ياهو

تمام راز سفر...

خواب ديده‌بودمتان...

                               همينجا بود انگار...

    زير درختی نشسته‌بودی... سرم را روی پاهايت گذاشته‌بودم و آرام‌آرام اشك می‌ريختم... مه كم‌كم پايين می‌آمد... همه‌جا سبز بود... سبز ِ سبز... دست‌ت را لای موهايم فرو بردی... هنوز گرمای انگشت‌هايت را حس می‌كنم... صورتم را بالا گرفتی... پيشانی‌ام را بوسيدی: غصه نخور خورشيدخانوم... (چرا خورشيدخانوم؟ نمی‌دانم!) هنوز بغض صدايت در گوشم است آقا!... هنوز... گفتی... گفتی... گفتی...

    سحر... پيشانی‌ام را روی خاك گذاشتم... پيشانی‌ام را... عطر موهايم روی سجاده ريخت... عطر دست‌های شما... عطر اشك‌های شما... عطر خدا... شانه‌هايم لرزيد... زان يار دلنوازم شكری است با شكايت...

   اما شما... يادت نمی‌آيد... يادت نمی‌آيد چه‌ها گفتی... يادت نمی‌آيد...

                                                                                                يكشنبه ۲۵/۱۰/۸۴ ـ ۳۰/۶صبح

***

      يادت هست؟ نوشتم:

      می‌ترسم... باز با تو تا آخر دنيا... می‌آيم... تمام روياهايت را... برايت آب آورده‌ام٬ تشنه نيستی؟... رفتم!... تمام راز سفر فقط.... خواب ِ يك...*

     ...گفتم: تو هيچ‌جا نمی‌ری ــ با ايمان گفتم ــ؛ گفتی: تو هم هيچ‌جا نمی‌ری ــ با ايمان گفتی ــ ... اما خودت هم می‌دانستی كه روياهای من چپ نيستند٬ نبودند هيچ‌وقت... خوب می‌دانی. با اين‌همه گفته‌ام كه اگر رفتم٬ می‌خواهم تو اولين نفری باشی كه فراموشم می‌كنی... اولين نفر.

***

   و امشب چقدر دلم می‌خواست كبوتری می‌شدم... می‌آمدم به درون سينه‌ات... بال‌های سفيد و كوچكم را دور قلب‌ت می‌پيچيدم... مرهم زخم‌هايت... شايد؛ امشب كه ماه كامل بود... می‌شود؟...

                                                                                                         همان يكشنبه! شب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* احتياجی به گفتن نيست ولی محض ياد آوری از سيّدعلی صالحی است٬ نامه‌ی ۱۵    

/ 10 نظر / 5 بازدید
ye nafar

هر روز در سکوت خیابان دوردست/ روی ردیف نازکی از سیم می نشست/ وقتی کبوتران حرم چرخ می زدند/ یک بغض کهنه توی گلو داشت...می شکست/ ابری سپید از سر گلدسته می پرید:/ -جمع کبوتران خوش آواز خود پرست!/ آنها که فکر دانه و آبند و این حرم/ جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست/ آنها برای حاجتشان بال می زنند / اصلا یکی به عشق تو آقا پریده است؟ / رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان / از غصهء کلاغ، کلاغی که عاشقست* / ابر سپید چرخ زد و تکه پاره شد / هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست / باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود / اما کلاغ روی همان ارتفاع پست... / آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم / اما دلم به دیدن گلدسته ات خوشست! / شاید بدونی اما محض اطمینان شعر مال مژگان بانوه .:)

پردیس

و امشب چقدر دلم می‌خواست كبوتری می‌شدم... می‌آمدم به درون سينه‌ات... بال‌های سفيد و كوچكم را دور قلب‌ت می‌پيچيدم... مرهم زخم‌هايت... شايد؛ امشب كه ماه كامل بود... می‌شود؟... حال و هوایت را... نمی گویم می فهمم... نمی فهمم... هیچ کس نمی فهمد... شاید امشب که ماه کامل بود...

marde deltang

اگر رفتم٬ می‌خواهم تو اولين نفری باشی كه فراموشم می‌كنی... اولين نفر

محمدرضا

تسنيم عزيز... ممنون ار همه مهربونیت، من بلاخره شکستمش ...

aashenaa

سلام:...

mina

سلام. نمی دونم. ديگه نمی دونم آرزو دارم اين بارون بياد يا نه. امروز اومد. تازکی هر وقت بارون مياد اشک های منم سرازير می شن. /// اين حرفا. اين مکالمه ها.... خيلی برام آشنان. شايد نه عين کلمات اما خيلی برام آشنان. /// می دونی؟ از سفر خسته شدم. از مسافر بودن.از ...

سوبان

سلام

ard

سلام دوست عزيز/از اينکه به دلايلی رنگ مرام و معرفتم کمرنگ شد ببخشيد شما هم در اين مدت که ماشاالله کلی آپ کرديد/عيد غدير رو بهتون تبريک ميگم / از عکس خوشگلی که گذاشتی خيلی خوشم اومد منو ياد استان سرسبزم می اندازه/ موفق باشی و برقرار