۱۳۸۳/۱٠/۱٥

برای سوسن...

ياهو

   دخترک با پيراهن حرير چيندار قرمز رنگش، با موهای مشکی تابدارش، به طرف باغ دويد. به هر طرف که نگاه کرد دری نديد. به شوق چيدن سيب از زير پرچين ها خودش را به داخل باغ کشيد. محو تماشا شده بود، آنقدر که بريدگی دستها و پاهايش را نديد. يکباره سيلی ِسنگين ِ دستی، حرير روياهايش را از هم دريد. قصه ی ما به سر رسيد. کلاغه به خونه اش نرسيد.

***

   به صورت دختر نگاه کردو گفت: تو خيلی خوبی، اينو ميشه از چشمات فهميد. من همون دفعه اول که چشمای تو رو ديدم، فهميدم چقدر خوبی. اما من لياقت اينهمه خوبی رو ندارم ... من لايق تو نيستم ... تو باهوشی ، با استعدادی، دست به قلم داری، شاعری، آينده ی روشنی داری ... من حق ندارم آينده تو رو خراب کنم ... من واقعآ  تو رو تحسين ميکنم. شجاعت و جسارت تو رو ... تو ميتونی هر چيزی رو که ميخوای به دست بياری و من ... در مورد عشق هم بايد بگم ... از نظر من عشق يه سوءتفاهمه ... همين و ...

   دختر از بالای شانه ی مرد به کوهی نگاه ميکرد که قلّه اش پر از برف بود؛ و فکر ميکرد اين مرد با آن قامت بلندش چندان هم بزرگ نيست . ديگر حرفهای او را نمی شنيد. مرد حرف ميزد و حرف ميزد و حرف ميزد؛ که دختر يکباره برگشت، به چشمهای او نگاه کرد، و مانند رعد و برقی غرّيد: تو هر چيزی ميتونی بگی، جز اينکه به احساس من، به عشق توهين کنی. تو اجازه نداری عشق رو تحقير کنی می فهمی؟ اجازه نداری ... تو يه کوهی، اما يه کوه يخی ... برو ... ديگه نميخوام ببينمت... ديگه نميخوام... . شانه های مرد زير رگبار حرفهای دختر خم شد.

   دختر به مرد، به کوه، به آسمان پشت کرد که برود. مرد صدايش زد: ... صبر کن... باور کن من نميخواستم اينجوری بشه ... من ميخواستم ... به خدا ، من ... منوببخش... شرمنده ام ... باور کن ... من ميخواستم ... . باران ميباريد و دختربا دستهای خيس ِ خيس ، نيمه های شب ، در دفترش نوشت:

دستان شرمنده ات را، از چشم آيينه بردار!

چشمان مهتابی ام را ، در خاطر خود نگهدار!

گفتی پر از التهابم، از درد سنگ ِ مذابم

بگذر از اندوهِ اين مرد! دست از سر ِصخره بردار!

ديدم نگاهت ترک خورد، ايوان آيينه پُرشد

از انعکاس سياهی- زندان و زنجير و تکرار-

خورشيدجايی ندارد در خواب يک ساقه ی ياس

پيچيده تا بر خيالش انديشه ی شوم ِ ديوار

گفتم که مانند گنجشک -هر چند با عمر کوتاه-

پرواز در خونمان است اين را به خاطر نگهدار!

دی ماه ۷۴

***

   سالها گذشته و هنوز کابوس گريه های دخترکی معصوم با پيراهن حرير قرمز رنگش، ايستاده در باد، شبهای مرا رها نميکند. دخترکی که هنوز مرا نبخشيده شايد. که هربار دست به طرف صورتش دراز کردم تا اشکهايش را پاک کنم، موهايش را نوازش کنم، از او دلجويی کنم، دستم را پس زد. اين روزها اما دخترک کمی آرامتر است . کمتر گريه ميکند انگار. گاهی زير چشمی از پشت انبوه موهای مشکی اش نگاهم ميکند. شايد ميخواهد آشتی کنيم. نميدانم.

***

   گفته بود نوشته هايم را به دريا ريختم؛ اما من نوشته هايم را سوزاندم... همه ی دفتر های گذشته را... همين چند وقت پيش ... و سوختنشان را تا آخرين کلمات تماشا کردم... کلماتی که يک عمر مرا سوزانده بود... همه را سوزاندم... ديگر چيزی نمانده است ؛ جز همين چند شعر که اينها هم به قول «بهمني» :

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند 

بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان.

 


:: لينک || ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG