۱۳۸۳/٧/۱٩

هر که شد محرم دل ...

                                                                           ياهو

              نازنينی هست که نوشته هايش آتش شوقی را که سالها در دلم به محاق رفته و زير خاکستر روزمرّگی ها پنهان شده بود دوباره شعله ور ساخته است. او به مصداق 

       نغزی و خوبی وفرّش، آتش تيز نظرش       پرسش همچون شکرش، کرد گرفتار مرا

            مطلبی نوشته و پرسشی طرح کرده بود که انگيزه نوشتن اين سطور شد.

                                                             ***

             حقيقت را گفته اند که آيينه يا جامی بود که از عرش بر زمين افتاد و هزاران تکه شد و آدميان را هريک به فراخورحال تکه ای از آن نصيب گشت. پس هرکسی را بخشی از حقيقت سهم است و لاجرم بر تمامی آن دست پيدا کردن ميسر نخواهد گشت... حال چگونه است که برخی را ادعای در دست داشتن تمامی حقيقت است...

      انسان را آنگاه که بر زمين مياورند دريچه های روحش را که در ملکوت اعلا بر اسرار الهی باز بوده ميبندند. اورا در زمان حياتش فرصتی است و مجالی، که اين روزنه ها بگشايد و از تاريکی و ظلمت به سوی نور راهی بيابد. چونان خانه ای در تاريکی مطلق ، آنگاه که روزنی از حقيقت بر آن باز ميشود و شعاعی از نور سياهی را ميشکافد، پس شوق رسيدن به روشنايی شعله ور ميگردد و با هر دريچه ای که گشوده ميشود بخشی از حقيقت خود را آشکار ميسازد، تا آنگاه که تمامی جان که ظلمتکده سياهی بود به نور حقيقت روشن شود. پس آنها که در طلب باشند پيوسته مسيرهای رسيدن در پيش رويشان گشوده خواهد شد.

       آنکس که روزنه های حقيقت بر دلش گشوده گردد، آتش اشتياق چنان در دلش افتد که يکدم و لحظه ای او را قرار نباشد . اما هشدار که مرز ميان حقيقت و آنچه در لباس حقيقت است به غايت باريک و راه سخت ناهموار و شناختن آن بسی دشوار است. درست همانند فرمايش رسول صلوات الله عليه و آله درباره راه يافتن شرک در ايمان که از راه رفتن مورچه ای بر سنگی سياه در شب پنهان تر است و چندانکه خواجه شيراز گفته است :

طی اين مرحله بی همرهی خضرمکن     ظلمات است بترس از خطر گمراهی

در اينباره حرف و حديث را به همين مقدار کوتاه ميکنم که نه اين صفحات را مجالی بيش از اين است و نه بضاعت اين کودک مکتب نرفته.

    اما در مورد اينکه اگر جلوه هايی از حق و حقيقت و آگاهی بر جانی آشکار شد و از خواب غفلت بيدار گشت ميتوان او را از « روح جاری جهان » جدا کرد يا از جان ِ جان ِ جان ِ جان دور ساخت، به عقيده من سالک کوی حقيقت در همه عمر جوينده است پس آن کس که جلوه آن نور را ديده باشد ديگر چگونه ظلمات را تاب خواهد آوردن. خاصه در دوران ما که گويا به واسطه گسترش ظواهر دنيا اين « درد مهجوری از ذات جهان» بيش از گذشته ها ارواح بيتاب آدميان را می آزارد ومسيرهای متعدد با داعيه راه يابی به حقيقت بر سرگردانی می افزايد...

     بگذريم من اصلآ اينها را نميخواستم بنويسم. ميخواستم بگويم:

    بعضی انسانها را خداوند هنگام آفريدن کمی عشق بيشتر داخل خميره وجودی شان کرده است . اين آدمها آفريده شده اند ... آمده اند تا حجت خداوند بر روی زمين باشند ، حالا بسته به ميزان عشقی که در جام جانشان ريخته شده يا بسته به اندازه جامی که در روز ازل به آنها داده شده است مستی ميکنند. اينها را در مقايسه با عموم آدميان ميتوان خواص ناميد . اين باور ريشه در باطن دين ما دارد چنانکه حضرت ثامن الحجج(ع) ميفرمايد که خداوند را شرابی است که از آن به بندگان خاص خود مينوشاند...(نقل به مضمون). همينطور روايتهای بسياری که همه ما از نبی اکرم و ائمه معصومين و اوليای الهی شنيده ايم ، از راز و نيازها، از مناجات ها، از عاشقانه ديدن خداوند، مگر نه اينکه اميرالمومنين فرمود من آنچه را که نمی بينم نمیپرستم. الحمدلله که گنجينه عرفان اسلامی مملو از گوهرهای درخشان و ارزشمند است .

   اين را ميخواستم بگويم که اين خواص به دليل همان خاص بودنشان به دنيا نيامده اند که تنها مستی کنند. اينان را بسته به ويژگيهای هريک رسالتی است و مسئوليتی . چندانکه حضرت امير ميفرمايد اگر نبود که خداوند از دانايان پيمان گرفته است که بر سيری ظالم و گرسنگی مظلوم سکوت نکنند افسار شتر خلافت را بر پشتش ميانداختم و در بيابان رهايش ميکردم(نقل به مضمون). به همين خاطر است که پيامبر خاتم ميفرمايد در اسلام رهبانيت و گوشه گيری از دنيا نيست و رهبانيت امت من جهاد است- و بنگريم که يک دنيا حرف در اين يک جمله است- .

     طی کردن مسير حق و حقيقت نه تنها گوشه نشينی و انزوا را برنميتابد بلکه تعهدی را برای سالک ايجاد ميکند . پرواضح است که منظورم گوشه گيری از اجتماع و بی تفاوتی نسبت به جامعه پيرامون است وگرنه خلوت وچله نشينی درونی که جای بحث ندارد. سيره انبيا و اولياء خداوند و زندگينامه عرفای نامدار پراست از احساس مسئوليت در قبال پيروان و مردمان ديگر . چنانکه در تذکرة الاولياء از بايزيد بسطامی سلطان العارفين نقل شده که: هر که قرآن بخواند و به جنازه مسلمانان حاضر نشود و به عيادت بيماران نرود و يتيمان را نپرسد ودعوی اين حديث کند، بدانيد که مدعی است. همينطور شمس الحق تبريزی ميفرمايد: ... من شيخ را ميگيرم و مواخذه ميکنم آن هم نه هر شيخ را شيخ کامل را... - البته اين جمله مقدمه و موخره ای دارد که خود حديثی مفصل است- . نگاهی به مقالات شمس تبريزی نشان ميدهد که بر خلاف تصور عامه که عرفان مولانا را که برگرفته از تعاليم شمس است ، طريقتی خموده و صرفآ محدود به شعرو دف و سماع -آن هم از نوع ...  واحتمالآهمراه با دود و دم !- و بی خيالی  ميدانند، مملو است ازطرح مسائل اجتماعی و البته تزکيه فردی. تنها مروری بر کتاب «خط سوم» بخشهايی از اين جنبه ی عرفان پويا را روشن ميسازد . انشاالله اگر عمری باقی باشد در مورد جنبه های اجتماعی عرفان  و تاريخچه آن  گفتگويی با دوستان خواهيم داشت.( قابل توجه آن دوستی که رئاليسم را ترجيح ميدهد.)   


:: لينک || ٢:٢٥ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG