۱۳۸٤/۳/٢٠

 

ياهو

چندمين روز بهار ... ؟

   ... خواسته بودم که با بهار برويی و آفتاب از مشرق شاخه‌های تو بتابد . يادت هست گفته بودم گنجشک‌ها منتظراند؟ تو ... تويی که سخاوت بهار ٬ تنها ترجمان يک لحظه‌ی دستهايت است ٬ در آستانه‌ی هرم داغ عطش سايه نمی‌کنی؟ ... همه‌ی چلچله‌ها را گفته بودم بهار که بيايد به ميهمانی لبخندهای تو دعوتشان خواهم کرد ... نگاه کن ! که هنوز چشم انتظاراند ...

    ... بگو چندمين روز بهار می‌آيی ٬ تا کهکشان‌ها را آب و جارو کنم و  همه‌ی پنجره‌ها را با چشمهايم آذين ببندم . بگو نسيمی که آغشته به عطر تن توست ٬ از کدام سو مي‌وزد  و کدام جاده طنين گام‌های تو را در دلش پنهان کرده است ... بگو ! تا امانت‌هايم را از آنها پس بگيرم ... بگو کدام ماه بشارت طلوع  خورشيد چشم‌های تو را در شب نگاه من ٬ با خود خواهد آورد ... بگو چندمين روز بهار می‌آيی ...

تو بهار رو شن دل مني / من براي تو جوانه ميكنم

     محبوب من !

     چقدر بهــــار بهــــار برای دلت آرزو کردم ... من که روزگاری است چنين دلواپس تو هستم. چه شبها که به صدايت از خواب پريدم و بی‌تاب ٬ کشيده شدم به سمت پنجره‌ای٬ که رو به آسمانی گشوده ميشد  که پر از ستاره بود و ... ماه نداشت . ... نظاره‌ی بال کشيدن و اوج گرفتن تو ٬ شادمانی دل ساده و کوچک من است ... تويی که تنها بهانه‌ی بودن و ماندن‌م بوده‌ای در همه‌ی آن سال‌های ‌هاشور خورده ؛ و دليل شدنم شايد .

      ... گفتی : دعا کن !  و من آنقدر دعا کردم که حالا ... هر وقت دست‌هايم را رو به آسمان بلند می‌کنم ... هزار هزار زمزمه می‌شنوم ... اين نسيم خنک ... اين هوای جاری معطّر ... لبخند می‌زنم ... و مي‌خواهم که اين لحظه ها فقط مال من باشند ... مي‌خواهم که سکوت کنند تا خودم بگويم :

                              الهی ... 

                                      الهی ...

                                                     الهی ...


:: لينک || ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG