۱۳۸٤/۱/۱٤

دستهای من ... دستهای تو ...

ياهو

   نگاهت را نمی فهمد کسی جز چشم مدهوشم    نيستانی غزل دارد نوای نای خاموشم

    چـــــگونه از دلت آمد که بی ياور رها ســـــــازی     مرا با رقص ِ باد و خاکِ چشمان عطش نوشم 

    مرا همرنگ خود کرده است ای شور آفرين من !     شب و سيلابی از سرما که ميريزد در آغوشم

     به آتـــــش ميکشی يکبار ديگر ٬ خوب می دانم      دلم را - اين فضای ساده ی با عشق مفروشم - ... *

 

  ... ميگويم : خسته ای؟ سرت را روی شانه ی من بگذار . نگاهم ميکنی ٬ ميگويی : دلم ... دلم را کجا بگذارم ؟ ... . بغض ميکنم ... نگاهم را برميگردانم تا چشمهايم را نبينی - نمی بينی - . انگار همه ی کوه های عالم روی دوشم آوار ميشوند ... چيزی ٬ کسی شايد ... در درونم خم ميشود ٬ به زانو می افتد ... ميخواهد انگار٬  ايمان بياورد به ناتوانی اين دستهای سيمانی ... دستهايی که پناه دلت نشدند از خار خار خستگی ها ... دستهايی که مرهم نشدند نگاه زخمی ات را ... دستهايی که مثل دو گنجشک خسته ی سرما زده جان گرفتند در حرارت دستهای تو ... دستهايی که ... . دلم ميخواهد گريه کنم ... نه ٬ گمان نميکنم بدانی چه دردی است ... يعنی آرزو ميکنم که ندانی ... هرگز ندانی که چه ميکشم ... هرگز ...

  ... بالشم امشب بوی بال پروانه می دهد ٬ عطر همه ی شکوفه های سيبی که امروز به ياد تو - و به جای تو شايد - بوئيده ام ... می خواهم بخوابم و خواب تو را ببينم ... خواب دستهای تو را ... امشب گلبرگهای شکوفه ها را از لابه لای موهايم جدا می کنی ؟ ...

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * بهروز سپيد نامه

 

 


:: لينک || ۳:۱٤ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG