ياهو

... همين!

حرف‌های‌ ديگری‌ داشتم برای‌ گفتن. حرف‌هايی‌ كه بيشترشان قبلآ نوشته شده‌بود، در همان روزها... همان روزهای‌ تلخ و سياه كه دلم از يادآوری‌‌شان هم ... همان روزهای‌ سرد؛ كه يادت هست گفته‌بودم اين نوشته‌ها را اينجا می‌‌‌گذارم و می‌‌روم، كه حرف درد را بايد مستمر نوشت... درد... درد... حتی‌ نوشتن‌شان روي كاغذ درد داشت... روي كاغذهايي كه هرشب و هرشب سياه و خيس مي‌شد... چقدر نوشته‌باشم خوب است؟!. آن وقت زمان گفتنش نبود انگار، و امروز...  نمی‌دانم... شايد باز هم نبايد می‌‌گفتم؛ حالا كه حرف‌های‌ ديگری‌ هم... درد روی‌ درد كه تلنبار می‌‌شود...  زبان باز می‌‌كنم و تو خوب می‌‌دانی‌ كه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

             گاهی‌ نمی‌توان به خدا، حرف درد را        با خود نگاه داشت و روز معاد زد*

***

نگاه كن آقای‌ پشت پنجره‌ی‌ من! آن يك جفت عقيق را پلك نبند، انگشت‌های‌ مهربان و قشنگ‌ت را لابه‌لای‌ موهای‌ صافت فرو نكن... نگاه كن آقا! يادت هست؟ از جنس نور و روشنی‌ می‌‌ديد‌ی‌‌ام، كه اخم كردی‌ و گفتی‌: سياه... نه! سياه رنگ تو نيست. تو سفيدی‌... سفيد... و سبز... سبز... ؛ آنقدر شفاف بودم كه می‌‌شد از من عبور كرد... عبور كرد و...

 

... آقای‌ پشت پنجره! يادت هست آن شب كه آزرده بودی‌ و گفتی‌: آدم‌ها اغلب شبيه نوشته‌هايشان نيستند... . حق با تو بود، آدم‌ها اغلب شبيه حرف‌هايشان هم نيستند، حتي گاه شبيه رفتارهايشان هم؛ اما آدم‌ها هميشه شبيه دل‌هايشان هستند... هميشه.

 

گفتی‌: الهي لاتودبني بعقوبتك... ؛ و چشم‌هايت خيس شد و چشم‌هايم. از حق‌النّاس گفتی‌... حق‌النّاس... و اينكه خدا نمی‌‌بخشد... نمی‌‌بخشد... . ...

 

... يادت هست آن روز كه گفتی‌: چرا اينقدر پرده‌پوشی‌؟ چرا اينهمه حجاب؟ چرا اينقدر سخت حرف می‌‌زنی‌؟ چرا اينقدر سخت می‌‌نويسی‌؟ گفتم: كسی‌ كه بار شيشه حمل می‌‌كند بايد از كوچه‌هايی‌ كه سنگ می‌‌بارند دوری‌ كند...

 

از همان روزها كه گفتی‌: اين قصه را تو بنويس، هرجور دوست داری‌ بنويس؛ طوری‌ كه انگشت‌های‌ ظريفت... نوشتم... برای‌ تو نوشتم... خواندم... رقصيدم... چرخيدم... چرخيدم... دامن‌دامن ستاره برايت ريختم و دريغ... دريغ... امان از دست‌های‌ حقيری‌ كه ستاره‌هايم را دزديدند تا خانه‌های‌ سوت و كورشان را روشن كنند...[ زهی‌ خيال!] از همان وقت‌ها كه گفتم اينجا پنجره‌ايی‌ شده‌است تا هرشب ديدار تو را وضو بگيرم... و امان از نگاه‌های‌ حريصانه‌ی‌ نامحرمانی‌ كه شرم نمی‌‌شناختند و بسته بودن لب‌های‌ نجيبم را حمل بر ندانستن و نفهميدن كردند و ندانستند كه جنون ماه دير زمانی‌ است زمين را از من گرفته است آنقدر كه زخم‌های‌ پايم را از ياد برده‌ام. ...

 

می‌نوشتم... چون بايد می‌‌نوشتم... كلام دست از سر من برنمی‌داشت و كسی‌ نمی‌‌دانست و نمی‌داند حكايت اين نوشتن‌ها را؛ وقتی‌ كه شب‌ها به گريه ‌می‌‌افتادم و مشت بر كاغذ می‌كوبيدم كه: چه بنويسم؟ چطور بنويسم؟ نمی‌‌بينی‌ اين كلمات چقدر حقيراند؟... چقدر....................... و دست می‌‌گذاشت................ بگذريم!

 

يادت هست آقا؟ آن شب كه از درد خواندم و با من هم‌نفس شدی‌

             عجب! كه راه نفس بسته‌ايد بر من و باز   به فكر نفس‌های‌ ديگرايد از من**

و باز هم گفتی‌ بمانم و بنويسم... و آن شب كه...گفتم: آخر اين‌ها را كه نمی‌شد آنجا بنويسم. گفتی‌: می‌‌شد... می‌‌شود، همه‌چيز می‌‌شود... نوشتم... نوشته‌هايی‌ كه كلماتش را تنها تو می‌‌شناختی‌. پشت هركدام از اين واژه‌ها ماجرايی‌ بود كه تنها تو می‌دانستی‌. ديگران می‌‌شنيدند، تو گوش می‌‌كردی‌... ديگران می‌‌ديدند، تو نگاه می‌كردی‌... ديگران می‌‌خواندند، تو می‌‌نوشتی‌... تو می‌‌نوشتی‌... تو... من تو را می‌نوشتم؛ و باز تنها خودت می‌دانستی‌ كه اين‌ها تمام  ِتو نبود... و نه تمام من... اصلآ نبود.

***

كلماتم را می‌‌بينم، تعبيرهايم را، مضامين نوشته‌ها و حتی‌ عكس‌هايم را. نه در يک جا٬ نه يک بار... هرچند كه من هم مثل خيلی‌‌های‌ ديگر هميشه فن آخر را برای‌ خودم نگه مي‌دارم و... اما با اين‌همه سكوت كرده‌ام تا ببينم تا كجا... تا كجا می‌توانيد..........كه می‌‌توانيد انگار!. به گمان كوچكتان كه نمی‌‌بينم... نمی‌‌فهمم مدتهاست كه رونوشت من شده‌ايد[ به خيال خودتان!]؛ آن هم رونوشت كج و معوجی‌ كه... چه چيزی‌ را می‌خواهيد به دست بياوريد؟... چه كسی‌ را؟... خانه‌ايی‌ كه با مصالح قرضی‌ ساخته‌شود بنيانش بر آب است و بر باد! اين تكّه آينه‌ها وصله‌ی‌ ديوار كاهگلی  شما نيست... باور كنيد!

***

::: يادتون هست؟ اون روز گفتم: قرار نبود من اينطوری‌ بنويسم بعد... . گفتيد: پريرو تاب مستوری‌ ندارد... . حالا انگار زمانش رسيده كه ديگه خفه خون بگيرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بهمنی‌ و **  از حسين منزوی‌ است شما كه به خودتان زحمت كتاب خواندن هم نمی‌دهيد و همه را از همينجا برمی‌‌داريد، لااقل حرمت شاعران را نگه داريد! خجالت نكشيد! من كه همه‌ی‌ منابع را می‌نويسم. اين كه زحمتی‌ نيست ثواب هم دارد! در ضمن نگران نباشيد!!! فعلا نمی‌‌روم، هنوز چيزهايی‌ هست كه بايد اينجا نوشته شود.

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه نفر

حق الناس! به قول سوسن هوم!

مرد دلتنگ

سلام... حالت خوبه؟ ادم متاسف ميشه که بعضيا حتی فلسفه نوشتن ما رو توی اين وبلاگ ها هم نمی دونند...آهای بعضی ها...حرمت خيلی چيز ها را نگه داريد...

سوبان

دل‌‌گير نباشيد بانو! لابد خسته‌ايم! لابد دل‌گیریم! لابد بی‌قراریم! لابد خوب می‌شويم! خوب می‌شويم؟

راه

در همه دير مغان نيست چو من شيدايی ........ همين عالم را می گويم بانو همين عالم که گاه چنان درد می آورد که هر چه کنی حسش می ماند و گاه چنان حال دگرگون کننده ی دلچسب که از خود بی خود می کندت و به اوج می رساندت ........ کار خداست ديگر معبود لطيف و عظيم خودمان را می گويم........ دريابش عزيز

همون

سياه رنگ تو نيست. اينو يادت نره.

کبوتر

سلام ... يک چيزي ته دلم وقتي از زبان خودشان همين پريرو تاب مستوري .... را شنيدم گفت که لابد خطاب به شماست ولي .. همان موقعه گفتم انگار دل ادم را دزديده اند ... دلم نميخواد به هيچ وجه دلم نميخواد حتي تصور کنم شما براي ما ننويسين ... کيه که بعد خوندن اين جمله ها توي يه خونه ي غريبه نفهمه که ... من کي باشم که از شما بخوام صبوري کنيد ولي خدايي هم هست خانوم چيزي که شما بيشتر از من و بهتر از من درک کردين ... بسپريد به خدا .

پرديس

سلام... و سکوت... و بغض های فروخورده... و اشک های يخ زده... و فرياد هايی که... . . . و خوابش که هر شب... هر شب... و غمش که با وفا تر است...