۱۳۸۳/۱٠/٤

کولی...

ياهو

 بالا گرفته کار جنون،کولی دوباره زار بزن!* بغض فشرده ميکشدت ، فرياد کن هوار بزن!

عشق است جمله هستی توجانت به نقد اوست گرو* انکارخويشتن چه کنی؟ برشو به بام و جار بزن

   آتش گرفته جان و تنت، پوشيده بس نشد سخنت؟* شدتيره جان روشن تو،اين پرده را کنار بزن

   ميسوزی؟ بسوز.آخر چقدر گفتمت:

   کولی نهان کن دلت را در کنج پستوی خانه* تا در خموشی نپيچد آواز او عاشقانه

 مرغی شگفت است اين دل منقار لعلی ش بشکن* تا برنچيند ستاره از آسمان دانه دانه

    ولی تو دل به رويايی بسته چرخ زدی و خواندی:

   سوار خواهد آمد، سرای رفت و رو کن *  کلوچه بر سبد نِه ، شراب در سبو کن

   به انتظار ماندی و آنگاه که چون طوفانی از آتش ، هستی ات را در هم پيچيد:

   کولی! دواری زگرداب ، گردش کنان در سرت ريخت * وز آذرخشی تب و تاب، در هر رگ پيکرت ريخت

    بيمار افتاده بودی ، انگار دستی به ياری * تعويذبرگردنت بست ، اسفند در مجمرت ريخت

    در خواب هذيانی تو، او آمدو اختران را * چون دستمالی پر ازنُقل در دامن باورت ريخت

     دست نوازش به مويت احساس آرامشی بود* هرچند از گرمی عشق، آتش به خاکسترت ريخت 

   و آن زمان که مُهر خويش رابردلت زد ، برچشمهايت ، بر دستهايت وبر لبانت ؛ ديدمت:

   خسته،خسته،خسته ی راه، دست را فراز کرده* تشنه تشنه تشنه ی نور، سيب را زشاخه چيده 

    شرع برگشاده طومار: حکم اين گناه خوانده* عقل برکشيده ساطور: دست و سيب را بريده!  

    کولی اوفتاده مدهوش، ميوه های نور، خاموش* هريکی بريده دستی، خون از او فروچکيده

    پس شدی خاموش و چشم بستی و چون غزالِ در دام مانده داغ صبوری بر دل نهادی که:

   با عشق،با عشق،با عشق، افشا مکن خويشتن را* چون نامه در کام آتش ، نا خوانده برکش زبانه

   امضای غمنامه ها را ، انگشت در خون دل زن* تا چشم بيگانه از تو، جز اين نبيند نشانه

    زان گريه ی آشکارا ، ريزد به خاک آبرويت* شرمنده کن صورتک را، زين خنده ی بی بهانه

     آه...کولی بينوای من:

     کولی! سزای اين مستی ميدانی و نميترسی* دل، زان که دل درو بستی ، می ميری و نميگيری

    ميگويدت :"خودت خواستی" ؛ آری ،خودت خواستی. شايد که بايد بميری تا از تو سراغی گيرد:

   سحر که حکم قاضی، رود به سنگسارت * نماز عاشقی را به خون دل وضو کن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ميدانم به خشمت مياورم در اين پسين ِشامگاه که در آستانه ی سحر ِآدينه ای ست که تو عهد کرده ای تا بشنوی صدای هر خواهنده ای را... برای تو ميخوانم:

     کولی!به حرمت ِبودن، بايد ترانه بخوانی * شايد پيام حضوری تا گوش ها برسانی

     دودِ تنوره ی ديوان، سوزانده چشم و گلو را*برکش زوحشت اين شب،فرياد اگر بتوانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   همه اشعار از سيمين بهبها نی است.

   

    

      

      

 

 


:: لينک || ۳:٤۱ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG