۱۳۸۳/۱۱/۱٤

زانگه كه عشق دست تطاول دراز كرد ...

يا هو

   نشسته و با آن چشمهای روشن قشنگش ٬ دارد گريه ميکند. می گويم : چه کار ميتوانم برايت بکنم؟ می دانی که هر کاری از دستم برمی آمد انجام دادم. - می دانم انگار کاری از دست کسی برنمی آيد.برايم دعا کن٬ دعا کن. تو [...]. اشکهايش را پاک ميکند و می گويد: همين که به حرفهايم گوش ميدهی ممنونم. با اينکه خودت دختر عاقلی هستی ! و بعيد ميدانم که وضعيت مرا درک کنی ! ولی خوب با من  همدلی ميکنی ! شايد اگر عاشق شده بودی حال مرا بهتر ميفهميدی ! . سرم را تکان می دهم و چيزی نميگويم. چه مي توانم بگويم؟ فقط مثل هميشه لبخند کمرنگی ميزنم و ... سکوت.

    حق دارد البته. حق دارند آنها. من همه ی زندگی ام عاقل بوده ام . محرم راز مادر٬ دختر خوب پدر٬ دختر خوبی که هميشه عاقلانه و سنجيده رفتار کرده است٬ که همه رويش حساب کرده اند٬ که هميشه تکيه گاه بوده است٬ سنگ صبور بوده٬ که هميشه بهترين و درست ترين انتخابها را داشته٬ که هميشه خنديده ٬ که... و کسی چه می داند که... نه٬ کسی نميداند. گفته بودم که هيچ کس مرا آنطور که تو ديدی نديده است٬ هيچ كس ...

    اما من مثل هميشه ام ٬ نگاه کن چقدر کتاب دور و برم ريخته : تجربه مدرنيته٬ جامعه باز٬ نظريه های پست مدرنيسم ٬ استدلال آماری٬ فلسفه تاريخ٬ درسهايی در فلسفه علم الاجتماع و ... تازه اين روزها دارم تافل هم ميخوانم ! عاقلتر از اين ميخواهى؟ اما بين خودمان باشد٬ امروز تازه بعد از يك ماه فهميدم كه فرم دانشجوی ترم آخر را ٬برای آزمون يادم رفته در پاكت بگذارم و پست كنم. به نظر تو برايم كارت صادر ميكنند؟ من كه فكر نكنم. مگر تو هوش و حواسی هم برای من باقی گذاشته اي؟!

   گفته بودم كه هيچ كس مرا آنطور كه تو ديدی نديده است ٬ مرا آنطور كه تو شنيدی نشنيده است. حالا هر چقدر هم كه اين كتابها را دور و برم بچينم ٬ هر چقدر هم كه بخندم ٬ هر چقدر هم كه برای فرار از سرزنش های ديگران خودم را به زندگی كردن بزنم٬ هيچ كس نداند تو كه می دانی ٬ شب كه می شود شيطان به جلدم ميرود( لابد!) . آنوقت هی دلم بهانه می گيرد. هی دلم می خواهد" آيدا در آينه" بخوانم .  نمی دانم چرا خوابم نميگيرد و گاه در تاريكي٬ فكر ميكنم روی اين سجاده از كجا اينقدر باران باريده است ؟ آنوقت بی جهت! فكر ميكنم كه راستی كدامشان ... رابعه بنت كعب يا رابعه عدويه ؟ ها؟ راستی كدامشان عاشقتر بودند؟ گاهی اوقات هم بی وقت!!! صدای اذان ميشنوم و ميپرسم مگر ساعت چند است ؟ تازه سر شب بود كه؟ به كسی نگو! گاهی حتی ٬ همينجوری بی دليل !٬ هوس ميكنم دوباره قلم هايم را دست بگيرم ٬ بس كه با اين دكمه ها بازی كردم٬ احساس ميكنم انگشتهايم دارند خشك ميشوند٬ اما ... راستش ديگر جرات نميكنم!!! ...

   خواهرم كه مدتهاست دارد زندگی می كند ٬ چند روز پيش می گفت : داری اشتباه ميكنی ٬ فرصتهای زندگی ات را از دست ميدهي. فقط نگاهش كردم . خودش فهميد و ديگر چيزی نگفت. خب چه كنم؟ دست خودم كه نيست :

زور كه نيست ٬ كوتاه بيا دلِ نا مسلمان ِ من ِ خراب !

پنهانگريز ِ قيد و قاعده را ٬ اختياری از آبروی آينه نيست 

تو را نيز به انعقاد هر آری بی دليل عادت نداده اند!*

   ... اما با اينهمه من می دانم كه جنون چيز خوبی است. خوب مثل ايمان٬ عشق٬ اميد٬ ... حتی مثل تو. تويی كه دلم ميخواهد صدايم كنی ٬ كه صدای تو خوب است ٬ ـ و تو چقدر دريغ ميكنی ـ  كه دلم ميخواهد بگويم:

       نگاهم كه ميكني٬ تبديل به كودكی می شوم

        كه دلم ميخواهد

                        اين دو تكه ابر بارانی را بر سينه ات بگذارم

    و بر آن دشت فراخ ببارم

                 تا ديگر مرا  شما صدا نزنی...

   ... و اينكه فكر كنم اولين شعری كه برايت خواندم اين بود:

        من باهارم تو زمين

                      من زمينم تو درخت

                                     من درختم تو باهار

                                             ناز انگشتای بارون تو باغم ميكنه

                                          ميون جنگلا تاقم ميكنه...**

         و من ميتوانم تا آخر دنيا به تو بگويم كه: ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * سيد علی صالحی / ** شاملو


:: لينک || ٢:٥۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG