۱۳۸٤/٥/٢۸

 

ياهو

می‌خواستم چشمهای تورا ببوسم، تو نبودی... باران بود...*

   سفر... سفر... سفر... برگشته ام حالا. يادداشتهايم را زير و رو ميكنم چه چيزی برای گفتن دارم جز اينكه قرار بود برنگردم انگار... ولی برگشتم و نمی‌دانم چرا... حالا تو هی بگو:"خواب زن چپه!" من كه می دانم ... تو هم می‌دانی شايد.

***

      گرگان كه برويد٬ بالای جاده ناهارخوران٬ روستايی هست به نام زيارت ... كه می بينيد!

***

   ... آرام‌ام... خيلی سبك... ديگر نه از آن كابوسها خبری هست و نه هذيان‌ها و سنگينی آن روزها. همه چيز خوب است٬ خيلی خوب٬ تنها... دلتنگم. درست زمانی كه همه چيز خيلی خوب است... جای تو خالی است..

      تو نبودي...

      اينجا ميشود تمام نمازهای قضا را ادا كرد. اينجا بهشتی است كه... تنها تو را كم دارد. لمس آسمان مه و ابر... بازی نسيم با موهايت... موهايت... طعم تشنگی اينجا حال و هوای ديگری دارد.

    تو نبودي...

     ... دلم ميخواهد تو هم بودی... نه به خاطر من كه ميخواهم در كنارم باشی٬ به اين خاطر كه تو هم حس كنی... و ميان همه‌ی حرفها و خنده‌ها گاه سكوتی كه می‌نشيند روی چشم هايم... ابری كه پايين می‌آيد روی نگاهم... غباری كه دلتنگ ميكند آدم را... و خواستن ... وخواستن حضوری كه... نيست!

تو نبودي...

     ... طعم تمشك و خنكای چشمه و... باران... باران... پای برهنه رفتن روی علفهای خيس... لمس سخاوت خاك...گم شدن در مه... ايستادن بر بلندای كوه... سكوت و آرامشی خالی از همه‌ چيز انگار... فقط تماشا... كاش بودی... تنها چشيدن اين لحظه‌ها طعم شيرينش را به كامم گس ميكند. شريك گريه‌های من! كاش بودی... اينها را تنها نمی‌خواهم... وقتی كه نمی دانم الان كجايی؟...

تو نبودي...

  ...و شب آسمان اينقدر نزديك... پر از ستاره... ستاره... تا چشم كار می‌كند اين حرير سياه پرشده از نقطه‌های درخشان كه انگار جای خالی ندارد... و اين ماه نقره ای كه دارد آرام از پشت كوه بالا می‌آيد...هلال است و كامل نيست اما شفاف و روشن٬ درست مثل حضور تو با من... چگونه بگويم كه در كنار منی ؟... شهابی كه سينه‌ی شب را ميشكافد... دلم هوای صدای تو را كرده بود كه...صدای تو...

  باز هم از سفر مينويسم . اما تو می‌دانی كه به قول دوستی سفر به فراغت نرسيد٬ به فراقت رسيد...

 ***

      ديشب تمام خواب من نيم ساعتی بود تا اذان... كه يك نفر درگوشم می گفت سهم من از تمام گنجهای عالم يك جفت عقيق است كه ...

  ... حالا امشب كه شب شادی است... شب تولّد... چرا سيّد خليل كه ميخواند: ... مولا جــانم... جان و جانم... مولا جانم... نميتوانم جلوی ريختن اين اشكها را بگيرم؟... چرا اينقدر دلتنگم باز؟... چرا دلم ساز می‌خواهد؟... چرا هوای شانه های تو را دارم؟... شانه هايت... شانه هايت... ماه دارد كامل می‌شود باز... نه؟!

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*سيدعلی صالحی .


:: لينک || ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ::


پيام‌های ديگران  پيام هاي ديگران ()

 
 

Powered by: PERSIANBLOG