۱۳۸٤/٤/۳٠

 

ياهو

خدا را همدمی کن ماه من! با من که...* 

  * اين متن را از ايمانوام گرفته ام به تاريخ چهارشنبه  ۹/۱۱/۸۱ نوشته شده: 

    ای که نوازی مرا و ناز کنی نيز      يا مگشا روی يا ز وصل مپرهيز

     دست مکن باز  گر کنی به من آويز      يا به برم گير تنگ يا ز برم خيز

                                                  يا شکر از لب مريز  يا به لبم ريز ...

   يه قصه:

  شب ــ خارجی

 : چرا زل زدی به ماه؟ زشته ... با تو ام ...

 : دوستش دارم...

 : بی حيا! بدو برو دهنت رو آب بکش...

 صدای آب مياد...

 : ... آهای... چرا بايد آب ميکشيدم دهنم رو؟...

 : چون اون دنيا تو آتيش جهنم می سوخت...

 :چرا؟...

 : چون باهاش حرفهای بد زده بودی.

 : حرف بد... يعنی دوست داشتن و اينا...؟

 : آره... يعنی همين...

 صدای اشک مياد

 : چيه باز؟

 : ... چطور آدم ميتونه دلشو آب بکشه؟بهم ميگی؟

 :دلت؟... واسه چی؟...

 : ...آخه پُر حرفهای بده... اونقدر پر که گاهی جا برای زدن نداره... نمی خوام تو آتيش بسوزه... می خوام بدمش به اون [يه انگشت اشاره تو زمينه به ماه] ... اون دنيا...«اون» که دل سوخته دوست نداره... دلی که تو آتيش سوزونده باشن... بهم ميگی چطور آبش بکشم...[با التماس و ضجه] دلم رو ميگم ها؟...

   و لَسوف يُعطيکَ فترضی ... به زودی خدای تو آنقدر به تو می بخشد و عطا ميکند که راضی شوی  

***

  برای تو پرسيدم

           قالَ ربِّ احْکُم بالحقّ و ربّنا الرّحمنُ المُستعانُ علی ما تَصِفون / انبياء ۱۱۲ 

    گفت : الهی تو به حق حکم کن  و پروردگار ما همان خدای مهربان است که تنها از او در هر کاری ياری بايد خواست.

    ... می دانی وقتی که می گويی: دعا کن که ... چه آتشی به دلم می ريزی... اما باز هم می دانی که می خواهم بگويی٬ نمی خواهم اينقدر غريبه باشم ... می خواهم بگويی حتی اگر خاکسترم کنی ... می خواهم بگويی...

    ... دعا کرده ام٬ گاه در هر نفس٬ و می دانی که مدتهاست ذکر الهی بر لبم نيامده مگر آن که نام تو را هم در پی اش زمزمه کرده ام... حالاهم که حرير نقره ای مهتاب روی ايوان پهن شده است دستهای من باز ...

   ...يادت هست آن شب را؟ که ماه کامل بود و من از راهی دور به تماشای سوختن تو آمده بودم... تو حرف ميزدی ... شعله ميکشيدی و من سکوت... پرسيدی: داری گريه می کنی؟... و من با اولين کلام تو گريسته بودم ... و باز گفتی: آب و آتش با هم ؟ چگونه؟... گفتم:سوختن تو و اشکهای من... خواسته بودم پروانه ات باشم...

    ... می دانی که چشمهايم را نذر تو کرده ام ... تو هم باران را دوست داری مگر نه؟...

    ... حالا اين ماه کامل است که باشد٬ آن را می خواهم چه کنم وقتی تو نيستی که بخندی...

  ديشب فرشته ای در گوشم می گفت:

                 نگران نباش!

                               تا تو هستی ٬ ما راه خوابهای او را گم نمی کنيم.

                                                                                                    و خنديد.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خدا را همدمی کن ماه من! با من که در دنيا    نگيرد با کس الفت روح تنهايی که من دارم/ آزاده(ميمنت ذوالقدر)


:: لينک || ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG