۱۳۸۳/۱٢/۳

...

يا هو

يا مولا

 

 

   دلم تنگ است آقا ! دلم گرفته . نگاهم نميکنيد ؟ ببينيد چطور لال شده ام . چطور ديگر نميتوانم بنويسم . دلم شکسته آقا ! نگاه کنيد چطور همه ی وجودم ٬ مثل لبهای شما ٬ ترک خورده است . شما را به عباس تان قسم ميدهم ٬ دعا کنيد باران ببارد . دارم فرو ميريزم . کمکم نمی کنيد ؟ چيزی بگوييد ٬ خواهش ميکنم . دلم خيلی گرفته است . تشنه ام ٬ تشنه . من كلماتم را گم كرده ام . يادتان هست آن شب ؟ كه آمديد و زير گوشم گفتيد : بخوان به مويه ز دشتی كه تيره از غم شد ... ٬ آن شب ... آن شب تاريك ٬ آن ظلمت غريب ... ؛ و من نوشتم :

   بخوان به مويه ز دشتی كه تيره از غم شد

   به رنگ بغض غريبـــــی و شكــل ماتم شد

دلم گرفتــــه به ياد اسيـــــــــری چشمی

كه سرمه-داغ عطش بود و غرق شبنم شد

به ياد سرو رشــيدی كه شرم زخمش بود

ـ نه شاخه های بريده ـ كه قامتش خم شد

گــــــــل محمدی اش را به طشت آوردند

و مرگ ٬ سهم دل غصـــه دار مريم شد

زمين ز ذبح عظيـــــــــم سلاله ی آدم

به روز واقعه ٬ واقف نبود و كم كم شد

بخوان كه داغ دل تنگ من كه چيزی نيست

دوباره داغ زمين تازه در محّـــــــرم شد.*

    و اينها تنها سر مايه های من است آقا ! اينها و دلی كه نذر كرده بودم عاشق شود و عاشق بماند. اين زخمها ... اين زخمها دارد دل مرا از پا در مياورد .مولای من ! شما كه ديگر دل شكسته ام را می خريد ٬ نمی خريد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * محرم ۱۴۱۷- خرداد ۷۵

   عكس از وبلاگ ماحصل

 

 


:: لينک || ٢:٢٤ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG