۱۳۸٤/۳/۱٧

 

ياهو

زان گريه آشكارا ...*

 

زان گريه آشكارا ريزد به خاك آبرويت / شرمنده كن صورتك را زين خنده  بي بهانه

   

   گفت: تقصير خودته ٬ بس كه همه رو با سخاوت مهمون خنده ها و مهربونی ات ميكنی ٬ به خودشون اجازه ميدن كه ...

***

    ميگويد: ... هنوز دوستش داري؟ ميگويم : هنوز؟! . و فكر ميكنم مگر عشق هم تاريخ مصرف دارد ؟

***

  ... خطی كه روی صورتم را می سوزاند و پايين می آيد تا كنار لبهايم ... شور است ... خون است لابد ... تلخ است ... اشك است لابد ... بس كن ! چرا نميتوانی ؟ ... كمی دريغ كن ! از اين ميهمانان كه پنجه به صورتت ميكشند ... آزارت می دهند ... دريغ کن ! به خودت رحم كن ! بس كن دختر!   

***

 

  حالا كمی آرامترم . ديشب كنار دريا ٬ روی شنهای داغ دراز كشيده بودم ... دريا آرام به پاهايم بوسه ميزد ... و آب كه بالا می آمد و ... بالا و بالاتر ... چقدر عمر روياهايم كوتاه است ! ...

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * زان گريه ی آشكارا ريزد به خاك آبرويت / شرمنده كن صورتك را زين خنده ی بی بهانه ( سيمين بهبهانی )

 ** عكس را از اينجا وام گرفته ام . 


:: لينک || ۱:۳٤ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG