ياهو

ما را سر تازيانه‌ايی بس باشد...

« یا من اظهر الجمیل» 

    و توکل بر آن خدای مقتدر مهربان کن*آن خدایی که چو از شوقش به نماز برخیزی* ترا می‌نگرد و به انتقال تو در اهل سجود آگاهست*(شعراء/ 219-218-217)

     بیشتر بخواهم؟ من از سهم خود هیچ نفهمیدم؟ آخر این حجم تیره و تاریک ظلمانی چه دارد جز افکندن سیاهی و بستن راه عبور؟ این دیوار پر از تردید... پر شکّ و شکست٬ بی‌یقین خرابی‌اش نه سازش و افزایش که خواهش و کاهش است. من به غفلت و جهل می‌خواهم که نگه کنی. آخر از کجا به کجا ؟ از آنجا که هستی به آنجا که...*********<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

    دغدغه‌ها و نیاز‌های پست راه عبورم را بسته‌است. بیا و بزدا تا چشمم شسته شود و گشوده شود. از شهر و دنیای شهر نمی‌نالم که خود را نکوهیدم. چه گویم از اندیشه‌های گره خورده موازی که سینه‌ام را تنگ کرده است و صفحه وجودم را مبهم و مه آلود؟ صدها حجت و نشانه پاک و ناب لحظه‌ای بیش بر عهدم نمی‌پاید و ذره‌ای قدم در راه غیر٬ زمام نیکی و پاکی را می‌رباید. نیک و بد استحاله نشده‌اند٬ که تقدس و پستی واژه‌ها در دست ماست...

   من از درد می‌گویم٬ از درد اشتیاق. بگو! آخر بگو در کدام هوا؟... نه درد‌های زخم‌های کهنه و خام، نه سرگشتگی آن هراس مدام٬ و نه آرامش لحظه‌های کوتاه بی‌دوام٬ ذره‌ای از لیاقتم را دربرنمی‌گیرد. آخر بگو چه کنم؟ چه کنم با این نبردهای نابرابر؟...

     حمیدرضا

 

    گاه فکر ميکنم اين کلمات را از کجا می‌آوری؟ از همانجايی که مرا هم گاهی راه داده‌اند؟...چرا اينقدر کلامت آشناست؟ چرا اينجا بعضی‌ها اينقدر به هم شبيه‌اند...به هم شبيه می‌شوند؟... چرا گاه عبور زمان را نمی‌فهمم موقع خواندن و بازخواندن نوشته‌هايت؟...چرا به گريه می‌افتم گاه؟... اصلآ مگر اهميتی‌دارد که ما همديگر را می‌بينيم يا نه؟...حالا ديگر مهّم نيست... بگذار هرکسی هرچه می‌خواهد بگويد! ...دلم که تنگ‌ می‌شود می‌آيم...خاک پرهايم را می‌تکانم... و گوش می‌کنم: سودای تو را بهانه‌ايی بس باشد... و باز يادم می‌آيد يادگار دوست و تنهايی‌ها و نبودن‌ها و بوی مرکب و کـرّ و کــرّ قلم و ...نه٬شک نکن! درکوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند... آنجا تنها بايد دل‌ی آورد...خون...ويران...چون دوست دل شکسته می‌دارد دوست... آن وقت بايد ديد اين دل را چه کسی می‌خرد؟... چه کسی می‌شناسدش؟...چه کسی يوسف به زر ناسره بفروخته بود؟...

*** 

مقدمت مبارک! ...

       ای غريب خراسان! با غريبان وفا کن؛ حاجت بی‌قراران٬ بی‌شکيبان روا کن!

       ای تو درمان دلها! درد دين‌ی به ما ده! ؛داغ بی‌حاصلی را٬ چون طبيبان دوا کن!

    دلم گرفته...دلم حرم می‌خواد...سحر...صدای نقاره‌ها ...رضا٬رضا...رضا٬رضا... دلم هوايی شده باز٬ چند وقته...دلم تنگ شده مولا!...صدام نمی‌زنيد؟ هوايی اون پنجره شدم دوباره...

        اين شب بی‌کران٬ خيره شد کاروان٬ تيره شد از تعلق روان‌ها

         ای تو شب‌رای شب٬ ماه صحرای شب٬ مشعل روشن کاروان‌ها

    يادت هست؟: لحظه‌های خداحافظی٬ دل کندن...وقتی دلت رو گره زدی به پنجره فولاد و يه بغض غريب ته گلوت جاخوش کرده...يکی چه خوب گفته بود:«خداحافظی کردن٬ اندکی مردن است.»...

   حالا امشب من...دلم برای اون صحن و سرا تنگ‌شده...کز کردن توی سرما گوشه‌ی يکی از اون حجره‌های حياط٬ يا کنج يکی از ستون‌ها دور از چشم همه... اون زمزمه‌های يواشکی...همونها که:«...آقا! ديگه خودت می‌دونی و خدا...از من گفتن بود...اين حرفها رو کجا ميشه برد؟...به کی ميشه زد؟...فقط ميشه اينجا گفت...به شما...» و...

     حالا امشب دلم خيلی تنگ شده باز... صداش زدم و اسم خيلی از اونهايی که می‌شناسم توی گوشم پيچيد...تا دست‌های مهربونش توی همه‌ی دل‌ها نور بپاشه...همه‌ی دل‌ها...

      آمدی چاره کن کار ما ر!؛ کهکشان کن شب تار ما را!

     يا تو خود ياری بی‌کسان کن؛ يا خبر کن زما يار ما را!*

***

    من دلم برای تو هم خيلی تنگ شده؛ ميشنوی؟...قرار بود منو ببری جمکران٬ يادته؟ چی شد پس؟!

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  * نميدونم خواننده و شاعر اين ترانه کيه ولی من دوستش دارم؛ برای دوست‌داشتن هم که حتمآ نبايد دليل داشته باشم! دلم ميخواد.

/ 9 نظر / 7 بازدید
amir

چطوری؟؟ خوش ميگذره؟؟ من هم اين روز رو تبريک میگم...........شاد باشی

hamidreza

به تو غبطه می خورم که گاه راهت دادند....نه چون من که.......

سوسن جعفري

نه مثل هميشه ... چيزي از هميشه كمتر داشت/شايد چون ... نمي دانم... چيزي از هميشه كم داشت/تبريك مي گم/نمي دانم چرا من احساس خوبي نسبت به جمكران ندارم/نمي دانم اما ... امروز ازش يه عيدانه خواستم/فكر مي كني بده؟ خسيس نيست نه!اما ...سلام!

marde deltang

سلام...خوبيد...ممنون که خبر داديد...راستی عيدتون مبارک...الهی که هميشه عاشق باشيد و در کنار يار !

marde deltang

درسته که نوشته بايد الهام بشه به آدم...اما دلم لک زده واسه نوشتهايی از شما که شعر بود از بزرگان و نثری به فراخور حال...رفتم آرشيوتونو خوندم...

حامد

شبی خوش است بدين قصه اش دراز کنيد !