۱۳۸٤/٧/۱

 

ياهو

پاييز...

جنگل‌ي كه...

  دلم جنگلی را می‌خواهد با ترانه‌ی باران‌هايش٬ پيچيده در گوش برگ‌های هزاررنگش... راه‌ رفتن با تو خوب است...رفتن...عبور از جاده‌های خيس...با تو...نه فقط در كنار تو...دلم همان جنگل پاييزانه را می‌خواهد كه گم شدم در آن ... همين خوب است!

***

   در اتاقی كه به اندازه‌ی يك تنهايی است

               دل من

   كه به اندازه‌ی يك عشق است

   به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد...(فروغ)

  ديروز موقع زيرو رو كردن دفترهايم تكّه كاغذی كاهی پيدا كردم كه مچاله شده  و دوباره تا شده بود:

   خسته‌ام٬خسته...نگاهم كن! می‌خواهم بنويسم باز٬ با خطی كه هيچ شباهتی به خط خودم ندارد...می خواهم گريه كنم...داد بزنم...نگو:نه!...نگو كه باز هم بايد...می گويی: دردهايت را به من بگو!...گفتم كه٬ نگفتم؟!...تو كه احتياجی به گفتن من نداری. هزار بار گفتم٬ ولی گفتم  كه از اينهمه...می‌دانم كه برای گفتن همين ها هم توبيخم می‌كنی...می‌دانم كه به تاوان اين گله‌ها روياهايم را از من دريغ می‌كنی...درها و پنجره‌ها را به رويم می‌بندی و حتی ماه را هم...اما...من شاكی‌ام!...می‌شنوی؟!...من شاكی‌ام!...پس كو رحمانت؟...كو رحيمت؟...اگر بودن و ماندن بهانه می‌خواهد نشانم بده٬ چيزی كه راضی‌‌ام كند...از اين همه كم خسته‌ام...می‌شنوی؟خسته...سرگردان يك نگاه٬يك لبحند...پس كو؟ كجاست؟...

   حالا دوباره تقويم ورقی ديگر می‌خورد. آبان‌ماه است...پاييز پشت پاييز...من شعر می‌خوانم...باران پشت باران...می‌بارد...باران...می...بــا...رد...

                                                                                                       ...آبان ۸۰

***

   آن سررسيد كوچك سفيدرنگم را يادت هست كه گفتی تو هم يكی شبيه‌اش را داری؟ همان كه هنوز برگ‌برگش عطر نوازش دست‌هايت را دارد و در دلش خاطره‌ی سماع واژه‌ها با خط تو را٬ پنهان كرده‌است...كه هنوز به ياد سرانگشت‌های تو بوسه به نوشته‌هايش می‌زنم؛ و آن شعرها...كه از وقتی خواندی‌شان ديگر مال من نيستند؛ كه آشنای چشم‌های تو شده‌اند و من به شوق مرور نگاه‌های توست كه هزارباره می‌خوانم‌شان...و همين خط ها...كه دلم خوش است می‌خوانی‌شان گاهی...به نگاهی شايد...

      گفته‌اند تو خدای من شده ای.

      چه كسی ديده است

      پيشانی گذاشتنم را

               بر دست های تو؟

                          و نفخت فيه من روحي...*

***

      ...و بوسه كه تنها

      حكايت شكفتن لب‌های من

      و زلالی لب‌های تو نبود.

      حالا نگاه كن!

              كه چگونه دعاهايم

                              مستجاب می‌شوند!

                                                                              (۳/۶/۸۴  چه شبی! چه سحری!)

***

  نه٬ قبول! قول داده بودم می‌دانم... شايد هم قولی نداده بودم٬ نمی‌دانم...اما دلتنگت نمی‌خواستم باور كن!...حالا اين پاييز كه دارد می‌آيد را بی‌خيال بشوم...كه هرچه خاطره‌ی شيرين را می‌ريزد در دلم...و اصلآ هم فكر نكنم كه آبان چه ماه خوبی است با همه‌ی بارانی كه...بگذريم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  *ونفخْتُ فيه مِن روحی فقعوا له ساجدين (الحجر/ ۲۹)


:: لينک || ٤:۱۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG