ياهو

وگرنه... خزون ِانتظاره ...

      كاغذهايش را زير و رو می‌كرده كه اين را پيدا می‌كند. يادش می‌آيد آن شب را... به خوابش آمده‌بوديد باز... كه نوشت

      امشب از باران پاييزی‌ كه تند           می‌‌خورد بر شيشه، بی‌‌پرواترم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

      امشب از گل‌های‌ سرخ بين برف       از تمام چشــــــمه‌ها زيبــاترم

 

      در ميان چشم هايم می‌‌دوند           طفل‌های‌ بی‌‌قرار انتظــــــار

      در نگاهم می‌‌دمد شوريدگی‌            مثل عطر پونه در فصل بهار

 

      مضطرب گشته‌است روی‌ آينه          در دلش خرسند از زيبايی‌‌ام

      آينه شايد كه می‌‌خندد به من          يا كه می‌‌ترسد ز بی‌پروايی‌‌ام

 

     می‌‌رسی‌ از ره، ز باران خيس خيس   باغ آغوشت پر از گل‌های‌ ياس

     قطـــــــره‌های‌ آب روی‌ صورتت            شبنمی‌ بر گونه‌ی‌ زيبای‌ ياس

  

     خسته از تكرار تنهايی‌ خويش           تكيه‌گاهـــــــم قامت مردانه‌ات

     تا كه اشكم را نبينی‌ خوب من!         می‌نهم سر را به روی‌ شانه‌ات...

 

     ناگهان در خلوت آيينـــــــه‌ها              می‌‌رسند ارواح شومی‌ بی‌خبر

     در سياهی‌ دست تو گم می‌‌شود       چشم‌هايم......................*

 

   پاييز... باران... شانه‌ات... هراس... روياهايش... شعرهای‌ ناتمام... و خاطره‌ايی‌ كه هميشه پاييز است... آبان...  خواب ديده ‌بودتان.

    * شاعر كه نبوده اما، كلمات به شوق شما بود كه موزون می‌شدند تمام آن سال‌ها... آن روزها كه نبوديد؛ امروز اگر می‌نوشت جور ديگری بود، بهتر از اين شايد... اين روزها كه نيستيد... اين روزها... اين روزها...

مانند يك غزل حوالي آبان شروع شد.../مژگان بانو 

***

      دست كدوم غزل بدم، نبض دل عاشقمو؟... چرا به من شك می‌كنی‌؟ من كه من‌ام برای‌ تو... گريه نمی‌‌كنم نرو!... چندبار خوانده‌ام نمی‌دانم، كه پدر به طرف پنجره می‌‌آيد و می‌گويد:«برو كنار ببينم، هيچ حواست هست چند دور اين شيشه رو تميزكردی‌؟!... اين نوار رو هم عوض كن!خسته شديم ديگه...» خواهرم می‌‌خندد:«سی‌ دی  رو!». لبخند می‌‌‌زنم:خب، چی‌ بخونم؟ خانوم گل خوبه؟... بهار وقتی‌ بهاره كه بوی‌ تو رو داره، وگرنه مثل هر سال خزونِ انتظاره؛ دلم اميدواره اگرچه گله داره... می‌گويد:« بذار عمّه پوران بياد... اگه شكايتت رو بهش نكردم! می‌گم توی‌ چمدونش هم كه شده، تو رو برداره ببره!...»؛ كمتر از يك ماه ديگر اينجاست عمّه‌ی‌ گلم، و خوب می‌دانم چه نقشه‌هايی‌ برايم كشيده‌است! خدا به خير كند.

 

***

    همينجوری‌!

   جايی‌ می‌خواندم: هرگز در زندگی‌ اعتماد و محبّت يكديگر را تا لب مرز هل ندهيد و كرانه‌های‌ عشق و محبّت خود را امتحان نكنيد. هميشه فاصله‌ی‌ امنی‌ را تا كرانه برای‌ خود نگاه داريد...

/ 7 نظر / 10 بازدید
پردیس

سلام... همیشه فاصلهء امنی تا کرانه نگهدارید... خوب است... ولی نه برای من... نه برای تو... مگر عشق کرانه دارد؟ به خدا قسم که نه... همین است که می بازیم... بازی را که نباید نفس کشید... بازی را باید بازی کرد... به قواعدش... به راه و رسمش... به کلک هایش... به فریب هایش... بازی را که زندگی کنی می شود همین که دستت را رها می کنند تا در تاریکی های خودت گم شوی... می شود همین... که برایشان تمام می شود و برایت تمام نمی شود... می شود همین... که تاوان تن ندادنت به بازیشان را با دلت می دهی که به بازیش گرفته بودی و بازیش داده بودند... می شود همین...

سید محمد

مرسی پرديس! ... کرانی ندارد

ye nafar

اون مرزه فوق الذکر ! کجاست اونوقت؟؟

marde deltang

سلام...حس عجيبی بهم داد اين نوشته ت...

marde deltang

اميدوارم که مثل هميشه آسمونی و عاشق باشی....

marde deltang

می دونم که وبلاگ ما به پای وبلاگ شما نمی رسه...می دونم که سطح نوشته های ما به سطح نوشته های شما نمی رسه...میدونم که....اما يه چيزم بدون...من به اينجا اومدن افتخار می کنم...می مونه اين که شما يه سری به اون کلبه خرابه بزنی تا ما به اومدن شما هم افتخار کنيم!!!