۱۳۸٤/٤/٢٢

 

ياهو

غزل که ميخواهی بخوانــــــــ...

    دلت گرفته انگار ... نه ٬ که تنها کمی دلت تنگی ميکند و خسته ای که از صبح پرسه زده ای در خيابانهای داغ و شلوغ و هی گيج خورده ای و گفته است خانم با خونسردی : ببخشيد آن روز يادم رفت بگويم که اين مدارک را هم بياوريد ... و تو فقط نگاهش کرده ای و طوری که خودش هم خجالت کشيده گفته ای: خيلی ممنون.... و چقدر دلت غزل خواسته بود انگار که ... آمدی  اينجا  مثل بعضی وقتهای ديگر٬ تا کمی هوای خنک و غزل که از در و ديوارش می ريزد...

   شاعر !غزل را برقصان !... اين عشق دف ميزند ! دف

سرشار کن نی لبک را با بوسه هايی لبالب

    انگشتهـــــا را قلم کن ! کاغذ بکن پيرهـــن را !

وقتی جنون مينويسد٬ پس ميشود خون مرکب

عشق تو شادی است شاعر!...شوروشکوه وشکوفه

بر سقف هر بيت بايد٬باران ببارد مرتب!...  

  *

               صدا بزن غزلم را صدات شيرين است

 ببين سکوت ترانه چقدر سنگين است

               بخوان و شهر غزل را ستاره باران کن!

که انتظــــار همه از چکاوکان اين است...

 *

               آغاز ميکنــــــــم غزلــــم را به نام تو

حبل الوريد شعــــــــــر  ِمرا خون تازه شو!

              نزديکتر به تو ...نه! تو نزديکتر به من!...

اصلآ نه اين نه آن!... فقط از پيش من نرو ـ

              ـ تا آيه آيه٬ وحی برقصم شبيه شعر

تا شعله شعله نور بپاشـــم به کوچه و ـ ...

*

         از سيب و گندم و غزل و بوسه و بهشت ـ

ـ آدم خبر نداشت که حوّا شروع شد!

         مجنــــــون تو منم!... ولی اصلآ نبودم و

در قلب تو رسالت ليــــــــلا شروع شد

         پيراهنم تو بودی و... يوســـــف نبودم و

پيراهنم دريد و ... زليخــــا شروع شد ...

*

    اينچنين خلق شدی:اشک شعف٬شور شراب!

شادی و غم٬به هم آميخته بی هيچ گسست!

     تا من اين گوشه ی دنيا بنشينـــــــــــــــم رو به

کاغذی خيـس تر از خيس ـ مدادی در دست ـ

   ـ هی تو را رقص کنم تا بنويســـــم:« پرواز ...»

هی تو را گريه کنم تا بنويسم:« بن بست...»...

*

         از زخم ميرسم به مسيـــــحای چشم تو

درمان دردهاست تماشــــــــــای چشم تو

        " قد" می کشی و "قامت" شب خرد ميشود

در پرتو اذان ِ مصــــــــــــــــــلای چشم تو

        آتش به پا شدست در اين روح منجمــــــد

زرتشت من!چه داشت اوستای چشم تو؟!...

        من لال می شـــــدم که دعايش جواب داد

"بر او غـــــــزل ببار٬ خدايا!" ی چشم تو !! ...

***

  غزل که ميخواهی ...سر را تکيه بدهی به مهربانی شانه اش ـ که نيست ـ ... و چشم ها را بسپاری به نوازش نگاهش ـ که نيست ـ ... و دل را رها کنی در ترنّم غزل خوانی اش ـ که نيست ـ ... ليوان سفالی چای را به لبهايت نزديک ميکنی يا اين سيبهای معطر را که مستت ميکنندو ... ميروی برای خودت غزل می خوانی و فکر ميکنی که شنيده ای ! ... غزل که ميخواهی بخوانـــــــــــــــــــــــ...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     متن کامل اين غزلهای ناب و اشعار و نوشته های خواندنی ديگر را ميتوانيد در لينک بالا بخوانيد. شاعر اين شاعرانه ها ٬ سيامک بهرام پرور ٬ به تازگی مجموعه غزلهايش با نام زيبای عطر تند نارنج چاپ شده است. ضمن آرزوی روزهای روشن و روشنتر برای ايشان ٬ اعلام ميکنم هرکس که آن را در پايتخت رويت کرد به من هم خبر بدهد لطفآ ! گفته اند که فاصله بهشهر تا تهران تازگی چندين برابر شده است !!!                


:: لينک || ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG