ياهو

 

وقتی که سيب نقره‌ايی ماه می‌رسد...*

 

    اواخر ترم اول بود كه ديدمش به اتفاق، سلامی و احترامی به استادی‌اش كه هنوز نمی‌شناختمش. با آن چشم‌های زيتونی نافذ، پرس‌و جويی از نام و نشانی و اين شد آغاز آشنايی. اتاقش شد مأمنی برای من٬ تا بروم هر از گاه و بنشينم و او برای من كه تشنه بودم بگويد، بخواند از مولانا و حافظ و سعدی كه بسيار دوستش می‌داشت؛ و عرفان و اجتماع و آدم‌ها و... و رابطه‌ايی كه هيچ تعريفی نداشت چون در هيچ كلمه‌ايی نمی‌گنجيد. من، شاگردی كه به قول او كشف می‌شدم و او، روح زيباپرستی كه دست مرا گرفته بود و آرام‌آرام در يك مسير تاريك حركت می‌داد. يادم می‌آيد آن روز را كه در اتاقش چطور با زيركی و شيرين‌سخنی، بحث را كشاند به سعدیِ هميشه محبوبش و خواند كه: تو به سيمای شخص می‌نگری/ ما در آثار صنع حيرانيم... كه می‌ديد چقدر از نگاه‌های آن دانشجوی دوره‌ی دكترا كه موقع حرف‌زدن دائم مرا مورد خطاب قرار می‌داد، معذّب شده‌ام.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

      آن روز كه پريشان و درمانده، با صدای بلند گريستم، با صدای بلند برای اولين‌بار پيش نامحرمی كه از همه‌كس در آن روزگار به من محرم‌تر بود، آمد كنارم نشست و حرف زد و حرف زد و من... آرام شدم، و آرام‌تر؛ كه با آن چشم‌های درشت، می‌ديد چيزهايی را كه ديگران نمی‌ديدند. شهودی داشت كه گاه از سر جوانی و خامی كه از پشت در ِ بسته‌ی اتاقش رد می‌شدم و آداب شاگردی به‌جا نمی‌آوردم، روز ديگر با همان لحن آشنا می‌گفت: فلانی از اينجا رد می‌شويد و به ما سر نمی‌زنيد؛ اهل گله نبود ، تنهاــ از نياكان و اصل و نسبم پرسيده‌بود كه ــ وقتی می‌خواند: اگر آن ترك شيرازی به دست آرد دل ما را... خجالت‌زده می‌گفتم: شرمنده‌ام استاد!. و اين اواخر كه از شرايطم مطلّع و سخت نگرانم بود و هربار كه می‌ديد، با مهر باغبانی كه انگار به نهال تازه قد كشيده‌اش نگاه می‌كند، نگاهم می‌كرد و می‌گفت:«خيلی مراقب خودت باش» او كه عشق را در جلوه‌های مختلف تجربه كرده‌بود، گاه در نگاه‌هايم دقيق می‌شد و بعد از تأمّلی می‌گفت:«عشق جوهره‌ی حيات است. هوشيار باش كه دلت را كجا می‌بخشی! مبادا خودت را حرام كنی! هوشيار باش كه... »

       و آخرين باری كه ديدمش بهمن ماه 81... هاله‌ی كم‌رنگی _ كه بعدها فهميدم از بيماری است و پنهان می‌كرد _ برق چشم‌هايش را پوشانده بود؛ اين‌بار را خوب يادم هست كه بين حرف‌هايش بيشتر مكث می‌كرد، گاه سرش را پايين می‌انداخت و گاه نگاه نافذش را به صورتم می‌دوخت، و باز با همان تاكيد هميشگی بعنوان آخرين توصيه‌ها _كه شايد می‌دانست _ گفت: خيلی مراقب باش!... مبادا زندگی‌ات، احساسات و عواطفت را تلف كنی و...» و گفت و گفت و گفت حرف‌هايی را كه انگار فقط او می‌توانست بگويد، او می‌دانست...كه بگويد؛ چيزی شبيه اين كه: من نرسيدم... تو برو! شايد رسيدی...

     و خوانده بود اين روزهای آخر:ديدار يار غايب دانی چه ذوق دارد/ ابری كه در بيابان بر تشنه‌ايی ببارد؛ و من نفهميده ‌بودم... نفهميده‌بودم، تا چند ماه بعد كه رفت... رفت تا من باز هم تنها شوم. هنوز گاه می‌بينمش، با همان لبخندها و همان آرامشی كه در رفتار و حرف‌زدنش بود و به ياد می‌آورم اين دو بيت سعدی را كه هميشه می‌خواند:

باور مكن كه صورت او عقل من ببُرد           عقل من آن ببرد كه صورت‌نگار اوست

گر ديگران به منظــــر زيبا نظر كنند             ما را نظــــــر به قدرت پروردگار اوست

و می‌خنديد.

