ياهو

يلدابازی با تأخير!

در پی درخواست‌های مکرر دوستان علیرغم گذشتن شب‌های بسیار از یلدا، من هم قاطی این بازی شدم. اما چون نشد که دسته‌بندی کنم شما همینجوری درهم بخوانید.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چیزهایی که دوست دارم: گل _ از هر نوعش که باشه_، رنگ نارنجی، هدیه گرفتن و از اون بیشتر هدیه دادن، فلفل قرمز، خرمالو، ادکلن با بوی توتون و کاج، حیوانات _خصوصا گربه، گنجشک و ماهی _ هنوز نمی‌دونم بهار رو بیشتر دوست دارم یا پاییز رو، دوچرخه‌سواری و یوگا و کونگ فو _ چه ربطی به هم داشت!_ کفش پاشنه‌بلند و دامن چین‌چینی، نون خامه‌ایی، آشپزی کردن و...

چیزهایی که دوست ندارم: معطل موندن سر قرار توی خیابون!، رفتن به دندانپزشکی، زمستون و برف و یخبندون، انواع و اقسام ویروس‌های کامپیوتر، حشرات _ خصوصا سوسک، هرچند که در غیاب پدر گرامی و گاه در حضورش، کشتنشون با منه_،از اینکه توی اتوبوس یا سایر وسایل نقلیه بهم تکیه بدند متنفرم٬ظرف شستن و سبزی پاک‌کردن و...

و اما... خیلی زود رنج هستم ــ ولی بعضی‌ها بلدن چطور با یه لبخند از دلم در بیارن!ــ متاسفانه حافظه‌ی وحشتناکی دارم، . علاقه‌ایی به زیاد مهمونی‌رفتن ندارم ولی مهمونی‌ها علاقه‌ی زیادی به من دارند! بچه ها رو خیلی دوست دارم و برعکس. بچه که بودم از اینکه هر کی از راه می‌رسید لپمو می‌گرفت و می‌گفت: وای چه دختر نازی ! خیلی بدم می‌اومد و به همین خاطر اغلب پشت مادرم قایم می‌شدم. از دیدن فیلم‌های زبان اصلی خوشم میاد و آرزو دارم یه روز بتونم انگلیسی و فرانسه و عربی رو اگه نه در حد فارسی، لااقل مثل ترکی حرف بزنم!

از دوران کودکی با پدرم رقابت شدیدی در تصاحب صفحه‌ی اول روزنامه‌ی اطلاعات و دو کلمه حرف حساب مرحوم گل‌آقا داشتم، که اغلب ایشون به نفع من کنار می‌رفت. کلاس سوم دبستان که بودم پشت کمد مادرم و به صورت یواشکی داستان سیاوش رو از گزیده‌ی شاهنامه خوندم و کلی گریه کردم. تا پایان دوران راهنمایی پروژه‌ی خوندن تمام کتابخونه‌ی پدرم رو به شکل مخفیانه با موفقیت به اتمام رسوندم و در این مدت بارها مچم گرفته‌شد و مورد توبیخ قرار گرفتم؛ که خب از رو نرفتم!

از پنج‌ونیم سالگی خوندن و نوشتن بلد بودم _ و این بیماری مزمن روز به روز هم شدیدتر می‌شه_ و به قول مادر مرحومم از همون موقع هر کاغذ پاره‌ایی گیر می‌اوردم می‌خوندم؛ از روزنامه‌ی سبزی گرفته تا کاغذهای روی در و دیوار و پشت مغازه‌ها و حتی توی ماشین‌های مردم. یکبار هم فکر کنم در یازده سالگی توی یه مهمونی از قبل از ظهر تا عصر تمام کتاب‌های پسر صاحبخونه رو خوندم، چیزی حدود بیست جلد!

قصه‌های بهرنگ کتاب محبوب دوران کودکیم بود و همیشه آرزو داشتم مادرم برام یه عروسک سخنگو بدوزه. برنامه‌ی خردسالان رادیو رو دوست نداشتم چون همیشه اون موقع داشتم مشق‌هام رو خرچنگ قورباغه می‌کردم و بعدش باید می‌رفتم مدرسه. از مدرسه رفتن متنفر بودم و دوران دوازده ساله‌ی تحصیلم پره از مشق‌های ننوشته و تمرین‌های حل نکرده و تجدیدی و اینا!

همفری بوگارت هنرپیشه‌ی محبوب دوره‌ی کودکی و نوجوانی من بود. یه بار هم نوزده بیست سالم بود که خوابشو دیدم. فکر کن یه دست کت و دامن و کلاه آبی آسمانی پوشیده‌بودم _رنگی که اغلب آخرین انتخاب منه!_ با یکی از اون لیموزین‌های سوسکی سیاه اومده بود دنبالم که شام بریم بیرون!_واقعن که شرم آوره!_ البته بعدها گریگوری پک هم محبوب دومم شد؛ خصوصا توی برف‌های کلیمانجارو خیلی دوستش داشتم. آهان! فیدل کاسترو از خردسالی مورد علاقه‌ام بود و البته هنوز هم.

باز توی همون دوران خردسالی می‌خواستم بزرگ که شدم خواننده بشم و به همین دلیل علاقه‌ی وافری به حموم داشتم! بزرگتر که شدم می‌خواستم هنرپیشه بشم ولی پدر محترم حتی نذاشتند من برم کلاس‌های بازیگری حوزه‌ی هنری. از اونجایی که کلاس پنجم ابتدایی اولین شعرم رو گفته بودم و البته کسی تحویلم نگرفته بود _مثل تمام شعرای بزرگ!_، گفتم خوبه برم شاعر بشم. و به همین دلیل شعر رو کمی جدی گرفتم یا شعر کمی ما رو گرفت! در پی مجاهدت در این راه بسی دود چراغ که نه، دود سیگارهای سهیل محمودی رو خورده‌م؛ چند بار هم قیصر امین‌پور و ساعد باقری و مقادیر معتنابهی از شعرای معاصر از شعرهام تعریف کردند و یه بار هم علی معلم دامغانی رو توی راهروی استودیو ضبط صدای جام‌جم دیدم که بهم لبخند زد! دیروز هم سیدعلی صالحی رو توی خانه‌ی هنرمندان رویت کردم.

در حال حاضر هم تقریبا هرشب به مدت نیم‌ساعت تمام سلول‌های خاکستری مغزم رو می‌فرستم مرخصی و هجویات باغ مظفر رو نگاه می‌کنم. شخصیت مورد علاقه‌ام هم حیف نون می‌باشد!

از دوران نوجوانی همه‌ی دوستان و اطرافیان و آشنایان و غیره متفق‌القول بودند که من محاله در تمام عمرم عاشق بشم و اینجانب رو به تمام عناصر طبیعت بی‌جان تشبیه می‌نمودند. ولی خودم هر روز صبح که بلند می‌شدم فکر می‌کردم یعنی می‌شه امروز عاشق بشم؟! و سال‌های متمادی هم هر شب خواب عاشقیت می‌دیدم! ولی علیرغم تمام تلاش‌های جانفرسا و با وجود تمام آدم‌هایی که هی اومدن و رفتن، نشد که بشه تا... بگذریم!

 

خب بسه دیگه! فکر کنم خیلی بیشتر از حد گفتم.

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيمولی

همه چی به جا و درست خب؟ راجع به این سه نقطه آخر بیشتر توضیح بده! خب تو دلم مرغ و جوجه شد!!

پرديس

هاها... حبف نون بود!!! خودم و خودش می دونيم!!! شما دخالت نکنين لطفن!!!

مهم نيست!

سلام عليکم حال شما خوبه؟ اگه زحمتی نيست تشريف بيارين طرف ما ! موفق باشيد

مرد مرده

باعث شرمندگیه ... ولی اين حس خاله زنکی نمی دونم چيه افتاده تو پوست ما ... می ميريم واسه شنيدن اعتراف ... دارم کم کم به اين نتيجه می رسم که بايد می رفتم کشيش می شدم نه ... اينی که هستم.

فاطمه

سلام و رحمه الله . خجالتم داديد بانو ولي دست خودم نبود دلم تنگ شده بود . دسته بندي نميخواست . چقدر كيف داشت خواندنشان . توي خيلي موارد ... اصلا بيخود ميكند فاطمه فكر كند شبيه شماست .

مرغ چمن

جونهايی فدايی شما بود. ؛ اعتنا نکرديد.حالا دوستدار حيف نون شديد.حيف و هزاران حيف از آن همه ناله های شبگير ما و ماها .مارو بگو که ...... البته ما محبتهای شما و خواهر مينا را هرگز فراموش نکرديم و نخواهيم کرد. تو آخرين طبيبی بودی که لحظه های آخر به داد من رسيدی.هميشه ممنونم.

راه

بابا سبکتو عوض کن....چقدر شاد و سرخوش نوشته ای خوبه خيلی خوب آدم احساس خيلی خيلی خوبی بهش دست می ده . ای والله

تسنيم

پناه بر خدا! من از هرگونه طبابت اعلام برائت ميکنم. خجالت داره واقعن!!!

مرغ چمن

داد رسيدن را در نهانخانه ذهن ؛حلاجی کن بانو.حالا چرا ناراحت؟ حلاجی کن ميبينی.