۱۳۸۳/۱٢/٢٦

الهی ...

ياهو

     يا مَن اذا اسئلَهُ عبد اعطاهُ و اذا امّل ما عندهُ بلّغهُ مُناهُ و اذا اَقبلَ عليه قرّبه و ادناهُ ... واذا توکّل عليه احسبهُ و کَفاهُ

   ای آنکه هرگاه بنده ای از او بخواهد عطا خواهد کرد هرگاه اميدی به او داشته باشد به اميدش ميرساند و هرگاه بنده ای به او رو آورد مقربش گرداند... و هرگاه براو توکل کند او را به حساب خود گذارد

    الهی مَن الذّی نزل بکَ ملتمسآ قِراک فما قريتهُ و مَن الذی اَناخ ببابکَ مُرتجيا نَداک فما اوليتهُ

    پروردگار من ٬ کيست که بر تو وارد شد و درخواست ميهمان شدن برتو کرد و مهمان نوازی نکردی؟ وکيست که به اميد عطای تو به درگاهت روی آورد و به او احسان نکردی؟

    اَيحسُن اَن اَرجعَ عَن بابکَ بالخَيبة مَصروفآ

   آيا خوب است به نوميدی از درگاهت برگردم ؟

   ولَست اَعرف سِواک مولی بالاحسانِ موصوفآ

   و حال آنکه جز تو مولايی نميشناسم که به احسان متصف باشد

  کيفَ اَرجو غيرَک

           چگونه اميد به غير تو داشته باشم؟

                                     والخَير کُلّهُ بيَدِک ...

                                                     و همه ی خير و نيکی به دست توست ...

   بخشی از "مناجات الرّاجين (اميدواران) " مناجات چهارم از مناجاتهای پانزده گانه ی امام زين العابدين (ع)

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   گفته بودم : وقتی که برای تو دعا ميکنم نسيم خنک و معطّری فضای اتاقم را پر ميکند ... ديگر صدای بال زدن نميايد سکوت است و سکوت ... اينها هم مينشينند و انگار دانه دانه ی اشکهای مرا ميشمرند ٬ ميدانند بايد جايی حسابشان کنند لابد٬ اينطور که با دقت نگاهم ميکنند ... نام تو را که به زبان مياورم سينه ام سنگين ميشود٬ تنگ ميشود ٬  انگار يک چيزی خودش را به در و ديوار اين قفس ميکوبد ٬ چيزی مثل يک کبوتر شايد ... وقتی که خوب از نفس افتاد ... وقتی که خاموش شدم ... حالا نوبت اوست ... که بيايد دستهای مهربانش را بر سينه ام بگذارد ... و من حضورش را  نفس بکشم ...  به آهستگی کلامی در گوشم بگويد ... سکوت ميکنم و او ميگويد ... ميگويد و ميگويدتا ... دوباره صدای اذان ميايد . صورتم خشک شده ٬ اشکهايم را برده اند انگار ... ميخواهم چيزی بگويم ٬ انگشتی به نرمی لبهايم را ميبندد ... برای تو که دعا ميکنم آسمان آنقدر نزديک ميشود که ميتوانم دستم را دراز کنم و ماهش را کنار سجاده ام بنشانم ... برای تو که دعا ميکنم ...

  

 

     

   


:: لينک || ٤:۳٥ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG