۱۳۸۳/۱٢/۳٠

عيدت مبارک ...

يا هو

   ... در ِ خانه باز بود و من هنوز خيلی کوچک بودم . از لای در می ديدم  يک نفر که قدش کمی از من بلند تر بود ٬ يک چادر سياه روی سرش انداخته و با يک قاشق  به کاسه ای که دستش گرفته ميزند. ترسيده بودم . مادر سرش را زير گوشم آورد و گفت : نترس محسن پسر عباس آقاست ٬ برو اين شيرينی رو بذار توی کاسه اش . جلو رفتم و شيرينی را انداختم توی کاسه اش و از ترسم در را محکم بستم.

  ... و عيد ۵۹ بود . در را که باز کردم  ٬ باز هم او بود با گلدانی در دست و اين بار بدون چادر ! صدا زدم : بابا بيا ! محسن برامون  لاله آورده ... که بهار٬ بهار آزادی بود و جنگ نبود ... و او باز هر سال با يک گلدان جلو ی در خانه مان بود ـ که گلخانه داشتند ـ٬ ميخک ٬ شب بو ٬ گل سرخ ٬ زنبق ٬ سنبل ٬ ياس ... و آن پسر خجالتی قد ميکشيد و  ديگر من برای باز کردن در نمی رفتم ... و باز عيد بود که عکسش  لاله ی درون حجله شد و ... شهادتت مبارک ... و ما از آن کوچه رفته بوديم.

  ... و باز عيد بود و اين بار مادر بزرگ نبود تا با آن چادر آبی رنگش که گلهای سفيد داشت و هميشه روز اول عيد سرش ميکرد ٬ به استقبالمان بيايد. من گونه هايش را که مثل دوسيب سرخ بود ببوسم و بگويم : عيدتون مبارک مادر جون! ... و اشکهای مادر ...

  ... باز عيد بود و خانه ی مادر بزرگ چه ساکت بود بدون خنده ها و گرمای حضور پوران و من چقدر دلم هوايش را کرد و  آرزو کردم در همه ی عيدهایی  که دور از  ماست ٬ دلش به عشق گرم باشد.

  ... و باز هم عيد بود و ... مادر نبود ... و من چقدر سعی کردم همه چيز سر جای خودش باشد ... و در آستانه ی تحويل سال  با حرفهايم ٬ با خنده هايم ٬ خنده به لبهايی بياورم که دوستشان داشتم ... اولين عيدی که باران ميباريد و مادر در خانه نبود ... و صدای گريه ی پدر بود و نگاه خواهرکم به چشمهای من ٬ نگران  و منتظر تا ببارد و من لبخند زدم ... تا بغضم را نيمه های شب کنار پنجره ...

  ***

 

    و باز هم عيد است و... خاطره ی همه ی روزهای آخرـ و اول ـ سال ٬ در ميان عجله و شتاب و گاه کلافگی ِ اين روزها زنده ميشود. گاه که دلتنگ ميشوم ٬ خسته ميشوم ٬ به ياد خاطره ای لبخند کمرنگی گوشه ی لبم مينشيند ـ که خيسی نگاهم را هميشه پنهان کردم ـ و تقريبآ هميشه بايد به اين درخواست جواب بدهم که : بگو ! بگو ياد چی افتادی ؟. و گاه بايد مثلآ بگويم ياد اين ترانه ای که از مادر شنيده بودم  افتادم و آنوقت بايد همراه با پاک کردن شيشه ها ! آن را برايشان بخوانم :

       گل اومد بهار اومد ميرم به صحرا          عاشق صحرايی ام بی نصيب و تنها

         دلبر  ِ مه پيکر ِ گردن بلورم ! آه !      عيد اومد بهار اومد من از تو دورم ( لابد بازهم آه !)

    و آنوقت آنها بخندند و من هم . ... عيد است و  ما مهمان داريم .اما اين تنها مهمانی است که خدا خدا ميکنم فردا را کنار سفره ی عيد خانه ی خودش باشد. عيد است و همه ی کسانی که دوستشان دارم هستند. و من خوشحالم و شاکر.

  ***

... عيد است و تو هستی ... و نيستی . ميخواهم بگويم بهار را دوستتر دارم اگر در چشمهای تو باشد ... ميخواهم بگويم  مرا لبخندی بر چهره ی تو کفايت ميکند به عيدانه ... ميخواهم بگويم ... محبوب من ! عيدت مبارک ...

   

 

 


:: لينک || ۳:٤٧ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG