۱۳۸٤/۱/٢۸

آسمان چندم بود كه ديدمت ؟...

ياهو

جنگل

 

                     پرتو حق است اين معشوق نيست     خالق است اين گوييا مخلوق نيست*

     ... روبروی من نشسته بودی و فكر ميكردم : هفت سال ...؟ زمان درازی است انگار. چگونه گذشته است ؟ نگاهت ميكردم و ... چند بار اين لحظه را ديده بودم؟ كه روبروی من نشسته ای و ميگويی : ... . چندبار ديده بودمت ؟ يادم نمی آمد. اما هر بار ٬ می دانی ؟... آشفته ام ميكردی ٬ حيران ٬ سردرگم ٬ دلتنگ ... گاه آنقدر كه ديگر آن دو ركعت نماز هم٬ آرامم نميكرد ... نيمه های شب ٬ پريده از رويا ... دوركعت نماز قربة الی ... الی العشق ... الی السّماء ... الی السّماع ... الی الله ... الی الله ... . و باز نگاهت ميكردم و يادم ميامد چقدر برايت نوشته بودم در آن سالهای غربت ... هفت سال ... ميگويند هفت عدد مقدسی است ... چقدر نوشته و به بال كبوتران داده بودم. از آن همه نوشته ی روزگار نبودنت يك دفتر كوچك باقی مانده هنوز . ورق ميزنم و ميخوانم :

   می دانم يك روز می آيی و روبروی من مينشينی ٬ لبخند ميزنی و ميگويی : خب ٬ حالا من اينجا هستم . بگو هر چه ميخواستی بگويی . در آن روز نميدانم چه ميتوانم به تو بگويم . شايد تنها اينكه : خوشحالم كه  ديدمت و ديگر دلتنگ تو از اين دنيا نميروم ...  و باز نوشته بودم  : بگو تو كی هستی ؟ حرف بزن ! ببين ! من هر شب برای تو نامه مينويسم ... آنگونه كه بودن تو را طلبيده ام ٬ هيچ ماهيئی اقيانوس را نطلبيده ٬ هيچ پرنده ای سينه ی آسمان را ٬ هيچ كويری باران را ... آنگونه كه من به جستجوی تو برآمده ام هيچ آفتابگردانی حيران خورشيد نبوده است ... 

***

    روبرويم نشسته و سكوت كرده ای . چشمهايت بسته است . تماشايت ميكنم ... نگاهم ميكنی ... چشمهايم را ميگيرم ... به ميز خيره ميشوی . چشمهايم را ميبندم تا از همه ی حواس پنج گانه ام خارج شوی . آن وقت ... حضور تو همه جا جاری ميشود ... مثل مه ٬ جان مرا در خود ميپيچد ٬ غرق ميكند ٬ ميپوشاند . ديگر فكر نميكنم ٬ حرف نميزنم ٬ گريه نميكنم ٬ نميخندم ٬ حضور تو را جرعه جرعه مينوشم ... شرب حلال ... در خلسه ی بودن تو ... دلم ميخواهد سرم را روی اين ميز بگذارم و بخوابم ٬ همين.

***

   ... و تو می دانی ٬ خوب می دانی كه چرا و چطور دلتنگ ميشوم. می دانی وقتی ميگويم منتظرم يعنی چه ؟ تو می دانی اين طوفان كه بلند ميشود تا به تمامی نپيچد و ويران نكند از چرخيدن باز نمی ايستد . می دانی كه وقتی گيسو گشوده به قصد تاراج می آيد چه بهايی را طلب ميكند ؟ تو خوب می دانی اگر حضور تو را و بودنت را دلتنگم  چرا؟ تو خوب می دانی ... تويی كه نيستی تا حرفی بزنی ٬ كلامی ... تو ... خوب می دانی . ... نه ٬ نگران نباش ! من خوبم . اينها را هم به حساب هذيانهای مجنونی بگذار كه ليلايش باز دستی گردانده به جامی و ... باز نيم نگاهی و آتشی بر جان آتش پرستی و ...

  ... حالا كمی بهترم . ميتوانم نفس بكشم انگار . باز خواب ديدم ... ديدم در بيابانی راه ميروم ...

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  *مثنوی. دفتر اول.  

 


:: لينک || ۳:٠۸ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG