ياهو

امانم بده!...

     مدارکم به دست او رسيده بود؛ نگاهی به فتوکپی شناسنامه‌ام کرده‌ و با خنده به مريم گفته‌بود:« اين همون دختر کوچولوی نازک‌نارنجيه؟!... خيلی وقته نديدمش٬ تقريبآ از همون زمان بچگی...[ــ آره خودشه...حالا ديگه خانومی شده...] خيلی دوست دارم ببينمش٬ بگو يه روز خودش بياد.» به مادر که گفتم٬ لبخندی زد و گفت:« پسر خيلی خوبيه...برو ببينش!» با بی‌قيدی شانه‌هايم را بالا انداختم و گفتم:می‌رم حالا...عجله‌ايی نيست.

     چند وقت بعد٬ عاشورا بود و من هنوز از خانه بيرون می‌رفتم؛ کنج پياده‌رو٬ کنار مادر ايستاده بودم که گفت:« نگاه کن! علمدار اون هيئت رو می‌شناسی؟» نگاه کردم...هيئت عزاداران اباالفضل العباس...خم شده بود تا علم بيست‌و پنج تيغه را روی شانه‌اش بگذارند. وقتی که بلندش کرد...با آن هيبت...با آن پرهای سفيد ِسفيد٬ مثل برف٬ مثل بال کبوتر...غريو صلوات جمعيت به آسمان رفت. احتياجی نبود زياد خم بشوند٬ وقتی می‌چرخاندش...بس که قامتش بلند بود.

      قد کشيده بود... اما پشت آن چهره‌ی مردانه٬چشم‌های روشن...صورت مهتابی... حتی از آن فاصله٬ نگاه‌های آشنايی را شناختم...پسرک مهربانی را که وقتی ديگران به گريه‌ام می‌انداختند٬ يا قهر می‌کردم٬ دست‌های کوچکش را روی موهای سياه صافم می‌کشيد...اشک‌هايم را پاک می‌کرد و می‌گفت: « عيبی نداره...گريه نکن! خودم می‌زنمشون...قهر نکن ديگه...خب؟!» يک سالی شايد از من بزرگتر بود...

    گفته بودم:«می‌رم حالا٬ عجله‌ايی نيست!» چند روزی نبودم و وقتی برگشتم...حجله‌ی اول را که ديدم خشکم زد...حجله‌ی دوم را که ديدم پاهايم لرزيد...به حجله‌ی سوم که رسيدم اشک‌هايم سرازير شد؛ کسی به من نگفته بود. حالا...هربار که می‌روم و دستم را برآن سنگ سياه‌ می‌گذارم [مادرش می‌گفت:نگاه کن! به خدا اين قبر کوچيکه برای پسرم...] از چارچوب آن قاب طلايی نگاهم می‌کند و می‌خندد...می‌گويم: من دير اومدم...يا تو زود رفتی؟...

 ***

   ...حالا امشب نشستم اينجا٬توی تاريکی...سکوت...و ورق میزنم...میخونم: کاش ميشد از توُ دلم حرفامو بيرون بريزم/ يه شبم اشکامو باز توُ دامن اون بريزم/ کاشکی... از روی دلم...پاشو...رو چشمام بذاره... چشمامو می‌بندم: زندگی کاشکی به ما امون می‌داد/ گوشه‌ی چشمی به ما نشون می‌داد...  بقيه‌اش رو که می‌دونی... می‌دونم يه شب ميان می‌برنم ــ نگو کجا!/ می‌دونی نشونی‌مو ديگه به هيچ‌کس نميدن...*

***

  ...حالا ‌می‌خواهی بروی؟...برو!...اما اگر رفتی...اگر رفتی...تو را به آن کسی که می‌پرستی...اگر دوستم داری...دعا کن! دعا کن زودتر تمام شود. تمام شود لحظه‌های بی‌تو بودنِ دخترک ديوانه‌ای که عمری را با روياهايش زندگی‌کرد؛ يادت که نرفته؟ « دل‌بستن به يه رويا اگه ديوونگی نيست٬ پس چيه؟!...» دعا کن زودتر تمام شود...فقط

 زنهار نمی‌خواهم٬ کز کشتن امانم ده    تا سيرترت بينم...يک لحظه مدارايی**

***

  حالا... تويی که اون طرف نشستی و داری با اون چشات اينجوری نگام ميکنی...[نگام می‌کنی؟!] تلخی اين نوشته‌ها رو به دل نگير...حرفهای گفتنی گاهی... می‌دونم که می‌دونی.من حالم بد نيست٬ لااقل به بدی روزهای قبل نيستم...اما اگه بدونی چقدر دلم می‌خواد صدات کنم...اسم قشنگت رو...صدبار...هزاربار...نميدونم... اگه بدونی چقدر دلم تنگ شده...اگه بدونی چقدر دوستـتـ... ...  امانم بده!

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * و ** « اما نم بده! » مجموعه‌ا يی از ترانه‌های محمدعلی بهمنی است که عنوا نش را از اين بيت سعدی گرفته است.

/ 8 نظر / 5 بازدید
لیلا

سلام...غم انگیز و غصه دار بود...امیدوارم غصه های همه روزی در خاک شوند...پست جالب بود...موفق باشی...یا علی...

عسل

خوب بود وبلاگ خوبی دارين

aashenaa

سلام:...

باده فروش

(( مرگ واروونه ی یک زنجره نیست)) … نیست ، امّا تنهایی، یا بهتر بگویم بی اویی ، هست ، … هست … هست … هست … هست … هست … هست … هست … هست… هست … هست … هست … هست … هست … هست … هست… هست ... هست ... هست ... هست ... هست ... هست ... هست ... هست ... هست ... (( ... هم زنجره وارونه و هم صبح و خوشه ی انگور و ریحان و پَرِ شاپرک و... هم خورشید افتاده و هم غزل بی لب)) و هم همه ی تلخها ... هست ...هست ... هست ... هست ... هست ... اصلاً وقتی او نیست (( نه هست های ما چونان که بایدند ، نه بایدها... ))

بادکنک مشرقی

سلام . خيلی غم‌انگيز بود ولی هيچ کاری نمی‌شه کرد مرگ حق است حقی که بالاخره يه روز به دست تو ميدهند و گاهی چقدر دست خود را دراز می کنيم تا شايد دلی به رحم آيد و حق ما را هم بدهند . کاش همه اين را مي‌فميدند .

سوسن جعفري

می‌گم:«علی اسم داداشی رو چی می‌خوای بذاری؟» می‌گه:« علی‌رضا» می‌گم:« نمی‌شه که! اسم تو،علی ِ ، اسم بابام، رضا ...» معصومه می‌گه:«می‌ذاريم هادی!» و نگام می‌کنه ... علی می‌گه:«می‌ذاريم مهدی!» می‌گم:«مهدی زياد داريم آخه! علی بذاريم عباس؟ ... ايوب؟ ... يحيی؟ ... يحيی قشنگ‌تره! ... يحيی جعفری!» ديگه عصبانی شده داره با پشت قاشق‌ش دونه‌های انار رو می‌ترکونه. اخم کرده می‌گه:« نه‌خير! اصلن اسمش رو می‌ذاريم اتوبوس!!!!»

سروناز

کاش دنیا اینقدر نامرد نبود...یا حداقل ما ادمها اینطوری نبودیم...