یاهو

چندم...؟

از آن شب سرد خزان...

آن شب كه روی‌ شانه‌های‌ تو باران گرفته بود<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گويا همان شبی‌ كه خواب آينه‌ها جان گرفته بود

يك آينه :من ــ از حضور تو تكثير می‌شدم ــ

آهوی‌ تشنه‌ايی‌ كه بوی‌ بيابان گرفته بود

جاری‌ رود بود روح تو از شب كه می‌‌گذشت

آيينه‌ايی‌ روان شمايل انسان گرفته بود

حرمت نگاهدار خلوت بغضی‌ نجيب شد

دستی‌ كه پرده پيش چشم خيابان گرفته بود

مرداد بود لحظه‌های‌ من از آتش و عطش

لب‌های‌ تو ولی‌ طراوت آبان گرفته بود

از سال‌های‌ بی‌ جنون من انگار ناگهان

ليلای‌ چشم‌هايت آنهمه تاوان گرفته بود

آمد رسول دست‌های‌ تو از باغ سيب گفت

كفر دلم تو را تجلی‌ ايمان گرفته بود

 

خوب است گردو خاك جاده به پيراهنت نماند

آن شب كه روی‌ شانه‌های  تو باران گرفته بود!

                                                                  آبان ۸۵

***

 امروز اول آذر است... لبخند زدی‌... چهره‌ی‌ خندان شمع آفت پروانه شد... به تماشا آمده‌ام... تماشايی‌ آن چشم‌ها شدن خوب است... تماشايم كن! قشنگ‌ام... قشنگ... به سوختن آمده بودم... چه زود سرانگشت‌هايت مسير اشك‌هايم را به جا آورد... فاتح بی‌پرهيز حصارهای‌ سنگی‌ من!... اين قلعه هم چندان بی‌ در و پيكر نبود... اجازه هست بگويم دوستت دارم آقا!؟... اجازه هست لب باز كنم؟... بگو گوش می‌كنم... از كجای‌ قصه شروع شده‌بود؟... از كجای‌ سوختن؟... چه زود مهربانی‌ دست‌هايت... بی‌‌پناهی‌ دست‌هايم را... انگار از هميشه حرمت اين‌ها سهم نجابت آن‌ها بوده‌باشد... سر بر سينه‌ات كه بگذارم... به آتشت می‌‌كشم... شب آخر آبان باشد و چندم ماه؟... ماه كه امتداد دست‌های‌ تو بود...

امروز اول آذر است آقا! و نمی‌‌دانم چندم آتش...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*اشكالاتی كه از ديشب تا امشب ديده‌شده به هيچ عنوان تقصير من نيست. بخش نظرخواهی هم بسته نشده در زمن!

/ 7 نظر / 10 بازدید
مينا

با تو بودن٬ همواره تابع قانون احتمالات است ... احتمالات ... درزمن چه شعر قشنگی

مهدی

و چه صبور است اين آقا ...

پرديس

سلام... يادم هست... يادم هست که گره خورده بود با آغازی ديگر که همين نزديکی ها بود و قرار نبود... يادم هست... . . .

نيمولی

من يه سوال دارم چرا همه «در ضمن» رو مينويسن «در زمن»؟؟!!! خانم مينا اينجوری ننوشته بود که اونم نوشت!!! راستی؛ در ضمن شعرت خوچکل بود مخصوصا اينکه توش آبان داشت و بارون؛ به به...

مرد مرده

از چرخ به هر گونه همی دار اميد وز گردش روزگار ميلرز چو بيد گفتی که پس از سياه رنگی نبود پس موی سياه من چرا گشت سپيد ... می خواهم چیزی بنویسم ... اما گاه آنقدر می یابم که تنها نقطه ای می شوم بر پایان احساس. کم نبود خاتون ... قدر این احساس ... قدر این دلتنگی و این هنر که حق در نیمه ی مادینه نهاد بدان ... خلقت ... آفرینش. این روزها قهرمان هیچ داستانی نیستم. کاش باشیم مسافران خاطراتش!

مرغ چمن

دلم خسته از درد است

مينا

ببخشيدا! اولن که آقای نيما خوچکل لغت منه نه شما! دومن درزمن درسته نه درضمن