۱۳۸۳/۱٢/۱٥

قصه ی پروانه

ياهو

               کی ام ؟ کی ام که نسوزم من ؟ تو کيستی که نسوزانی؟        بهل ! که تا بشود ای دوست ! هر آنچه قصد ِ شدن دارد *      

     ميگه: پروانه ها که گريه نمی کنن ! . راست ميگه خب ! پروانه ها قرار نبود جز توی خلوت خودشون گريه کنن. اما ... گاهی وقتها دلشون بد جوری ميشکنه . آخه دل اونها هم مثل بالهاشون نازک و ظریفه عين شيشه . بس که شفافه ميشه اونورش رو ديد ؛ و وقتی ميشکنه ... وقتی خورد ميشه و ميريزه زمين ٬ ميدونی جمع کردنش چقدر سخته ؟ آره ٬ پروانه ها قرار نيست دردشون رو جار بزنن ! اونها يه عـــــــمر صبور بودن ٬ يه عمر لبخند زدن ٬ اما میدونی ٬ هر کسی نميتونه زخم گوشه ی لب خندونشون رو ببينه . نه ! کار هر کسی نيست ٬ چشم آشنا ميخواد. اما ... گاهی درد هايی هست که تحملش برای شونه هاشون خيلی سنگينه  ٬ خيلی سنگين .

     ... پروانه ها اينهمه راه رو اومدن تا به شمع خودشون برسن ٬ اونها خفّاش نيستن که از نورو آفتاب فرار کنن ٬ شب پره نيستن که دنبال هر سوسوی بی رمق و دروغی برن ٬ حتی شاپرک هم نيستن که دلشون رو به علفها خوش کنن ؛ اونها پروانه اند ... دنيا رو ميگردن تا شمع خودشون رو پيدا کنن و اون رو توی همون نگاه اول ميشناسن [ گفتم : ببخشيد که کارت تبريکم خيلی قشنگ نبود ٬ هر چی گشتم چيزی که باب ميلم باشه پيدا نکردم. گفتی : اون رو که هنوز خدا نيافريده !!! ]

    ... خب حالا اگه شمعشون اونها رو نخواست ٬ اگه دلش خواست تنها بسوزه ٬ اين که ديگه گناه پروانه نيست٬ هست؟ ميتونی به پروانه بگی عاشق نباشه ؟ دست خودش که نيست ٬ آتيش به بالش گرفته ٬ اگه بدونی چقــــــدر قشنگه ! اگه بدونی چقـــــــدر قشنگ با اون بالهای لطيفش توی شعله ها ميرقصه ! [ گفتم : من چه گناهی کردم؟ گفتی : هيچ ٬ تو گناهی نداری ٬ جز اينکه آتيش بازی رو دوست داشتی ! گفتم: و تو راه و رسم اين بازی رو چه خوب بلدی ! . و اين تنها گناهيه شايد که هر کسی با رغبت به دنبالش نمياد ٬ آخه سوختن درد داره ٬ رنج داره ٬ خودت گفتی ... ]

     ... اين وسط شمع هم گناهی نداره . مگه ميشه کسی رو به اجبار عاشق کرد؟ يه وقتی يه شمعی به هر دليلی پروانه نميخواد ٬ زور که نيست ! اين حق اونه . اما ميدونی رسم دوستی چيه؟ بياد ٬بشينه روبروی پروانه ٬ توی چشمای خيسش نگاه کنه و بگه : برو ٬ نميخوامت ! پروانه که چيزی نگفته ٬ اون که سهمی نخواسته ٬ يعنی عشق اصلآ سهم نميخواد ٬ عشق معامله نميکنه. عشق بخشنده است ٬ ميبخشه و از اين بخششه که بال و پر ميگيره [ گفتم : به قول فروغ ٬ سهم من آسمانی است که آويختن پرده ای آن را از من ميگيرد. من به همين که دارم راضی ام. گفتی : نه ٬ سهم تو بيشتر از اينهاست ٬ خيلی بيشتر. بخواه ! بيشتر ازش بخواه . لبخند زدم و گفتم : قرارمون تا همينجا بود ! حالا اگه بيشتر بده از کَرَمشه ٬ از رحمتشه٬ وگرنه من قانعم. ]