*** 

     نمی‌دانم... يادم ‌نمی‌آيد، نسبتم را با دريا؛ كه اينطور نيمه‌های ماه كه می‌شود... حالم خراب است...خراب...

     [ به قول حميد كه با آن لهجه‌ی غليظ و قشنگ كردی‌اش با خنده می‌گفت:«ها؟... چيه دختر؟! باز كه جنون ادواری‌ات گل كرده... تو كی حالت خوب می‌شه؟» اخم می‌كردم و رو برمی‌گرداندم كه: هيچوقت... من هيچوقت خوب نمی‌شم ‌_ و زير لب نگفتم كه: راحتم بذاريد! _ دستش را تكان می‌داد كه:«متولد بهاری مگه؟ گاهی آفتاب، گاهی رعد و برق و رگبار؟!...» _ نگاهش نكردم و نگفتم: متولد بهارم... بهار... هميشه رگبار... رگبار... تا كی آفتابی بشوم؟... كی آفتاب‌ی بشوم؟... كی؟... _ ]

    ديشب ‌باز هزار ستاره در روياهايم دف می‌زدند و ماه...ماه...ماه...دلم غزل می‌خواهد...غزل...غزل...

___________________________________

  * يادش بخير استاد واعظ تهرانی٬ گفته‌بود که برای هفته‌ی بعد بيتی رو به دلخواه مشق کنيم و من نوشته‌بودم: همواره عشق بی‌خبر از راه‌ می‌رسد/ چونان مسافری که به ناگاه می‌رسد. نگاه‌کرد و اسم شاعر رو پرسيد٬ گفتم حسين منزوی؛ پيرمرد لبخندی گوشه‌ی لبش نشست و گفت: ”زيباست...زيباست.“ دوست دارم اين غزل رو.

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
حمیدرضا

خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

پردیس

گل سرخ ، سپيده را نجست... جاودانه بر سر شاخ ، چيز ديگری می جست. گل سرخ،سايه و انديشه را نجست, استوای چشم و رويا بود، چيز ديگری می جست. گل سرخ،گل سرخ را نجست, بی شک در آسمان، چيز ديگری می جست.

ye nafar

جاي هر سطر كتاب درسـي‌ام بيتي برايت زير سـر دارم! /ديگران هم راست مي‌گويند: من "ديوانه"‌ام! _ من "مغز خر" دارم!! _ /در خيالاتم كه تصوير ِ«خودم اينجا؛ شما آن گوشه‌ئ دنيا» ست، / دوست دارم هر چه راه و جاده تا آنجاست از تصوير بردارم! / خلوتم، چيزي شبيه مسجد ِ بي سجده و ميخانه _بي‌باده_ست! /گاه بر جام ِ هلال ماه هم حتي نگـاهي توبـه‌گـر دارم / گاه چيزي بيشتر از لحظه‌اي آغـوش گرمت را نمي‌خواهم .. /گاه از تو، از خودم، از زندگي هم انتظاري بيشتـر دارم! /توي قالـبها نگنجيد اصـل آن حرفي كه امشـب توي قـلبم بود؛ /جا نمي‌شد تا بگويم گاه .. هر لحظه شما را دوست‌تر دارم .. :) /من همـانم! آرزوهايم فقط انگاررنگ ديـگري دارند! /من پريدم بي‌هوا در آسمانـت؟!! _ با خيا ل ِ اينكه پر دارم!! _ /جز همين حلقه به دستم نيست از «زنجير» ِعشقي كه به پا بستي /صيد آزادم (!) كه گاهي بي‌خبر از خويشـم و .. جاي هر سطر كتاب درسي‌ام، از بر تو را مي‌خـوانمت: اي دور! /عاشقم! «ديوانه»ام! نزديك و در بر هم اگر باشم خطر دارم! /باز مي‌گردي كنارم روزگاري آنقـدَرها هم نه چندان ديـر! /هر ورق از جزوه‌هايم را كه مي‌خوانـم، نگـاهي هم به در دارم.

ye nafar

اينم غزل! :D

ye nafar

http://delahe.persianblog.ir/1384_9_delahe_archive.html#4398953 مال اين خانومه.

sims

سلام با اجازه لينکت کردم.در مورد اون چيزی هم که گفتين ...راستش من آدرس شما رو نداشتم .وبلاگتونو سيو کرده بودم واسه همين آدرسش نبود که بخوام بنويسم . ولی چشم اگه دوباره فوضولی کردم... اميدوارم ببخشی

شکوفه یاس

سلام دوست من ! // در دل معشوق جمله عاشق است ... دل دل عذرا هميشه وامق است * در دل عاشق به جز معشوق نيست ... در ميان شان فارغ و مفروق نيست ..... // يا حق

marde deltang

همواره عشق...بي خبر از راه مي رسد... چونان مسافري كه بناگاه مي رسد.... وا منهمش به اشك و به مژگان تداركش...