ياهو

آيا چه کس تو را/ از مهربان شدن با من/ مأيوس می‌کند؟

پس از توفان/پس از تندر/پس از باران/ گل آرامش آوازي/ به رنگ چشم‌هاي روشنت دارد/ نسيمي كز فراز باغ  مي‌آيد/چه خوش بوي تنت دارد/... حميد مصدق

می‌خواستم با خدا رقابت کنم 

و او اجازه داد

 تا آنجا که می‌توانم

 دوستت داشته باشم.

و آنگاه  که خنديد٬ دانستم

 شيرين‌ترين شکست زندگی‌ام را

 چشيده‌ام!

***

      فراموش نمی‌کنم؛ راه‌پله خلوت بود و من داشتم برای خودم دلِی‌دلِی‌کنان به طبقه‌ی دوم دانشکده می‌رفتم. به پاگرد که رسيدم احساس کردم کسی دارد نگاهم می‌کند؛ سرم را که بالا گرفتم مرد ميانه‌قامت و بسيار خوش‌پوشی را ديدم با موهای جوگندمی؛ در حال پک‌زدن به پیپ‌ش انگار که زمزمه‌کردن مرا شنيده و ديده باشد٬ لبخند می‌زد. مثل دانش آموز خطاکاری با دستپاچگی گفتم:” سلام استاد٬ روزتون بخير! “ لبهايش بيشتر به خنده باز شد و گفت:” سلام خانوم٬ روز شما هم بخير! “ هيچوقت آن چهره‌ی مهربان و رفتار احترام برانگيز را فراموش نمی‌کنم؛ و روز ديگر را که صميمانه پرسيد:” اسمتون چيه؟ “ و از شعر گفت و خواند:

     چون دشت/ آب/ نور/ چون عطر پونه بودم؛/در ژرفنای شب/ آمد نسيم و رايحه‌ام را برد/ تا ساحل سپيده‌ی صبح ستاره‌سوز./ تا آستان روز...

    امشب که چقدر دلم تنگ شعرخواندن تو است...تنگ صدايت... و اين کاغذها ريخته دور و برم... با اين غزل‌های نيمه‌کاره...ناتمام... حالا که دلم هيچ نمی‌خواهد کسی به تو حسادت کند و باز می‌خواهم که عشقم به تو مايه‌ی رشک تمام عالم باشد ــ و اين هم از تناقضات زنانه‌ی من است٬ لابد! ــ اين شعرش را زمزمه می‌کنم:

    ...اين عشق ماندنی/ اين شعر بودنی/ اين لحظه‌های با تو نشستن سرودنی‌ست/.../تنها تو را ستودم/ آنسان ستودمت که بدانند مردمان / محبوب من به سان خدايان ستودنی‌ست/...

   روحش شاد٬ مرحوم حميد مصدق را می‌گويم؛ ۷ آذر هفتمين سالگرد اوست.

/ 6 نظر / 4 بازدید
rah

خداوند هميشه با خدمتگزاران به اين مرز و بوم باشد. در وبلاگ محمد علی ابطحی می خواندم که سيد حميری يکی از شاعران بسيار بزرگ آن دوران بود که در مدح علی و خاندان نبوت شعر های بسيار زيبايی می سرود وقتی خبر مرگ او را آوردند امام برای آمرزش روحش دعا کردند يکی از ياران سطحی نگر به امام گفت که ی دانستيد که سيد حميری از شرابخواران حرفه ای بوده ايشان فرمودند: می دانم ولی خدا بزرگتر از آن است که هنرمند شاعری که در مدح علی چنين نکو می سرايد را نيامرزد. (الغدير. جلد دوم . ص ۳۱۸)

شکوفه یاس

سلام ... يادگش گرامی ... در گوشم زمزمه می کند: ... واي ، باران باران ؛ شيشه ي پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ مي پرد مرغ نگاهم تا دور واي ، باران باران ؛ پر مرغان نگاهم را شست ... قلم زيبايی داری ... يا حق

باده فروش

(( گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت ،‌ يادگاران تواند . رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ ، در تمام در و دشت ، سوگواران تواند . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد . رفته اي اينك، اما آيا ، باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم ،خنده ام مي گيرد ... )) مرگ که نه شاید بتوان گفت خوابی را در آغوش کشید ، دولت سکوت را دریافت ، که خواب ، روياي فراموشيهاست (( خواب را دريابیم ، كه در آن دولت خاموشيهاست . من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي كه به من ميگويد : گر چه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است )) حالا ازین حرفها و شعر و شعرا ( که من به همان خاطر بدآموزی که در جریان هستید هیچ نمی خوانم و هیچ نمی شناسمشان ) که بگذریم شماهم خودتان با دست خودتان خوب دارید دستتان را رو می کنید ها. یواش یواش دارد سرچشمه های انحرافاتتان معلوم می شود از کجاهاست. خوب است …، خوب است ... .

mina

سلام. من هر دفه اسم شما رو توی وبلاگ بقیه می بينم و هر دفه به خودم می گم بايد ببينم چی می نويسين. چقدر نوشته تون شيرين بود. امشب که چقدر دلم تنگ شعر خواندن توست ....

حميد

سلام. من هم هر دفه اسم شما رو توی وبلاگ‌های سطحی نگر می‌بينم، از اشعارتون لذت می‌برم!