   ... پروانه تا حالا هم منتظر مونده بود تا شمعش رو پيدا کنه ٬ دور سرش بگرده و براش بال بال بزنه . حالا اگه اون نميخواد ٬ خب ٬ ميتونه بره ٬ همونطور نرم و آروم که اومده بود . ديگه کاری نداره تو اين دنيا ٬ شمع اش رو ديده  ٬ براش سوخته ٬ براش گريه کرده ٬ براش خنديده ...  حالا هم اگه بگه بمون ! می مونه ٬ اگه بگه برو ! ميره ٬ ولی اون بايد بگه٬ آخه پروانه ها عادت ندارن زير قول و قرارشون بزنن ! اون گفته٬ روی حرفش هم هست ٬ و ميتونه تا آخر دنيا عاشق باشه ٬ حتی اگه شمعش اون رو نخواد. باور کن ! اگه بگه برو ٬ محاله که حتی بالهای سوخته اش رو نشونش بده ٬ آخه می دونه اون از ديدنشون چقــــــدر غصه ميخوره ! به خدا ! پروانه دلش نميخواد دود سوختنش به چشم هيچ کس بره ٬ به همين خاطر گاهی وقتها خودش رو از شمعش هم کنار ميکشه .

    [ گفتم : ميخوام اگه بتونم قالب وبلاگم رو عوض کنم. ـــ ميخوای چه شکليش کنی ؟ ـــ بالاش يه عـــــالمه آتيش باشه ٬ با يه پروانه که بالهاش داره ميسوزه . چپ چپ نگاهم کردی و گفتی:خب؟! ـــ دوست دارم رنگ زمينه اش رو هم مشکی کنم ـــ نه ٬ سياه نه ! ـــ چرا ؟ سياه که خوبه ٬ نوشته ها و عکسها توش قشنگ ميشن ـــ نه ٬ سياه رنگ تو نيست ـــ جدآ ؟پس رنگ من چه رنگيه ؟ ـــ سفيد ٬ رنگ تو سفيده ٬ سفيد ِ سفيد ! ]

    ... پروانه دلش نمياد کسی رو از خودش برنجونه ٬ باور کن ! . پروانه ها روياهاشون رو دوست دارن ٬ اصلآ  اين بخشی از زندگی اونهاست . اما واقعآ نميدونن که رفتن به دنبال رويا ٬ به کجای دنيا بر ميخوره ؟! يا چرا بايد روياهای اونها ديگران رو آزار بده ؟! می دونی ٬ پروانه ها خيلی چيزها رو از دست دادن تا به اينجا رسيدن ٬ گاهی دلشون ميخواد توی روياهاشون زندگی کنن اصلآ . کجای اين گناهه ؟! اصلآ حافظ هم اونجايی که گفته :

           شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان           ورنه پروانه ندارد زسخن پروايی 

 لابد ميدونسته که پروانه ها از به زبون آوردن روياهاشون هراسی ندارن. حالا که حرف شعر و شاعری شد٬  ميخوام بگم از عشق شمع و سوختنش شعر ها و قصه ها گقتن ٬ ولی خب٬ پروانه هم برای خودش قصه ای داره که گاهی کنج دلش باقی می مونه برای هميشه .  وحشی بافقی هم اونجايی که گفته :

            پروانه برآتــــش زند از بهر تو خود را               ای شمع ! تو هم حرمت پروانه نگهدار !

 لابد ميخواسته يادآوری کنه که غرور پروانه ها فقط پای شمع ٬ يعنی پای عشقشون ريخته ميشه ٬ والسّلام ! و قرار نيست اين قلّه ی رفيع رو ديگران ـ حتی نا خواسته و با هر نيّتی ـ زير پا بذارن .

   ... پروانه ها نميتونن کسی رو اسير خودشون بکنن . يه نگاه به دستهاشون بکن ! اين انگشتها میتونه زنجير ببافه ؟! حرف عشق ٬ حرف زنجير و ديوار نيست ٬ حرف پروازه . پروانه هم دلش ميخواد که به قول  سايه عشق شادی باشه ٬ عشق آزادی باشه . اون غصه ميخوره وقتی میبينه از عشق زندونی ميسازن که معشوق رو توش گرفتار ميکنن ٬ دل نازکش ميگيره وقتی ميشنوه که عشق رو ديواری ميبينن که ...

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   اين نوشته را شايد ده روز قبل نوشته بودم٬ نصف يا شايد يک سومش را اينجا گذاشتم . به هر حال ببخشيد ! من تنها روياهای خودم را سروده بودم ٬ حالا اگر اين سروده ها کسی را به گريه انداخته است ٬ من بايد تا آخر دنيا لال شوم ؟!

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    اينجا رگبار باران است. پنجره را باز ميکنم . هوای سرد و خيس را با همه ی وجودم نفس ميکشم . سينه ام ميسوزد هنوز ٬ اما خرده شيشه های دلم را کم کم جمع کرده ام ٬ دوباره و صد باره بندشان ميزنم. باور کن ! نميدانم کدام شاعر گفته بود :

           صورت نبست در دل ما کينه ی کسی             آيينه هر چه ديد فراموش ميکند

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * حسين منزوی   

  

  


:: لينک || ۳:٢۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG