۱۳۸٤/۳/۱۳

 

ياهو

دلتنگ شدی ؟  دلت گرفته ؟ خب ... به من چه ؟!

        بی ربطه؟! آره می دونم يه جورايی حديث نفسه . نخونديد هم نخونديد ! چيزی رو از دست نداديد !!!

***

     ... سفر ... سفر ... سفر٬ دلم سفر ميخواد . دريا ... دريا ... دريا ٬ دلم هوای دريا کرده . جنگل ... جنگل ... جنگل ٬ دلم برای جنگل تنگ شده ... دلم ...

     ميگم : مزاحمت نشدم ؟ ميگی : نه ٬ چه مزاحمتی ؟. دلم ميخواد باهات حرف بزنم و فکر کنم که گوش ميکنی . می گی که گوش ميکنی اما ... ميگم : ... فکر می کنی برام راحته بهت بگم دلتنگم ؟ راحته که هزار تا حرف بی ربط از زمين و آسمون بزنم تا باهام حرف بزنی ؟ و آخرش مجبور بشم بگم که اينها همه اش بهانه است ... آره بهانه است تا تو باشی و سهم من از بودنت همينقدر باشه ؛ سهمی که ــ اگر بوده ! ــ من نخواستم ٬ تو خودت به اختيار بخشيدی و هر وقت بخوای ميتونی دريغش کنی ٬ همونطور که قبلآ  هم اين کار رو کردی ...

    ميگم : فکر می کنی من با همه اينجوری ام ؟ فکر می کنی چند نفر اشکهای منو ديدن که هر بار اينطور به گريه ام ميندازی ؟ فکر ميکنی چند نفر اين حرفها رو از من شنيدن ٬ ها؟ خودت می دونی تنها تويی که خيلی چيزها ... ميگی: آره ٬ بيچاره من ! . و با اين حرفت قلبم فشرده ميشه و تو که نميدونی ...  اگه فرصت می دادی ... اگه ... . حرف ميزنم و ميگم : اگه اين حرفها رو به تو نگم به کی بگم ٬ ها ؟ به کی بگم؟ ميگی: چی رو ؟! ... نمی دونم حالا بايد بخندم يا ...

    می دونم ٬ تو غرور منو اينقدر زخمی نميخواستی ٬ اما خب ... . وقتی اومدی ٬ با خودم گفتم خدا نخواست نبينمت و برم ؛ اونقدر نگهم داشت تا بدونم توی اين دنيا يه نفر هست که ميتونم باهاش حرف بزنم اما حالا ... می دونی چقدر غريبی ميکنم وقتی اينجوری ميکنی؟ ... حالا تو شدی همه ی سهم من از اين دنيا ــ که ندارم ! ــ و من برات ... چی هستم واقعآ ؟ حتی نه به اندازه ی ديگران که سراغم رو بگيری ! نه٬ بعيد می دونم درک کنی چقدر برام سخته ٬ چقدر برام سنگينه که ديگری بهت بگه و بخواد که حال من رو بپرسه ٬ ولی تو ... خيلی تلخه ... کاش ميدونستی ...

    ميگم : متوجه ای ؟ درک می کنی؟ ميگی : نه . دنيا روی سرم خراب ميشه . گوشه ی لبم به يه چيزی ، مثلآ يه لبخند بی معنی ٬ کشيده ميشه و اشکهام سُر ميخورن و از گردنم پايين ميان. فکر ميکنم اگه خدا خواسته که از بين این همه آدم تو يکی بشی محرم من ــ که اينقدر دلتنگت بشم و ببين به کجا ميرسم که اينجور بر خلاف عادتم ٬ برخلاف ميلم حتی ٬ به زبون ميام ــ من چی کار بايد بکنم ؟ تو فکر ميکنی برام راحته که دردمو جار بزنم اينجوری ؟ ... هيچ فکر کردی چه رنجی ميکشم وقتی وادارم می کنی حرفهايی رو بزنم ٬ يا جوری حرف بزنم که دوست ندارم ؟ ...

    يادم مياد يه زمانی وقتی ميگفتم دلتنگم ٬ دلم گرفته ٬ يه حرفهای ديگه ای ازت می شنيدم اما حالا ... خسته ام از اين کلمه ها که تو بازی با اونها رو خوب بلدی ؛ و فکر ميکنی من اين همه حرفی رو که پشت سکوتت ٬ پشت اين واژه ها هست نميشنوم  ... ميگی : ببين ! از همين می ترسيدم. و من نمی فهمم يعنی چی ٬ خيلی وقته که ديگه نميدونم ترس چيه . مثل تو که انگار خيلی وقته که دلت برای کسی يا چيزی تنگ نميشه ... من هم اگه دلم تنگ شده ٬ دلم گرفته ... برم به جهنم! تا من باشم که ديگه لب باز نکنم به گفتن حرفی که دوست نداری بشنوی ...

    ... ميگی: برو استراحت کن . صبح حالت بهتر ميشه ... و من فکر کردم اين فاصله ی بين من و تو ٬ بُعد مکان نيست ... اونوقت اشکهام از کنار گونه هام ... از کنار لبهام ٬ قل خوردن و ريختن روی دامنم و ... چقدر دلم خواست سرم رو بذارم روی شونه ات به هق هق ٬ از سر دردی که سنگينی اش روی دلم ٬ نفسم رو بريده بود  ... هق هقی که اين آسمون خرداد هم پشت پنجره ات اونجوری نميباره ... و باز دلم خواست سرم رو بذارم روی شونه ات و بگم : ديوونه ! اگه بدونی چقـــــــدر دوستت دارم ! اگه بدونی ! ... تا ديگه با بی رحمی ــ شوخی يا جدّی ــ نپرسی: حالا واقعآ عاشقی؟! ... اما نبودی ــ نيستی ــ تو که حتی همينها رو هم نميخونی ... و باز دلم خواست ... لعنت به اين دل ِ ... !

            عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن         ای دل ! چه خوب بود تو را هم نداشتم !*

    ۶ صبح يکی از همين روزها !

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * سعيد بيابانکی 


:: لينک || ۳:۱٧ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG