خواستی كی باشه؟ مگه تو هم عاشقی دختر كه اينقدر می‌خوابی؟! ـــ چرا تهمت میزنی؟! حالا كی گفته عاشقها زياد می‌خوابن؟ ـــ آره ديگه عاشقها يا خواب ندارن اصلآ٬ يا زياد ميخوابن... ـــ مثل تو لابد...؟! و خنديديم.

*** 

   " جانباز قطع نخاع؟! اصلا حرفش رو نزن! " ستاره همانطور كه مبهوت مانده بود گفت:” ولی شما خودتون سالها جبهه بوديد!“ به پدرش نگاه كرد؛ ” اين اتفاق ممكن بود برای هركدوم از شما كه جانباز هم هستيد بيفته!“ به برادرانش نگاه كرد؛ اما جواب همان بود كه گفتند: نه.

  ***

ستاره...ستاره...

   ستاره شناسنامه‌اش را از توی كيفش درآورد و گفت:”ببينيد حاج آقا! من اومدم كه عروس شما باشم.“ پيرمرد با مهربانی فوق‌العاده‌ای به او نگاه كرد و گفت:”ببين دخترم! خودت ميدونی كه چقدر برای من و حاج‌خانوم عزيزی٬ و ما همه چقدر دوستت داريم؛ اما قبول كن كه تا پدر و اخوی‌هاتون راضی نشن٬ نميشه...“ ستاره گوشه‌ی چادرش را توی مشتش مچاله كرد. لبش را گاز گرفت تا اشكی كه در چشمش جمع شده بود پايين نريزد. به سختی سرش را بلند كرد و به سيّد نگاه كرد كه با يك دست تسبيحش را گرفته بود و با دست ديگرش چرخ ويلچير را فشار ميداد؛ و با ديدن چشم های ستاره سرش را پايين انداخت...

***

  حالا چندسال از آن روزها گذشته است.سيّد ازدواج كرد٬ برادران و دوخواهر كوچكتر ستاره هم٬ اما ستاره... ستاره... ستاره...

  ***

  از زبان يك شهيد:

 امشب شب جمعه است٬ جمعه!...وتو غمگينی

من در كنارت هستم و من را نمی‌بينی

 هی عكــــــس‌ها دور سرت در گريه می‌گردند

آهنگران٬چمران٬ جهان‌آرا و آوينــــــــــی

 يادت ميآيد:" قرمه سبزی دوست دارم با..."

از انعكاس عكس گنگت داخل سينـــی

  احمد پدر را اشتباهـــــــی محض می‌داند !

خط ميزند زهرا مرا از دفتر دينـــــــــــی!

  تو مثل سابق پيش من در چادری گلــــــدار

با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بينی

  در ركعت سوم به شــــــــك افتاده‌ای انگــــــار

و پشت شيشه ميزند باران سنگينی!

  دارند می‌پوسند با تو٬ با زمان٬  با عشق

برروی ميز كار من گلهـــای تزيينــــــــی

  از من چه مانده؟ جز دوتا تصوير بر ديـــوار

يك راديو يك خاطره يك فرش‌ماشينــــی

 شبها ميان سجده می‌آيی در آغوشـــــم

اما نمی‌فهمد تو را اين شهر پايينـــــی

 تا صبح گريه می‌كنم در عطـــــــر موهايت

سر را كه بالا ميكنی من را نمی بينی

                                                                                              سيّد مهدی موسوی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  ... دلم گرفته بود امشب و نبودی... مثل هميشه‌ی اين شبهای تار كه نيستی... تا نه كه حرفی بزنم از دلم... نه... شايد تنها در سكوت سرم را روی شانه‌ات بگذارم... تكّه ابری بشوم و ببارم بر دشت فراخ سينه‌ات... نبودی كه... هيچ كس اشك‌هايم را پاك نكرد...


:: لينک || ۱:٠٧ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG