۱۳۸۳/۱٠/۱٧

باران که ميبارد...

ياهو

   اينجا دارد باران ميبارد ... هوا دارد کم کم دوباره سرد میشود و من نگران تو هستم... . پنجشنبه ها ، باران که ميبارد؛ نميشود ديگر رفت و دست بر آن سنگ سياه سرد کشيد. سنگی که هميشه دلم خواسته پيشانی برآن بگذارم و ... اما هميشه چشمهای غريبه نگاهم کرده اند. حتی وقتی که بعد از غروب آفتاب رفته ام ... وقتی که چراغهای گلدسته ها روشن شده ... هميشه کسی هست انگار ... که مجبور ميشوی ... بگذريم.

   عشق ... خدا ... خدا ... عشق ... اينجا باز چه خبر است؟ اين شعر مال کی بود؟ هو العشق و هو الحق و هو الهو / خوشا هو هو زدن با حضرت او ... نوشتم و نوشتم و مثل هميشه دور ريختم. اين روزها ...دوباره هی هوا هوای رفتن ميشود.باران که ميبارد... شب که ميشود ... و سکوت است و سکوت ... من کتاب ميخوانم:

     هو الله الذی لا اله الا هو عالِم الغيب و الشّهاده هو الرّحمن الرّحيم

   و گاه شمس :

   ای پاک از آب واز گِل پايی درين گلم نِه   بی دست و دل شدستم دستی برين دلم نه

   من آب تيره گشته در راه خيره گشته     از ره مرا برون بَر در صدر منزلــــــم نه

   کارم زپيچ زلفت شوريده گشت و مشکل   شوريده زلف خود را بر کار مشکلم نه

   هر حاصلی که دارم بی حاصلیست بی تو   سيلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه

   خواهی که گِرد شمعم پروانه روح باشد   زان آتشی که داری بر شمع قابلم نه

  گفتی الست زان دم حاصل شدست جانم  تعويذ کن بلی را بر جان حاملم نه

      کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی        گويی بيا و رخ را بر ماه کاملم نه

   و گاه مناجات :

    يا مَن انوارُ قدسِه لابصار محبّيه رائقه ... يا غاية امال المحبّين اسئلک حبکَ و حبّ مَن يحبک ...( مناجات نهم. مناجات محبين) ای آنکه انوار قدسی ات خرمی چشم دوستداران است ... ای نهايت آرزوی دوستداران .مهر تو را طلب ميکنم و مهر هر آن کسی که به تو مهر ميورزد ...

  وگاه معراج السعادة:

  ... و چونکه گفتگوی ايشان از اسرار ملک و ملکوت است و هر کسی محرميت آنها را ندارد بلکه قبور اسرار، سينه ی آزادگان است و بس ... علاوه برآنکه اين اسرار معانی چند هستند که الفاظ ناسوتيه و حروف صوتيه طاقت تحمل آنها را ندارد و نمی توان به اين قالب درآورد پس با کسی می توان گفت که با زبان ملکوتی آشنا باشد ...

   و تو ... هستی . همينجا کنار من ... انگار صدای نفسهايت را ميشنوم ... و من برايت از ’ نزار قبانی‘ ميخوانم:

   هيچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است / بی آنکه تو را درآن ببيند/ هيچ کس خطوط کف دستم را نديده است/ بی آنکه چهار حرف از اسم تو را بگويد،/ همه چيز را می شود حاشا کرد/ جز عطر آنکه دوستش داری ...

   می گويم- به خودم- : چه ميکنی؟ خسته ای ؟ خب همين است... بالهايت؟... بی تابی ها يت؟ بی قراری هايت؟... خب همين است ديگر! آن روز که ميرفتی تا چشمهای مهربانش کمی تسکين ات دهد يادت هست؟... يک لحظه بود شايد... و آنوقت ديگر هيچ ... . می توانستی برای هميشه آن چشمها را که يک عمر غرق حيرت بودند ببندی و بر خاک سرد ونمناکی که هميشه دستت را برآن می کشی و به آرامشش غبطه می خوری آرام بگيری ...

  هوا دارد سردتر ميشود و من نگران تو هستم ... و خدا عشق است و عشق خدای کوچک درون ماست ... کاش ميتوانستم بنويسم ... جور ديگری بنويسم . تنها :

ديشب فرشته ای بر لبه ی انگشتهايم نشست

به گاهِ قنوت

و انگشت برلبانم گذاشت.

انگشتهای من

به لبهای تو

متبرک بود.

 

    همين.

 

 

  


:: لينک || ٢:٢٦ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG