ياهو

پروانه‌ايی در مشت!

...اينطور كه می‌‌شد، مادر صدقه كنار می‌گذاشت... من هم؛ صدقه از مال می‌دهند رفع بلا را، از جان می‌دهم... بگو سرسلامتی‌ ماه من چقدر است؟... آرام دلش را... بگو! هرچقدر كه باشد می‌دهم... از سهم تو؟ نه... می‌داني كه تقسيمی‌ در کار نيست... و نه سهمی‌... بگو! از جان مي‌‌دهم... آرام دلش را...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نذار كه از سكوت تو پرپر بشن ترانه‌ها/دوباره من بمونم و خاكستر پروانه‌ها...

       بيا كنارم سروناز بی‌‌تاب، بيا كنارم زير طاق مهتاب

                                عطش ببازيم به نسيم دريا، غزل برقصيم تا طلوع فردا

              بيا كنارم ساقه‌ی‌ بهاره، رو فرش برگ و پولك ستاره

                                        خمار شعرم می‌‌شكنه پيش تو، عجب شرابی‌ نفس تو داره!...

 قشنگه هرچند شايد نه به اندازه‌ی شب نيلوفری

دلبركم! چيزی‌ بگو به من كه از گريه پرم

                             به من كه بی‌ ‌نگاه تو از شب شكست می‌‌خورم

چيزی‌ بگو كه آينه خسته نشه از بی‌كسی‌، غزل بشن گلايه‌ها نه هق‌هق دلواپسی‌

چيزی‌ بگو اما نگو قصه‌ی‌ ‌‌ما به سر رسيد

                                                        نگو كه خورشيدك من...

 

***

غروب كه برمی‌گشتم صدای‌ اذان در ماشين پيچيده‌بود... سرم را به شيشه‌ تكيه دادم؛ درخت‌ها به سرعت از جلوی‌ چشمم رد می‌‌شدند... فال گرفته‌بودم... مرا در خانه سروی‌ هست كاندر سايه‌ی‌ قدش... شيراز يادت هست؟ فالگرفتی‌ برايم  فاتحه‌ايی‌ چو آمدی‌ بر سر خسته‌ايی‌ بخوان...پلك‌هايم را روی‌ هم می‌‌گذارم، سرم را... به شيشه تكيه داده ام... به شيشه. چيزی‌ زير پلك‌هايم اين‌طرف و آن طرف می‌‌رود... می‌‌سوزد، چشم‌هايم. نمی‌‌دانم چرا ياد آن شب می‌‌افتم. آن شب كه هر كار كردم نتوانستم جلوی‌ ريختن‌شان را بگيرم...هرچقدر كه... ياد آن شب كه... يك پروانه‌ی‌ قاب گرفته اينجا روی‌ ميز من هست... عطر دست‌های‌ تو... يك پروانه... آن شب كه... سرم را به شيشه تكيه داده‌ام... دلم ت... ن...

... 

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيما

آخی خيالم راحت شد مرسی.وقت کردی بازم به من سر بزن

مرد دلتنگ

چقدر دلم می خواد یه اهل دل واسم فال بگیره...

مرد دلتنگ

سلام...خوبید...ممنون که همیشه لطف می کنید و سر می زنید...مرسی

مرد دلتنگ

دلبركم! چيزی‌ بگو به من كه از گريه پرم به من كه بی‌ ‌نگاه تو از شب شكست می‌‌خورم چيزی‌ بگو كه آينه خسته نشه از بی‌كسی‌، غزل بشن گلايه‌ها نه هق‌هق دلواپسی‌ چيزی‌ بگو اما نگو قصه‌ی‌ ‌‌ما به سر رسيد نگو كه خورشيدك من...

پردیس

مگه شما ما رو تحويل بگيريد... بهانه گير همهء بهانه های من... بغض تک تک لحظه های اين شب هارا در گلو دارم... چه بارانی... چه بارانی...

سونيا

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای ميخواند... روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد... و هر دانه برفی به اشکی نريخته ميماند...

sogoli

چيزی‌ بگو كه آينه خسته نشه از بی‌كسی‌، غزل بشن گلايه‌ها نه هق‌هق دلواپسی‌.چيزی‌ بگو اما نگو قصه‌ی‌ ‌‌ما به سر رسيد

يه نفر

مژگان به هم بزن كه بپاشي جهان من كوبي زمين من به سر آسمان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستم يك درد ماندگار! بليت به جان من مي سوزم از تبي كه دماسنج عشق را از هرم خود گداخته زير زبان من تشخيص درد من به دل خود حواله كن آه اي طبيب درد فروش جوان من نبض مرا بگير و ببر نام خويش را تا خون بدل به باده شود در رگان من گفتي : غريب شهر مني اين چه غربت است كاين شهر از تو مي شنود داستان من خاكستري است شهر من آري و من در آن آن مجمري كه آتش زرتشت از آن من زين پيش اگر كه نصف جهان بود بعد از اين با تو شود تمام جهان اصفهان من

عبدالله مقدمی

راجع به پست بالا ٬ اگر امکان کامنت گذاشتن نيست ٬ چطور يک نفر کامنت گذاشته ؟!! اينجا هم پارتی بازی ؟

رایا

يه جوری مينوسی... تو جمله هات همون غربتی هست که من هميشه دوست داشتم