ياهو

۱۲ كه می‌شود...

دست‌هايم در جيب تو جا مانده‌بود كه هرشب...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پاييز تهران خوب است و اين را به خاطر بسپار ...

 

كوچه‌ايی‌ هست كه خاطرات من آن را از دل اين شهر دزديده‌است... از دل همين شهر  ِ...

 

تهران سياه است و خيابان‌ها بی‌ باران... از شهر بی‌ دريا برايت می‌‌نويسم... 12/5/84

 

بي تو مهتاب‌شبي...

 

 

شب عقب می‌‌نشيند

دست‌هايت را كه حايل صورتم كنی‌...

تو كه هستی‌

همه‌چيز رنگ ماه دارد...

 

مهتاب... مهتاب... مه‌تاب... بی‌‌تابی‌ ماه را ديده‌ايی‌؟!... ماه ِبی‌ تاب... من ديده‌ام...

 

... و باز 12 بود و بايد می‌‌رفتم... بايد می‌‌رفتم و يكی‌ پای‌ من... يكی‌ دست تو... كفش من اندازه‌ی‌ هيچ پای‌ ديگری‌ نمی‌‌شد؛ اين را می‌دانستم... و می‌دانستی‌، آن شب كه پای‌ برهنه مرا از آن بيابان عبور می‌دادی‌. دست كه به اطمينان دست تو باشد... پای‌ زخم كه چيزی‌ نبود...

12 كه می‌‌شود بايد بروم... كه خوب می‌دانی‌ كفش اين پاها اندازه‌ی‌ هيچ كس ديگری‌ نمی‌‌شود... نمی‌‌شود آقا!

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سليمه

سلام دوست عزيز. خوبی؟ خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم. اگر مايل باشيد ميتونيد به وبلاگ من سر بزنيد و دوستيمونو ادامه بديم. موفق باشيد. يا علی ...

مينا

باز هم می گم خاطرات .... ۱۲ عدد عجيبيه. هم زياده و هم کم . ...

حميدرضا

ابروی دوست کی شود دستکش خيال من/کس نزدست ازين کمان تير مراد بر هدف

نرجس

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم؟

فاطمه

با همه ء رونق ِ تابستان , دلم هوای پاییز کرده ... دوازده شما و هشت من و خدا میداند چند ِ او

فاطمه

حالی غريب دارد طی طريقت عشق... با دست پينه بسته... با پای زخم خورده....

يه نفر

الان سوسن و می خوای ها! مهتاب مهتاب!

مهدی

12 شما و 8 آن و تنها فاطمه او.........

سوسن جعفری

کی اسم سوسن رو آورد؟! ... راستش ... چی می‌خواستم بنويسم ... چی نوشتم!!! خوبی بانوی سبزينه‌ها؟!