۱۳۸۳/۸/۱٤

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم

ياهو

 عهد قديم را به خاطرش می آورم... يادت هست رمضان بود و مرا در کوره آزمونی ديگرميگداختی که احياء کنم اين قلب خاک خورده پای در گل را؟ و چگونه من به التماس مانده بودم که ديگر طاقتم نيست... زير باران نگاه های تو من بودم و سجاده خيس و ... رمضان بود. خسته و پريشان... الهی و ربّی مَن لی غيرک... و خوابی... و رويايی... و پوشيده رويی... زانويی و نوازشی... ونامی که در ملکوتش ميخواندند...

از آن شب به بعد بر آن گوشه اتاق نماز ميبرم که يار بر من ازآنجا جمال خود نمود.

***

رمضان به نيمه نزديک ميشد... عهد قديم را به خاطرش می آوردم... نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی... *

***

نيمه رمضان بودو ماه کامل بود آن شب... و من ... سرگردان و آشفته پی او ميگشتم. و در اين ميانه آن شب... هوای سوختن داشتی تويی که انتخاب شده بودی . شگفتا که من به تو رسيدم... در لحظه ای که درها گشوده بود. نسيم حضور که وزيدن گرفت...- من آنجا چه ميکردم؟- ... طوفان شد. در چرخشی عظيم... ديدم که زلف گشوده به تاراج می آيد. لرزيدم... بی تاب، بی طاقت، و دل بر خاک افتاده بود. در آن ميانه غوغا، صدای تو را ميشنيدم:

آه که بار دگر آتش در من فتاد     وين دل ديوانه باز روی به صحرا نهاد

آه که دريای عشق بار دگر موج زد     وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد

آه که جست آتشی خانه دل درگرفت     دود گرفت آسمان آتش من يافت باد

آتش دل سهل نيست هيچ ملامت مکن     يارب فرياد رس زآتش دل داد داد...**

ومن گويا آمده بودم که رقصی چنين شگرف را در ميان شعله ها به نظاره بنشينم. قدمها لرزان، سرانگشتها لرزان و دل بی طاقت و بی تاب از تنگی قفس به تنگ آمده... چگونه طاقت آوردم پايکوبی عاشقانه تو را بر آتش و دلم... چطور به اندازه اين حجم لايتناهی وسيع شد؟ چگونه ... چگونه دل بسی خون به کف آورد ولی ديده بريخت... گفتم ای کاش پروانه ات بودم... باز گفتی:

ميرسد بوی جگر از دو لبم

                                 می برآيد دودها از ياربم

می بنالد آسمان از آه من

                           جان سپردن هردمی شد مذهبم 

اندکی دانسته ای ازحال من

                            گرخبربودی شب ات را ازشبم

مکتب تعليم عشاق آتش است

                                من شب و روز اندرون مکتبم

روی خود بر روی زرد من بنه

                                 دست نه بر سينه ام که اندر تبم...***

باز ميگفتی و من ... زيباترين های هستی ام را از پس پرده اشک تماشا ميکردم... ققنوسی که در ميان شعله ها ميچرخيد وآهنگ سوختن بالهايش را ملائک به ملکوت ميبردند...

سحر شد و هنوز...  عطش بود و آتش و من تشنه بودم و پروانه ميسوخت در تشنه کامی...**** گفتی مرا ببخش نميخواستم تو را هم بسوزم. خواستم بگويم:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پيرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست

سرفراگوش من آورد و به آواز حزين

گفت ای عاشق ديرينه من خوابت هست

عاشقی را که چنين باده شبگير دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دُرد کشان خرده مگير

که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم

اگر از خمر بهشت است واگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گير نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ  ب ش ک س ت

سحر شد و ديگر مجال نبود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آری ، کلمات را نه ظرفيت اين شگفت... از اين رو از کلام بزرگان وام گرفتم که پريشان گويی ام را پرده پوشی کند. گفتنم را ببخش که بيش از اينم طاقت مستوری و مستی نبود.

*حافظ

**مولانا

***مولانا

**** محمدرضا عبدالملکيان

 


:: لينک || ۸:٤٦ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG