۱۳۸٤/۱/۱۱

يک سال ...

ياهو

     يک سال ... ! به گذشتنش نگاه ميکنم . اولين شبی که اومدم و اينجا نوشتم . هنوز دستم به اين کليدهای خاکستری عادت نداشت ... هنوز اين خط برام عجيب نا آشنا بود ... و راستش زياد هم دوستش نداشتم! آخه دستهام و چشمهام به کشيده شدن خودکار يا مداد روی کاغذهایی که معمولآ کاهی بودن ٬ عادت داشت ؛ به خطی که گاه از فرط شکستگی برای خودم هم قابل خوندن نبود . وقتی شروع به نوشتن ميکردم کلمات بی وقفه جاری ميشدن و ... نه ٬ طول کشيد تا به اينجور نوشتن خو گرفتم. يادم مياد همون روز صبح (دهم فروردين) وقتی خبر فوت سيد حسن حسينی رو شنيدم بی اختيار زمزمه کردم :

          من آن معنی رو به ويرانی ام                   که در خانه ی لفظ زندانی ام

          دلم غنچه وار از غريبی گرفت                  نسيمی نيامد به مهمانی ام

  و همون شب در اولين يادداشت چند بيت ديگرش رو هم نوشتم :

          ندارم سر سجـــــده بر بادها                   بلنــد است اقبال پيشانی ام

          بگو صورت ِ سنگــــی روزگار                   فريبد به لبخنـــد سيمانی ام

         ازاين پس عبور ازدلم ساده نيست            که معمـــــار پلهای ويرانی ام

        خدا را ٬ به طبل خدا  کـــم زنيد                  فزون ميشود شور شيطانی ام!

        غرور شما ساقه ام را شکست               بترسيـــــد از گرده افشانی ام

        ببينيـــــد دريای خشـــــم مرا                   در آرامش روح طوفــــــانی ام

        شبم ٬تارو مارم چو گيسوی تو                  تمامــــــی ندارد پريشانی ام

   و بعضی وقتها فکر ميکردم که چرا ٬ چرا با اين بيتها شروع شد ؟ ... اما ٬ به هر حال مثل خيلی چيزهای ديگه بايد يه روزی ٬ يه جوری شروع ميشد ٬ مثل آدمها ٬ مثل قصه ها ٬ شعرها ... گفتم آدمها ٬ آره آدمهايی که اومدن و رفتن ٬ اومدن و ميرن ٬ اومدن و هستن. کم کم که به نوشتن به اين شکل عادت کردم ٬ اينجا شد به قول فروغ برام يه پنجره ٬ ميومدم کنارش مينشستم ٬ حرف ميزدم ٬ گريه ميکردم ٬ ميخنديدم ٬ شعر ميخوندم و حتی گاه داد ميزدم . ديگه دوستش داشتم٬ خصوصآ حالا که رنگی هم شده بود!

  ... به نوشته هام که نگاه ميکنم ٬ میبينم راست ميگفت سوگلی ٬ مثل قصه ها شده . احتياجی نيست بگم قشنگترين قسمت اين قصه تو بودی . تويی که فکر نميکردم يه روز حرفهامو اينجا برات بنويسم . تويی که بی هوا ٬ يه شب از بين خوابهای من اومدی بيرون و ... ميخواستم بگم اما نميشد ... مينوشتم ... مينوشتم و مينوشتم . نوشته هايی که بيشترش حواله ی سطل آشغال ميشد و بعضی هاش اينجا ميومد ... که گفته بودی بنويس ... هر جور که دوست داری بنويس . من مينوشتم نه فقط يرای تو ٬ که برای خودم ... که اگه نمی نوشتم ... اگه نمی نوشتم ... بگذريم.

 ***

 ... و من هنوز مينويسم ٬ تا کی ؟ نميدانم . اين حرفها ... حرفهای دلم ... حرفهايی که در سکوتهایم زده ام شايد ؛ حرفهايی با تو ٬ برای تو ٬ برای خودم ٬ برای هيچ کس شايد ؛ ... نميدانم . گاه که تو را در ميان کلمات جستجو ميکنم ...ميخواهم در سطر سطر نوشته ها بخوانمت ... اما اين ديوار ... اين ديوار شيشه ای ... وحشت ميکنم ... سردم ميشود ... ميخواهم بنويسمت ٬ واژه ها رام نميشوند ... تو اخم ميکنی ... ميترسم ... همه ی نوشته ها را پاک ميکنم ٬ همه ی کلمات را ... می ماند چند حرف ... همان چند حرف هميشگی ... نه ! اخم نکن ! خواهش ميکنم ... چشمهايت را نبند ! به خدا  دوستت دارم  ساده ترين عبارت دنياست ... و فراموش شده ترين شايد ...

 

                        


:: لينک || ٢:۳۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG