۱۳۸٤/٢/٢۸

 

 ياهو

  بر کدام رنج گريسته ام ... ؟

  ... باز از خودم می پرسم چرا گريه می کنی ؟ چرا عادت نمی کنی آخر ٬ ها ؟ چرا نميتوانی شانه هايت را بالا بيندازی و خوشحال باشی از اينکه جای او نيستی ؟! چرا با اينهمه خستگی نميتوانی بخوابی ؟ چرا ؟ ...

و عشق ... تنها عشق ... مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ...

   می دانم که هيچ کلامی تسکين درد شانه های فروريخته از ناباوری نيست . می دانم که هنوز مانده تا سايه ی سياه اين بهت از چشم هايت کنار برود . می دانم که شايد هنوز خيلی زود بود که زخمی اينچنين دلت را پاره پاره کند و باز می دانم که بعضی از زخمها به سختی التيام میپذيرند و شايد هم ... . می دانم که بسيار شبها از دردی که جانت را تا سر حد مرگ از هم دريده به شانه ی ديوار بی کسی ات پناه برده ای . می دانم که جای خراش اين اشکها − وقتی دستی نبود تا ... − روی گونه هايت زخمی است که هر از گاه تازه ميشود . می دانم که انسان در هنگامه ی درد هميشه تنهاست ٬ تنها ...  و چه تنهاتر وقتی که زن است ... و من چه ساده ميتوانستم − می توانم − جای تو باشم ٬ مثل تو به جای آن زن ... نمی دانم بر کدام رنج گريسته ام ؟ رنج تو ؟ خودم ؟ ديگرانی که ديده ام شان ٬ شنيده ام شان ٬ خوانده ام شان حتی ؟ بر کدام رنج  ... ؟

   حالا هم می خواهم بگويم چه اصراری است که لبهايت به خنده ای تصنّعی کش بيايد ٬ وقتی هق هق دلت اينطور گوش آسمان را کر کرده است ؟ چه اصراری است اين همه خاطره را که بر حافظه ات حک شده به اندک زمانی به فراموشی بسپاری و وانمود کنی که هيچ اتفاقی نيفتاده است ؟ چرا ؟ ...

    ... با همه ی اينها اما ٬ يادت رفته مگر او که به صليب کشيده شد ٬ زنده تر از هر زنده ای است ؟ و روزی باز خواهد گشت . اين صحرا هزار بذر ناشکفته در بطن خود دارد ٬ که يک روز مهربانی بارانی غير منتظره − گرچه شايد کمی دير هنگام ٬ شايد − آن را به دشتی شگفت از سرسبزی بدل خواهد کرد . گيرم که خاطره ها هم باشند ٬ آيا نميشود از کنار کتيبه هايی متعلق به روزگاری دور گذر کرد ٬ بدون آنکه دلت از درد به هم فشرده شود ؟ ... صبر کن کمی دخترک ! آنقدر کبوتر بيايد پشت پنجره اتاقت بنشيند ٬ آنقدر وسعت‌ آسمان فضای چشمهايت را پر کند ٬ آنقدر دوباره صدای خنده ات در گوش گنجشکها بپيچد ٬ آنقدر ... کمی صبر کن فقط ! خواهش ميکنم ...

   به راستی چه کسی می تواند آرزوهای تو را ٬ اميد ها و روياهای تو را بگيرد ؟ چه کسی می تواند کوچه های پر از شکوفه و شعر ٬ آسمان پر ستاره ٬ نسيم ٬ دريا ٬ کوه و گل ها را از تو دريغ کند؟چه کسی ميتواند بگيرد آنچه را که مال توست هميشه بوده و خواهد بود ؟ ... چه کسی ميتواند خدا را از تو بگيرد ؟

    ... وقتی که ديگر نخواستی گريه کنی ٬ وقتی که اشکهايت تمام شد ٬ نگاه کن ! ... خورشيد مال توست ٬ نگاه کن !


:: لينک || ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG