۱۳۸۳/٩/۱٠

داستان ماه و دستهای تو...

ياهو

ماه تمام بود آن شب.گفتی:

من ديوانه ای هستم که تو با انگشتهايت ماه را نشانش ميدهی.

- تو که به انگشت من نگاه نميکنی؟

- نه، ولی تو با همين دستها صورت مرا رو به ماه نگاه داشته ای.

ماه تمام است امشب. می گويم دستهايم برای تو.تويی که ماه را به انگشتان من بخشيده ای.

***

به انگشت سبابه اش نگاه ميکنم. می گويم: زخمه به روحم زدی. لبخند می زند. می گويد: سازی که زخمه نخورد می پوسد. لبخند ميزنم.

***

من ميراث دار تبارم هستم. مردانی با سينه های ستبر... اسب... تفنگ... دشت هايی فراخ... گرگ و ميش صبحگاه... عطر علف... درخشش شبنم... دختران ايل... گيسوان رها در باد...دامن دامن گل... تماشای ماه در آسمان ِ هرچه گسترده تر... . حرمت نگاه دار ! اين بوته ی وحشی را که چيده ای به عشق؛ و در پيش چشم ماه در باغچه دستهايت کاشته ای.

***

معجزه پاييز بود شايد

يا دستهای تو چيزی از جنس آتش و آيينه با خود داشتند

که اينگونه حجم دستهای مرا در خود ذوب کردند.

ماه کامل است امشب...

 


:: لينک || ۱:۳٧ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG