۱۳۸۳/٦/۱۱

ما رأيت الا جميلا

                                             ياهو

                                        دريا تلاوت ميکند خورشيد را در تشت زر

                                 فرياد حيدر ميرسد از نای خاتونی دگر

                                                             «بهروز سپيدنامه»

امشب شب رحلت بانوی گريه و فرياد است.او که به حق زينت پدربود.دلم گرفت وقتی وبلاگهای به روز شده را ديدم حتی...بگذريم.حال و هوای آن روزی را دارم که وارد حريم حرم او شدم.به محض اينکه پا بر سنگفرشهای سفيد زينبيه گذاشتم...نه چه ميگويم از زمانی که پا در دمشق گذاشتم با او بودم.با او در خانه فاطمه به دنيا آمدم.بر شانه های علی باليدم .با حسن و حسين در کوچه های مدينه دويدم.آن زمان که مادر را در خاک کردند و چه زود تنها شدم.با غربت علی نيمه شبهای کوفه را گشتم.پسرانم در کوچه های خاکی آن بازی کردند.پسرانم که به خاک تفتيده کربلا سپردمشان.لخته های جگر حسن آتش به جگرم زد.حج نيمه تمام حسين پريشانم کرد .آه ای دنيا بسوز !که هرگز معنای مکه ناتمام را نخواهی فهميد.بايد ميرفتم.بايد ازهمسرم از پسرعمويم جدا ميشدم تا پسرانم در واپسين دم وداع نگويند وای مادرم چه خواهد کرد.پا در رکاب حسينم پاره تنم رفتم.رفتم تا سماع عاشقان را بر ريگهای داغ نظاره کنم.و کدام بيننده از من سزاوارتر بود؟تشنگی را نوشيدم و داغ را .ضجه هايم نه گونه ام که قلبم را خراشيد.رفته بودم تا ببينم.و ديدم که خورشيد را يارای نگريستن نبود وقتی که پروانه های شيدا برخاک تفتيده رقص عشق ميکردند.شرمت باد ای آسمان!که بر زمين آوار نشدی وقتی که حجاب از سر دختر علی کشيدند.

همه اينها را ديدم و با او آمدم.آمدم تا شام .تامجلسی که امروز مسجدی است(بازی روزگار!)در ميانه مسجد ايستادم.صدايی ميگفت:«هان!دختر علی چه ميبينی؟بگو چه ميبينی؟»همه سراپا گوشند.اينهمه درد اينهمه داغ دردی که علی در گوش چاه گفت بر روی شانه های اين زن است.چه خواهدگفت؟: مارأيت الا جميلاجمع شويد ای همه عارفان دنيا!جمع شويد همه زاهدان جهان!تفسير کنيد .معنا کنيد.همه توانتان را به کار ببنديد.شما که در گوشه نشينی عارف ميشويد شماکه در کنج عزلت معرفت را جستجو ميکنيد چه ميفهميد؟والله که در حسرت درک اين کلام خواهيد ماند.هرگز آنچه را که او گفت نخواهيد فهميد .هرگز آنچه که او ديد نخواهيد ديد.شما چه ميدانيد که در ظهر عاشورا مولای عشق چه در گوش بانوی صبورچشمه ها گفت که آرام گرفت.زينب چرا جز زيبايی نديد؟زينب چه ديد؟آه در حسرت فهم اين واژه خواهم سوخت(تعبيری از موسوی گرمارودی)...

 


:: لينک || ۳:٤٧ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG