۱۳۸۳/۱۱/٩

ستاره ... ستاره ...

ياهو

اين غزل از مرحوم « حسين منزوي» را تقديم ميکنم به آقای عشق ِ ستاره و همه ی آنهايی که به دنبال ستاره هايشان هستند.

گفتی : ببين آسمان را٬ غرق شهاب و شراره است

انگار در جشن آتش٬ شب٬ گلشنی از ستاره است

گفتم که زيباست ! گفتی: زيباست ؟ پس عاشق من!

دل بستنت در ستاره ٬ تنهاترين راه چاره است!

گفتم که : گفتم که زيباست ٬ اما دل عشقبازم

اين سرسپرده به خورشيد٬ بی اعتنا با ستاره است

وقتی به خورشيد بستم دل را که ديدم ٬ ستاره

زيبا ولی پيش خورشيد٬ بی رونق و بدقواره است

گفتم که زين دم دلم را ٬ بستم به خورشيدو دل گفت:

در کار خير ـ آن هم اين کار ـ کی حاجت استخاره است؟

آنجا که خورشيــــــــد ِ روشن ٬ افراشته بيرقش را

ديگر در آنجا٬ ستاره ـ گيرم که زهره! ـ چه کاره است؟

خورشيد را با ستـــــاره می سنجم و در کلامم

بی شک ستاره کنايه٬ خورشيد نيز استعاره است

يکبار ديگر من از تو تکرار خواهم شد ای دوست!

وين شعر ِ خورشيدی من ٬ آغازی از يک دوباره است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عيد غدير خم را هم به همه ی شما دوستان تبريک می گويم.

 

 


:: لينک || ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG