۱۳۸٤/٤/٩

 

ياهو

كدامين آتشين سيما بدين ويرانه مي آيد / كه از ديوارو در بوي پر پروانه مي آيد / صائب

  

 

  آتـــــش به مصحفِ  پر ِ پروانه می زند

اين شمع هيچ رحم ندارد به جان خويش*

 

 

       * عطف به همان قصه پروانه

          با مهربانی نوشته بود :

       " وقتی آدم اينقدر برای يكی بيتابی كنه آخر و عاقبت خوبی در انتظارش نيست ... بايد قلبت رو بپيچی دور چند لايه سربی و نذاری هوای كسی بهش بخوره ... "

       خواستم بگويم بانو ! سوختن تقدير پروانه است و مگر نه اينكه عشق موهبت است** ٬ پس چگونه ميتواند آنچه را كه به مهر عطا شده است رد كند ؟

   شبيخون خورده را میمانم و میدانم اين را هم

كه ميگيرد ز من ـ جادوی تو ٬چون عقل ـ دين را هم 

 تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من به آسانی

 ـ دلم را ـ گر حصـــــــار خود كنم ديوار چين را هم !

    و عشق پيشانی نوشت دختركی بود كه ماه پيشونی نبود ٬ با چشمهايی به رنگ دريا و گيسوانی به رنگ آفتاب . با چشمهای سياهش كه انگار كمی برای صورتش بزرگ بودند ٬ به دنيا آمده بود كه همه چيز را خوب تماشا كند ؛ آنقدر كه سنگينی ديده هايش ... آرام آرام پلك هايش را پايين آورد و گاه ديگر يادش ميرفت كه آ سمان چه رنگ است و كهكشان راه شيری از كدام سو به ماه می رسد ...

   تو مثل سرنوشتـــی ـ غير تو با من نخواهد بود

 ـ اگر پنهانی از تو بسپـــــــــرم دور زمين را هم

      تا اينكه يك شب ... پرهيز ديرين چشم هايش را شكست و سرش را بالا گرفت به نظاره ی آن دو عقيق درخشان كه چطور همه ی حجم دلش را ... به غارت می بردند ...

چرا بايد جز اين باشد ٬ چرا جز اين بخواهم من ؟

چرا بايد به ناخوش بگذرانم ـ خوشتــــرين را هم ؟

     و لبهايش به خنده های ساده و بی بهانه ای باز شد كه سالها بود از آنها جز طرح لبخندی ـ به اقتضای آداب اجتماعی لابد ! ـ باقی نمانده بود ...

 خوشا با تو ـ خوشا با هر چه بادا بعد از اين با تو

كه من برچيــده ام از جامه ی جان آستين را هم

    من سعی كرده بودم بانو ! كه دلم را ... پنهان كنم پشت نه لايه های سربی حتی٬ كه ديوارهای قطور ٬ تا دست هيچ نامحرمی به آن نرسد. اما ... چه ميتوانستم كرد با دستهايی كه از تبار آتش بود ؟...

 تو دور آخری ـ هم مستـــی و هم راستی داری

بپرس از می شناسان قيمت اين ته نشين را هم

    دستهای محرمی كه به يك اشاره ٬ چنان همه ی حجاب های مرا كنار زد ... كه به مانند روز اول آفرينش در برابر حكم ازل ... حيرت زده ... سر تعظيم فرود آوردم. 

 من آن دُردم كه باقی مانده ام از باده ی پيشين

بگردان تا بگردم با تو ـ دور واپسين را هم***

  ***

   فكر ميكنم وقتی ببينمت خيلی حرفها دارم كه بهت بگم . همه اين حرفهايی كه وقتی نيستی توی گلوم بغض ميشن و ... فكر ميكنم وقتی بيای برام حرف ميزنی ٬ مثل همون يه وقتهايی ! كه ... راستی چند وقت پيش بود ؟! ... اما انگار ميدونم كه باز هم ميای ... من هی دونه دونه آجرهای اين ديوار رو جدا ميكنم ... زخم ميشن گاهی ٬ انگشتهام رو ميگم ... و تو دوباره اونها رو سر جاشون ميچينی ... آجرهای اين ديوار رو ٬ كه ديده نميشن . سكوت ميكنم و به تماشای سكوت تو ميشينم ... می مونه فقط حضور تو ... بودنت ...كه مستم ميكنه . پروانه بودن سخته ولی خيلی شيرينه . چه اهميتی داره كه سهم پروانه از اين آسمون با همه ی ماه و ستاره هاش چقدره ؟ ... می دونم كه اگه يه روز بيای شايد همه ی اون حرفها كه ميخواستم بهت بگم ٬ كنج دلم بمونه اما حالا ... به گمونم بدونی كه چرا پروانه رو  پروا نِه گفته اند ؟

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * صائب تبريزی / ** محبت از مواهب است نه از مكاسب .كشف المحجوب / *** محمد علی بهمنی   


:: لينک || ٢:٠۳ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG