۱۳۸٤/٢/۳

آن شب که ماه کامل بود

ياهو

   گفتم: اين عکس رو خودم گرفتم . گفتی: قشنگه ٬ مثل حال منه ... منتظرم ٬ توی تاريکی نشسته ... روشنايی ٬ نور ...  ــ نگاه کن ! پشت اين پنجره درياست ٬ دريا ... ــ دلم تنگ شد ...  ــ معذرت ميخوام ٬ من هميشه دلتنگت ميکنم ...

***

  ... آمدم چون شنيده بودم اين راه به آسمان ختم ميشود

 ـ اين را آن شب که ماه کامل بود گفتند ـ

حالا نگاه کن ! که چطور وادی به وادی با تو عبور می کنم .

 شايد از اول هم قرار همين بوده

 که هنوز کاسه ای يقين از نگاه تو ٬ نوشيده و ننوشيده

پای در بيابانی بگذارم ٬ که حالا مرا به مرکب آتش

از آن عبور می دهی .

به من گفته بودند انتهای اين جاده آسمان است

که دستم را به دستت سپردم ...

وگرنه می دانستم که هر سالکی مسافر نيست .

  ***

  حالا هر شب که دستهايم را به هوای گرفتن دستهای تو ٬ رو به آسمان بلند می کنم ... ستاره ها به جای کف دست ٬ روی گونه ام سرازير ميشوند ... ماه به رويم ميخندد ... ببين ! هر شب که ماه کامل می شود ٬ من تو را دارم ... . ميشود ... ميشود از همانجا که هستی دستهايت را به طرفم دراز کنی ؟ ميشود دستم را بگيری ؟ ميشود ؟ ...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ميگفت : چيزی ميان نوشته هايت کم است . ميخواهم بگويم اينجا خيلی چيزها کم است ... زمزمه های تو در سحرهای خاموش من ٬ ترنم گاه به گاه ساز تو ميان آواز های بی دليل من ٬ خورشيد چشم های تو در شبهای بی مهتاب من ـ راستی کسی خورشيد را به رنگ عقيق ديده است ؟! من يک جفتش را ديده ام ٬ باور نميکنيد ؟ بگوييد بخندد تا ببينيد  ــ  ... حالا ديدی ؟ اينجا ...


:: لينک || ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG