۱۳۸۳/۸/٩

او...

                                                  يا هو

چند شب پيش کامنتی برايم گذاشته شده بود . به عادت هميشه برای تشکر به وبلاگ نويسنده مراجعه کردم. يادم آمد عنوان آن را قبلآ ديده بودم، با نامی آشنا. آن شب تا ساعتها به آن نوشته ها و در واقع به انديشه های پشت آن  فکر ميکردم. بعضی از آن حرفها برايم تازگی نداشت و به معنايی ديگر هيچکدامشان تازه نبود فقط در قالبهايی جديد بيان شده بود. انکار خداوند و به تبع آن اديان و صد البته انبيا وبقيه قضايا. راستش مثل هميشه اول کمی عصبانی شدم ولی بعد غمی بزرگ در دلم نشست. رابطه خداوند با بندگانش روشن است و من هميشه سعی کردم اين بيت را از نظر دور نکنم که:

زينهار ميازار زخود هيچ دلی را

کزهيچ دلی نيست که راهی به خدانيست

اما وقتی کسی را دوست داری( يا لااقل خودت اينطور فکر ميکنی) بد گفتن به او ناراحتت ميکند خصوصآ اگر گوينده بدون هيچ عدل و انصافی صرفا به قصد انکار هرچه دلش بخواهد بگويد . خواستم در جواب چيزی بنويسم منصرف شدم . چرا که ديدم با دويست و اندی!  کامنت گذاشته شده ديگر حرف من به چشم نخواهد آمد.

وانگهی گفتم از کجا بنويسم، از چه بگويم . از درد نا آگاهی و جهالت مان از دردِ آماده پسنديدن و ناانديشيدن مان .از اينکه انديشه برايمان تنها در انکار گذشته معنا پيدا ميکند. گويا ميخواهيم علت همه درد های داشته و نداشته مان را در گذشته ای موهوم جستجو کنيم. گذشته ای که هيچ از آن نميدانيم . با خواندن چند کتاب خود را علامه دهر تصور ميکنيم و در اولين فرصت در صدد انکار خويش برمی آييم و در اين ميان اولين چيزی که آماج ضربه های انديشهً نو! ماست البته آموزه های دينی است ، چرا؟ برای اين که ايمان را راحتتر از هر چيزی ميتوان انکار کرد! چرا که عقيده متولی ندارد! ايمان را نميتوان در لوله های آزمايشگاه اندازه گرفت و برايش نمودار رسم کرد! چرا که...

گذشته برايمان يا سراسر شکوه و عظمت است يا عجز و نکبت . حد فاصلی نداريم. اطلاعی از تاريخ نداريم. چند کتابی ميخوانيم آن هم به قصد پيدا کردن ادّله برای اثبات ادعاهايمان اگر هم کسی بگويد اين چند صفحه ديگر را هم بخوان - که البته خلاف ادعاهای ما در آنهاست- او و آن نوشته ها را به دروغ گويی و سفسطه متهم ميکنيم. يکی هم نيست بگويد اگر تاريخی که ديگری ميگويد دروغ است از کجا معلوم که مستندات ما راست است. حاضر نيستيم چيزی را بخوانيم يا بشنويم که به انديشيدنمان وادارد . همه مان به راحت الحلقوم -از همه نوعش!- عادت کرده ايم.

روانشناسان ميگويند افرادی که از نوعی ضعف شخصيت رنج ميبرند اثبات خود را در نفی ديگری جستجو ميکنند . نميتوانند بگويند که ما چه هستيم دائم ميگويند که چه نيستند دائم ديگری را نفی ميکنند و از اين طريق سعی در اثبات خود دارند. متاسفانه اين يکی از بيماريهای جامعه ماست.هويتهای شکسته و تکه تکه شده که نه آن هستند و نه اين و نه هيچ چيز.

شما خدا را ميپرستيد- من انکار ميکنم

شما مسلمانيد- من اساس دين اسلام و هر دينی را رد ميکنم

شما به پيامبر و امامتان احترام ميگذاريد و از آنها پيروی ميکنيد- من به آنها هزار دروغ و تهمت ميبندم که اثبات کنم نه تنها معصوم نبودند که از بسياری از مردمان عادی هم ... تر بودندو...

شما...- من...

شما...- من

و اين داستان ادامه دارد.

از همه اينها بدتر زمانی است که به خاطرانسان بودنمان نميتوانيم بدون عقيده زندگی کنيم و آن وقت مجبور يشويم دنبال جانشين ايمانی بگرديم که با هزار تيشه به جانش افتاديم تا پايه هايش را خرد کنيم. واين جانشين ميشود آموزه های سرخپوستی و هندی و چه و چه و چه. البته اين را بايد بگويم که من اين تعليمات را صددرصد رد نميکنم چرا که معتقدم خداوند هيچ گروهی از انسانها را بی راهنما به حال خود رها نميکند و هر قومی برای خود شيوه ای برای رسيدن به حقيقت دارد . اما اين راهها را در مقايسه با تعليمات دين اسلام و در اين موردِ بخصوص عرفان اسلامی، مانند راههای فرعی ميدانم که صد البته همه به مقصود نخواهند رسيد و ای بسا فرد را گمراه کنند. چرا که برخی از اين راهها از آنجا که ساخته بشر است به بن بست خواهد رسيد. 

حالا ممکن است شخص بگويد همه اديان ساخته دست بشر هستند! و اساسآ وحی وجود ندارد. برفرض قبول چنين حرفی تنها ميشود دليل انتخاب چنين راههايی را سهل الوصول بودن آنها و سادگی به اصطلاح تعاليمشان دانست. و صد البته همان بيماری انکارگذشته خودی و قبول بدون پايه و اساس ديگری . ما از انديشه ميگريزيم و پايه و اساس عرفان اسلامی انديشه است. ما از مسئوليت ميگريزيم و عرفان حقيقی فرد را مسئوليت پذير بار می آورد.ما به دنبال چيزی هستيم که راحت و آسان و سريع به دست بيايدو آموزه های عرفان اسلامی دشوار محتاج تعمق و تفکر، نيازمند رياضتهای روحی و گاهی جسمی است و در زمان طولانی نتيجه بخش است.*

کلام را کوتاه کنم که هم از حوصله بيرون نشود و هم به اندازه وسع نا چيزم باشد. تنها برای انبساط خاطر حکايتی کنم ازدوستی که ميگفت : حدود هفت يا هشت سال پيش زمانی که تب سرخپوست بازی و اين حرفها خيلی داغ بود از روی کنجکاوی و البته کسب اطلاع يکی از کتابهای اصلی آن را گرفتم تا بخوانم. از اول تا آخر کتاب استاد  سعی داشت با انواع و اقسام روشهای مراقبه و چه و چه به شاگردش ياد بدهد چطور روحش را از بدن جدا کندو نشانه موفقيت هم اين بود که بايد ميتوانست جسم خود را بعد از جدا شدن مشاهده کند. شاگرد بيچاره هم که آمريکايی خسته از زندگی مدرن بود، نميدانم چند وقت، شايد چند سال وقت گذاشت تا اين قدرت را پيدا کند. من بعد از مرور کتاب خوابم برد. مدت زمان زيادی نگذشت که از روی تخت بلند شدم و در واقع از جسمم جدا شدم و کالبدم را ديدم که خوابيده بود. از در اتاق بيرون رفتم و وارد فضاهای ديگر شدم و بعد از کلی گشت و گذار و ديدار با آدمهای مختلف به جسمم برگشتم . وقتی که بلند شدم کلی خنديدم و به خودم گفتم ای بابا ! مردم چه چيزهايی ميخوانند. بر فرض هم که توانستی چنين قدرتی پيدا کنی چه نفعی برای خودت و ديگران دارد. تازه به قول عارفی «اگر بر آب روی خسی باشی اگر در اسمان پری مگسی باشی  دلی به دست آور تا کسی باشی »اينها که از مقدمات عرفان ماست و ...

البته اين دوست ما که ادعايی هم ندارد اين توانايی را- به قول خودش - تنها بابت دلمشغولی اش به عالم معرفت کسب کرده است و ميگويد ببين آنها که در اين راه قدم  ثابت ميگذارند به کجا ميرسند.

 -----------------------------

*روايت است مولانا چهارده سال در نماز سوره « کوثر» را ميخواند تا خداوند توفيق ديدار شمس تبريز را نصيبش ساخت.

 


:: لينک || ٢:٤٩ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG