۱۳۸۳/۱۱/۱٧

جنون عشق به از صدهزار گردون عقل که عقل دعوی سر کرد و عشق بی سروپاست

ياهو

    تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتـــــابم

    صنما ! چه می شتابی که بکشتی از شتابم       تو رييسی و اميری دم و پند کس نگيری 

                                                                    صنما چه زودسيری ! که ز سيری ات خرابم

    چه شود اگر بسازی؟ نشتابی و نتازی

    نشود دلم نمـــــــــــازی چو ببرد يار آبم              بطپد دلم که ناگه برود به حجره آن مه

                                                                   چو نهان شد آفتابم به دو ديده چون سحابم

   بخشی از يک نوشته بلند که توصيه ميکنم در آف لاين خوانده شود.

    گفتی: ...  حالت خوبه؟ ... وقتی اينجوری ميگی من تنم ميلرزه ... دارم ميترسم ٬  هول برم ميداره ... تو به فکر خودت نيستی ... يه نگاه به خودت توی آينه بنداز ! ... من اينجوری روز به روز نگران تر ميشم ... تو يه جوری شدی٬ حساس ٬ زودرنج ٬ کلافه٬ ... خودت باش  ٬ خودت ... اين وابستگيه . وابستگی محض ... و من اينو دوست ندارم ...  من نگران تو هستم ... يه نگاه به نوشته هات بنداز ! ... يک کمی فکر کن تو رو خدا ! ... تو بايد زندگی کنی ... خودت باشی ٬ خودت . صرفنظر از هر چيزی ... هر چيز ٬ حتی من ... حتی من ... من خودم از خودم باز خواست ميکنم ...

    من حالم خوب است باور کن ٬ خواهش ميکنم ! هيچوقت به اين خوبی نبوده ام. من دارم زندگی ميکنم ٬ درس ميخوانم ٬ ورزش ميکنم ٬ مهمانی ميروم ٬ حرف ميزنم ٬ ميخندم ٬ آشپزی ميکنم ٬ جای تو خالی بود ببينی امشب چه لازانيايی درست کردم! باور کن من حالم خوب است.احتمالا اگر خدا بخواهد از همين روزها هم ميروم سر کلاس ٬ بچه های مردم را از راه به در ميکنم! می دانم ٬ تو تقصير نداری . آخر تو مرا آنطور که ديگران می بينند نديده ای . تو از من آن بخشی را ديده ای و ميشناسی که که ديگران نديده اند. شايد هيچوقت فرصت نشده است از آن بخش  زندگی ام برايت بگويم . از آن بخشی که واقعيت بيرونی و شايد خشن زندگی است و من به آن ميگويم بخش سخت افزاری؛ که در جريان است ٬ چه من بخواهم و چه نخواهم. خواهش ميکنم اينطور نگران نباش ! نمی دانی چه حالی شدم وقتی گفتی تنت را لرزانده ام .

    ... و اما وابستگی ٬ نشد ٬ نشد که بگويم اين وابستگی نيست ؛ اين دلبستگی است. درست است٬ بارها گفته ام و هزار بار ديگر هم ميتوانم بگويم که دوستت دارم ٬ آنقدر که نميدانم چقدر! و نپرس که چرا . همه ی اين راه را تا اينجا نيامدم - و اگر ميدانستی چگونه آمده ام - که تو هم سرزنشم کنی ٬ تو هم ملامتم کنی. نه٬ دلگير نشو ! خواهش ميکنم. گفتی نوشته هايم ... اينها که اينجا هستند به تعبير دوستی دلنوشته اند. اينها حرفهای تنهايی اند٬ حرفهايی برای نگفتن شايد؛ و من اگر تو را محرم نميدانستم نمی گفتم٬ که سالها نگفته ام و اگر نبودی باز هم کنج پستوی دلم باقی می ماندند. من حالم خوب است به خدا . نخواه که قسم جلاله بخورم. تو بهترين و قشنگترين بخش زندگی من هستی و من دارم زندگی ميکنم باور کن.

   ... و کاش ميشد ٬ کاش می توانستم بگويم هر آنچه را که در اين سينه جا را برای اين ’دل نا ماندگار بی درمان‘ تنگ کرده است. اما چطور ؟ لب باز نکرده ام اينطور بی قراری ميکنی! چگونه بگويم ؟ می دانم اين حرفها از جنس آتش است ٬ می سوزاند ٬ چه کنم؟اما تو چرا  ... تو ديگر چرا غريبی ميکنی؟ مگر نه اينکه تو خود ِ آتشی ؟ ميسوزی و ميسوزانی. خودت گفتی بنويسم٬ يادت نيست؟ گفتی: آنطور که هستی بنويس ٬ در نوشته هايت خودت باش ٬ چرا اينقدر سخت حرف ميزنی ... وگرنه من که اينطور نبودم اينطور نمی نوشتم ٬ آشکارا. حالا که خودم شده ام ٬ حرفهای خودم را مينويسم ٬ حالا چرا ...

   ... خودت را به جای من بذار - تو خودت رو جای من گذاشتی ؟ - بله ... و وحشت کردم. شرمنده ام. ولی من ديگر وحشت نميکنم ٬ بر همه ی ترسهايم غالب شده ام. می دانی من کی وحشت کردم؟ آن زمان که بی محابا به روياهايم آمدی و من ٬ دلباخته ی لبخند ها و نگاهت شدم. آن زمان که حضور پيدا کردی و تکه تکه اين تصوير کامل شد. وحشت کردم ؛ وقتی که آمدی ٬ روبرويم نشستی و اشکهايم را پاک کردی . وقتی که گفتم : راه رفتن همراه تو برای من مثل قدم برداشتن روی يک پل معلق است. آن وقت که چيزی را در چشمهای من ديدی و گفتی اين ترديد است ؛ که نبود. من هم ترسيده بودم ٬ وحشت کرده بودم. به تو هم گفتم. نگفتم از تو و اينهمه علاقه ای که به تو دارم ميترسم؟ اما برای لحظه ای در همسفر شدن با تو  ترديد نکردم. وحشت کرده بودم ولی برنگشتم ٬ حتی به پشت سرم نگاه هم نکردم- که چيزی نبود ـ ٬ باز هم آمدم - که گفته بودم حتی تا آخر جهنم هم با تو هستم - . نه پشيمانم نه ترديد دارم.

   ... چرا ملامتم ميکنی که با دلتنگی تو دلتنگ ميشوم و به شادی تو شاد؟ با بی قراری ات بی قرارم و با آرامشت آرام٬ به بی خوابی ات بی خوابم و ... . نگفته بودم که من تو را  با دلم حس ميکنم ؟ چرا مرا برای چيزی که دست خودم نيست سرزنش ميکنی؟ مگر من هيچوقت به تو گفتم چرا در همه ی اين سالها با من بودی؟ تنها وقتی که ديدمت نوشتم : « هفت سال ... الهی! تعبير خواب يوسف است اين ٬ يا تحقق وعده ی يعقوب [ قالَ انّما اَشکوا بثّی‘ و حُزنی الی الله و اعلمُ مِن الله مالا تعلمون ( يوسف: ۸۶) همانا من با خدا غم و اندوه خود را شکوه ميکنم و از (لطف) خدا چيزی ميدانم که شما نميدانيد. ]٬ يا اينکه بايد ايوب پيامبر را به ياد بياورم؟».  وقتی که اينطور با ديدن من مضطرب ميشوی ٬ هزار بار به خودم ميگويم ای کاش ای کاش قول نداده بودم به او . ای کاش اين مُهر را برلبانم نزده بود تا ميگفتم برايت از آنچه ديده ام ؛ از حجابها که برداشته شد ٬ از پرده ها که کنار رفت و کاش ميدانستی ... که چطور ... باده از جام تجلی صفاتم دادند ؛ که آنوقت ديگر از اين مستی ملامتم نميکردی. اما چه کنم؟ چه کنم که عهد خاموشی بستم آن وقت که نبودی ٬ آن سالها که ذکر قنوتم اين ابيات خواجه بود : يارب آن آهوی مشکين به ختن باز رسان ... ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند ...  . من بهای ديدار تو را قبلآ پرداخته ام . او مرا به معامله ای خواند و به عهدی ٬ قبول کردم. عهد کردم که لب فرو بندم از هر آنچه خواهم ديد و شنيد. بستم و وفادار ماندم. مگر اينکه خود اذن شکستن اين مهر را بدهد؛ و اجازه داشته باشم با تو بگويم از آنچه گذشت و ميگذرد.

  اگر اين جنون است ٬ مستی است ؟ هر چه که هست تازه نيست. آری دل بستن به يک رويا جنون است. اما اگر من آن را - سالهاست - انتخاب کرده ام٬ ميتوانی منعم کنی؟ اصلآ چه ميگويم؟ کدام انتخاب ؟ کدام من ؟ که انتخابم کرد٬ انتخاب شدم. شايد اين هم رسالت من بود. گفتی که : رسالت من آتش است ٬ سوختن است ... يادت هست؟ شايد رسالت من هم اين جنون و سر مستی باشد. يا هر چيز ديگرکه خواسته ی او است. آن روز که روبرويت نشستم و گفتم: رشته ای بر گردنم افکنده دوست   ميکشد آنجا که خاطر خواه اوست ؛ که تو هم گفته بودی: من به خودم اينجا نيامده ام.

               عجب آسمان چه بارد که زمين مطيع نبود   تو هر آنچه پيشم آری چه کنم که بر نتابم 

     چرا ؟ چرا مرا به چيزی سفارش ميکنی که خودت نيستی ؟  گفتی که : اشتباه من اشتباه تو را توجيه نميکند. هرگز اين جمله ات را فراموش نخواهم کرد ٬ هرگز. اگر می دانستی ... يادت هست آن شبها ؟که می گفتم مناجات سحرم شده ای و تو گفتی: ای کاش بهتر از اين بودم ٬ بهتر از اين ... . اگر ميدانستی که چطور اين شبها هزار هزار ستاره در روياهايم دف ميزنند ٬ آنوقت ديگر نه مضطرب ميشدی و تنت ميلرزيد - که دلم را لرزاندی با اين کلام -  و نه سرزنشم ميکردی.

 به خدا من خوبم ٬ خوب می شوم ٬ خوبتر هم می شوم اگر اينقدر با من غريبه نباشی. حرفها شنيده ام از ماه - وقتی که کامل بود - که اگر روزی يا شبی بتوانم با تو بگويم ٬ ديگر وحشت نميکنی ٬ نمی ترسی و هول برت نمی دارد ؛ آرام می شوی و لبخند ميزنی . بخند ! که خنده ات را با دنيا عوض نميکنم.

   شنبه / ساعت ۲ صبح

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  اشعار از مولاناست.

 

   

 

 

 


:: لينک || ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG