۱۳۸٤/٦/٢٧

 

ياهو

ماه شبهای تاريک من!...

   چيزی مانع بسته شدن کشوی ميز می‌شد... همان دفترچه‌ی کوچک سبز رنگ که مدتی بود گم‌اش کرده بودم:

  سه‌شنبه ۲۵/۴/۸۱

  خوب من!

  اينجا آسمان دل من نيمه‌ابری همراه با غبار پراکنده است٬ پس کی ميايی؟...

  جمعه ۲۸/۴/۸۱

  محبوبم!

  ...خسته‌ام از اين نمازهای بی‌حضور٬ نمازهای تنها٬ نمازهای بی‌ثمر... اين بغض سالهای غريبی است٬ بغض لحظه‌لحظه‌های سرگردانی و پريشانی٬ بغض سالهای دوری و حسرت... به خدا که خسته‌ام از اينهمه آداب روزمره و اينهمه دقيقه‌های بيهوده... از اين لحظه‌هايی که بی تو٬ بی آب و آينه٬ بی نور و بی بلور٬ در سايه و سياهی ميگذرند...

  سه‌شنبه ۱/۵/۸۱

  عزيز لحظه‌های تنهايی و بی‌کسی من!

  ... امشب من آن غم را با همه‌ی وجود در عمق جانم حس می‌کنم. دلم می‌خواهد گريه کنم.از آن گريه هايی که شانه‌هايم بلرزد و صدايم به هق‌هق بلند شود٬ اما کجا؟ اينجا جايی برای گريستن نيست. اگر بودی و مرا ميان دست‌‌هايت پناه می‌دادی... خوشا به حال ابرها که پهنه‌ی آسمان جايگاه گريستن‌شان است...

  چهارشنبه ۲/۵/۸۱

  يار پرده‌نشين من!

  ... امروز تو نبودی که ببينی چطور احساس بی‌پناهی می‌کردم. می‌دانی بی‌پناهی يعنی چه؟ نه٬ تو نمی‌دانی چون تو ساخته شده‌ای تا پناه باشی و پناه بدهی؛ چه می دانی که...

  جمعه ۴/۵/۸۱

  محبوب من!

  سی‌و دومين شبی است که برايت می‌نويسم. تنها هشت شب ديگر باقی مانده است. باور کن اگر اين چهل شب تمام شود ديگر حتی يک خط هم برايت نخواهم نوشت!...آنقدر خسته ام که ديگر نمی توانم حتی دعا کنم. فقط هربار که به ياد نبودن تو دلم لبريز غم می‌شود... آقا! شما را کجا بايد جست؟ بگو تا به جستجويت برآيم... بگو تا تو را من پيدا کنم.به دنبال چشم های تو همه جا را گشته‌ام٬ اما نيستی. من چشم‌های شما را٬ دست‌های شما را گم کرده‌ام آقا! کمک کنيد پيدايشان کنم... شما دعا نمی‌کنيد؟...

  دوشنبه ۷/۵/۸۱

  ستاره‌ی روشن آسمان دلم!

    ساعت ۳ صبح است... امشب هم باران باريد. دلم می‌خواست به حياط می‌رفتم و خيس می‌شدم٬ خيس‌خيس؛ شايد دلم آرام می‌گرفت... نمی‌دانم چه آتشی در دلم است که اينطور بی‌تابم می‌کند. حسی غريب دارم که نمی‌توانم آن را بفهمم... شايد اگر تو اينجا بودی کمکم می‌کردی... احساسم شبيه به مسافری است که انگار هر آن٬ هر لحظه٬ بايد برود؛ اما نمی‌داند کجا... جايی هست که بايد بروم؟...

  پنجشنبه ۱۰/۵/۸۱

  نازنينم!

  اين آخرين شب جمعه ای است که در اين دفتر می‌نويسم.ساعت از ۳ صبح گذشته است... کيستی که روز و شب مرا آغشته به بوی سيب می‌کنی؟... در قنوتم حضور داری و در دعاهای نيمه‌شبم؟... بگو٬حرف بزن!... به خدا که اينهمه نامهربانی از شما بعيد است آقا! جوری رفتار می‌کنيد که انگار من وجود خارجی برايتان ندارم. اما من هستم٬ زنده و حاضر٬ بی‌تاب و دل‌نگران...

  شنبه ۱۲/۵/۸۱

  محبوب دلم!

  چهل شب تمام شد. حالا کداممان به وعده وفا کرده است؟ چهل شب ديگر از شب‌های بی‌ستاره و بی‌مهتاب من گذشت... فرسنگها از شما دورم و انگار اينهمه فاصله را برای بی تابی من ساخته اند تا اندازه اش بگيرند...هرکجا که هستی به خاطر داشته باش که اينجا قلبی است که به هوای شما می طپد٬ و سهمش از خدا به اندازه‌ی عشقی است که به او هديه می‌کنيد... در ميان اينهمه سياهی٬ مهتاب شبهای تاريک من!...

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اين ماه دارد کامل می‌شود انگار باز... آن هم چه کامل شدنی!

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  اين آقای راديو پيام! آن روز صبح با شور و هيجان زايدالوصفی که فقط يک ريتم شش و هشت کم داشت می‌گفت:« اگر عاشق نيستی٬ پس که هستی؟! دست کم عاشق خودت باش!!!» خدا همه را به راه راست هدايت کند!


:: لينک || ٢:۳٥ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG