۱۳۸٤/٢/۱٠

دو سال ...

ياهو

براي آرامش مادرم

  نه يادم نرفته است ٬ يادم نميرود ٬ می دانستم بر تقديری محتوم بايد صبر كنم . گفتم : امر ٬ امر توست اما ... چند وقت ديگر ... چند وقت ديگر مهلت بده ٬ خواهش ميكنم. چقدر التماست كردم . گفتم : اگر قبول كنی قول می دهم ٬ قول می دهم زمانش كه برسد نه گله ای ٬ نه شكايتی ... صبر كنم و صبر ... . با تو عهد بستم - مثل هميشه - قبول كردی - مثل هميشه -. سه سال ... هر لحظه می دانستم و منتظر بودم كه كی مهلتم به پايان ميرسد . ... و باز آن روز كه سايه ی سنگين ملك الموت را بر اين خانه ديدم ... نه ٬ يادم نرفته است ٬ فرياد زدم - برای اولين بار در همه ی عمرم خطاب به تو - فرياد زدم كه : ده روز ... فقط ده روز ديگر مجالم بده - و ای كاش بيشتر خواسته بودم ٬ ای كاش ... -  و تو باز قبول كردی ... درست ده روز . ... و شب آخر كه تا سپيده چشم بر هم نگذاشتم . دستش را گرفته بودم و او هر از گاهی با فشار مهربانانه اش ميگفت كه هنوز هست ... و آن شب باد می آمد و خود را به شيشه ها ميكوبيد ... تا سحر كه برای آخرين بار چشمش را باز كرد . گفتم : چيزی ميخواهی مامان ؟ به سختی سعی كرد گوشه ی لبش را به لبخندی باز كند و گفت : خير ببينی بچه ... خير ببينی ... . همين ٬ و من هاله ای را كه از نوك بينی به سمت پيشانی اش كشيده شده بود می ديدم ... .تا در راهروی بيمارستان مهر كه ٬ سرم را بلند كردم و گفتم : راضی شدم ٬ به خداوندی خودت كه راضی شدم ... او را ببر . اگر ماندنش اينطور با درد است ديگر نميتوانم ... ديگر بس است ... . و چند ساعت بعد بود كه ... 

   ... قرار بود صبر كنم . تنها آرام اشك ريختم كه مادرم بود ؛ (حرف و حديثها را هم شنيدم كه ... بماند) كه من يادم نرفته بود تو چقــــــــدر مهربان بودی ٬ كه من قرار نبود ...* نه٬ قرار هايم را با تو از ياد نبرده بودم ... .

  زير چادر سياهش لباس و روسری اش سفيد سفيد بود . به چشمهايم نگاه كردو گفت : نشنيده ای كه خداوند فرموده بنده ای را كه دوست داشته باشم فقر ميدهم ٬ آن را كه بيشتر دوست داشته باشم بيماری ميدهم و او را كه دوستتر دارم داغ بر دلش ميگذارم ؟ لبخند زدم و گفتم : می دانم ... و شنيده ام كه وقتی قرار است مصيبتی به مومنی برسد صبر در رسيدن به او پيشی ميگيرد ٬ ولی من كه ... سعی می كنم ... دعا كنيد . لبخند زد ٬ چقدر آرام بود ... و من چقدر آرام شدم . ... چه كسانی آمدند و رفتند ٬ به تسكين . تو هم آمده بودی يادت هست؟ روبروی من نشستی دو زانو ٬ با لباس سياه و گفتی به تسليت آمده ام ... و من چقدر آرام شده بودم و هنوز چهل روز نشده بود . 

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    و من دلم برايت تنگ شده است مادر ! هنوز غروب كه ميشود وقتی طنين قدمهای زنانه ای را از پشت پنجره ميشنوم انگار منتظرم كه زنگ خانه به صدا در بيايد و بشنوم كه بگويي: باز كن مامان ! .گاه ميبينمت كه از اتاقی به اتاق ديگر ميروی ٬ صدايت را ميشنوم صبحگاه كه : پاشو نمازت قضا نشه . ... و باز  در روياهايم ميبينمت كه هنوز نگران دختركت هستی كه يك شب زبان باز كرد به گفتن ماه و هنوز شبها كه به ايوان می رود دستش را دراز ميكند و فكر ميكند كه ميتواند ستاره بچيند . دخترك سر به هوايی كه ...

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  نگاه كن مادر ! درخت انگور برگهای تازه اش را تا بالای داربست روی ايوان كشيده است ... عطر گل محمدی حياط را پر كرده ... نگاه كن ! بخند ! نگران من هم نباش ! تو كه بهتر می دانی او چقــــــــــــدر مهربان است ...

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   * حديث قدسی : و مَن لطم و جههُ علی ميّت ٍ فكانمّا اخذ رُمحاً يقاتلُنی بهِ


:: لينک || ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG