ياهو

يادگار دوست

     نشستن و انتظار كشيدن در حياط دانشكده دوباره مرا برد به آن روزها. دانشكده... دانشكده‌ی عزيز٬ جايی‌ كه در آن حرف زدم، گريه‌كردم، خنديدم، داد زدم، اعتراض كردم، شعر خواندم، شعر و قصه شنيدم، دوستانی‌ بهتر از آب روان داشتم، پای‌ درس مردانی‌ نشستم كه كسوت استادی‌‌شان دخترك محجوب و خجالتی‌ آن سال‌ها را به لكنت می‌‌‌انداخت؛ جايی‌ كه در آن دوست داشته‌شدن را، دوست داشتن را مشق كردم... دوست داشتن را. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

      يادم می‌‌‌آيد... عاشقت كه نبودم، كودك نوپای‌ اين مكتب كه می‌‌توانست دل‌بسته‌ات باقی‌ بماند اگر توانسته بودی‌ بمانی‌. فراموشت نكردم، ولی‌ تو از دلم رفته‌بودی‌ همان‌وقت كه خواهش كردی‌ ببخشمت كه:«به خدا من نمی‌خواستم اينجوری‌ بشه، من فكر نمی‌‌‌كردم كه...» و گفتم: برو! برو که ديگه نمی‌خواهم ببينمت. عاشقت نبودم، اما محبتی‌ از تو در دلم بود كه حرمت آن نگذاشت بگويم:«چرا فكر نكردی‌؟ چرا نبايد فكر می‌‌كردی‌؟... چرا آن روز كه در راهرو صدايم زدی‌، آن وقت كه روی‌ نيمكت‌های‌ پارك قشنگ و كوچك شريعتی‌ از دوست داشتن گفتی‌ و از روزهای‌ خوب، به من فكر نكردی‌؟...چرا؟...»

      تو رفتی‌، از دلم رفتی‌، اما تمام اعتماد مرا هم با خودت بردی‌؛ بعد ازآن ديگر نتوانستم به هيچ دوستت دارم‌ی باور داشته‌باشم. تويی‌ كه حتی‌ يك بار به اسم كوچك صدايت نزدم و جز با لفظ شما خطابم نكردی‌، می‌‌دانستی‌ كه بعد از رفتن تو هم باز می‌‌توانم ساعت‌ها كناردريا نشستن و فرو كردن انگشت‌های‌ پايم در شن‌های‌ ساحل را دوست داشته‌باشم، باز می‌توانم از عطر شاليزارها مست بشوم، باز می‌‌توانم طعم زيتون و ماهی‌ شور را دوست داشته‌باشم و كلوچه‌ی‌ فومن می‌‌تواند هنوز به همان شيرينی‌ باشد، باز هم مي‌‌توانم در جنگل‌های‌ انبوه شمال پرسه‌بزنم بدون اينكه ياد تو بيفتم. به گمانم همان روزها بود كه نوشتم [و تو هيچ‌وقت جز آن‌هايی‌ كه م به زور از من مي‌گرفت و روی‌ بورد راهرو می‌‌زد چيزی‌ از نوشته‌هايم نخواندی‌ و هرگز نشنيدی‌]:

            تويی‌ كه تو چشم من ــ حتی‌ هنوزــ مثه گريه ساده‌ايی‌

            مثه ماهی٬‌ ماهيای‌ روی‌ خاك افتاده‌ايی‌

            بوی‌ بارون مياد از دستات و بوی‌ آشنای‌ بچگی‌

            می‌دونم مونده هنوز ته چشات٬ حال و هواي بچگي...

            من بهت گفته بودم كه می‌خوام مثل پرنده‌ها باشم، رها باشم

            نمی‌خوام كه مثل ديواری بلند، روبروت وايسم و بی‌صدا باشم

            حالا بارون كه می‌‌آد، شاليزار تا شاليزار جنگلو فرياد ميزنم

            ديگه نيستی‌ كه بگی‌:«هيچی‌ نگو!» هرچی‌ بخوام داد می‌‌زنم...

       از دلم رفته‌بودی‌ همان‌وقت كه ديدم شانه‌هايت كه می‌‌توانست تكيه‌گاهم باشد خم شد؛ شايد بايد همان‌روز كه گفتی‌:«تو خيلی‌ خوبی‌، اين رو می‌شه از چشمات فهميد... و من لايق اين همه خوبی‌ نيستم...» می‌دانستم روزی‌ می‌‌رسد كه خواهی‌ گفت:« عشق از نظر من يه سوء تفاهمه كه فراموش ميشه!» و بعد نتوانی‌ به چشم‌های‌ من نگاه كنی‌ كه چطور براي اولين بار شايد، در نگاهت مكث كرده بودم؛ كه باورم نمي‌‌شد آن چشم‌های‌ معصوم بتواند به همين راحتی‌ دروغ بگويد، به خودش و به من.

      اما من تو را بخشيده‌بودم كه گفته‌بودی‌ به ع :« می‌‌دونم اگه همه‌ی‌ دنيا رو بگردم، مثل اون پيدا نمی‌كنم؛ اما تو جای‌ من بودی‌ چي‌‌كار می‌‌كردی‌ وقتی‌ پدرت با قاطعيت بگه: حرف هيچ دختر تهرانی‌ رو نزن!»؛ من تو را بخشيده‌بودم كه ديدم چطور آن قامت موزونِ بلند و كشيده، آنقدر استوار نيست كه بتوانم به همراهی‌‌اش اميد داشته‌باشم. من تو را به ناتوانی‌‌ات بخشيدم...به ناتوانی‌ا‌ت. تو از دل من رفته‌بودی‌ ــ و حكايت پشيمانی‌‌ات بعدها به گوشم رسيد ــ اما گيرم كه برمی‌‌گشتی‌، چطور می‌‌توانستی‌ آنچه را كه از دست داده‌بودم به من برگردانی‌؟ چطور اشك‌هايم را برمی‌گرداندی‌ وقتی‌ كه ديگر نمی‌توانستم به هيچ نگاه بی‌‌قرار و هيچ طپيدن دل و هيچ كلام عاشقانه‌ايی‌ جواب بدهم؟ وقتی‌ كه بارها شنيدم: تو دلت سنگ شده... سنگ... ؛ و رنج می‌كشيدم وقتی‌ كه نبودم، هيچ‌گاه سنگ نبودم اما... . تويی‌ كه نوشته‌هايت را دوست داشتم، می‌توانستي بفهمی‌ چه كرده‌ايی‌ با من؟ وقتی‌ نوشتم:

          گستردگی‌ آبی‌ چشمانم/ زير آوار باورهايم جان می‌‌دهند/ او نخواهد آمد./ دختركان آبی‌‌پوش ديگر در روياهايم نمی‌‌رقصند/ و من / از اندوه گيسوانم/ طنابی‌ به بلندای‌ انزوای‌ خويش می‌‌بافم/ او نخواهد آمد/ و من / از آن‌هايی‌ كه گيسوان بلند ندارند می‌‌ترسم. / زمين آبی‌ نيست / آسمان آبی‌ نيست / او آبی‌ نيست / او آبی‌ نيست / او نخواهد آمد / و من / ديگر كودكی‌ با چشمان آبی‌ به دنيا نخواهم آورد.

    می‌توانستی‌ بفهمی‌ كه من ديگر منتظر هيچ كس نبودم كه بيايد و تنهايی‌‌ام را بدزدد؟

 

    عاشقت نبودم، تنها كودكی‌ دبستانی‌ كه حروف عشق را با ترس و لرز مشق می‌‌كرد، فقط محبتی‌ از تو در دلم بود ــ‌ كه شايسته‌ی‌ آن بودی‌ و هيچوقت در اين شك نكردم ــ و حرمت همان نگذاشت كه بگويم: چرا؟؛ از دلم رفتی‌ و بخشيدمت اما... فراموش نكردم... فراموش نكردم.

***

    چهارشنبه/ صبح اول وقت/ توی‌ تاكسی‌/ شجريان می‌خواند: صبح است ساقيا قدحی‌ پرشراب كن، دور فلك درنگ ندارد شتاب كن... شتاب كن... نمی‌‌دانم چرا ولی‌ ‌اين آواز هميشه حس خيلی‌ خوبی‌ به من می‌داده است، امروز هم.

     بعد از كلاس/ در مسير دانشكده/ در تاكسی‌/ ‌می‌خواند: منو ببخش ... می‌‌خوام كه با تو باشم... نمی‌‌تونم جدا شم... بيا به من كمك كن... از شما چه پنهان من صدا و بعضی‌ از ترانه‌های‌ اين منصور را دوست دارم، به قول تو مبتذل شده‌ام نه؟!

      غروب/ موقع برگشتن به خانه/ بعد از دوساعت نشستن پای‌ سخنرانی‌ دكتر... ، و هی‌ قيافه‌ی‌ جدی‌ گرفتن و تفكّر! در مورد توسعه‌ی‌ سياسی‌ و اختلاط فرهنگی‌ و هولوكاست و...! / باز هم در تاكسی/... خوابو از چشام بگير مثل هميشه/ بگو عمر عاشقی‌ تموم نميشه/ منو با خودت ببر هرجا دلت خواست/ ديگه چيزی‌ نمی‌خوام، اين آخريشه، اين آخريشه!!!... اين يكی‌ را ديگر نمي‌‌دانستم کی خوانده، اما صدايش شبيه همان منصور فوق‌الذكر است؛ اگر كسی‌ می‌داند راهنمايی‌‌ام كند، چون قشنگ است.

       شب/ چهارشنبه/ اتاق كوچك من/ عطر حضور تو / خيال چشم‌هايت/...  و ناظری‌ كه می‌‌خواند:

                     من درد تو را ز دست آسان ندهم      دل برنكنم ز دوست تا جان ندهم

                     از دوست به يادگــــــار دردی‌ دارم       كان درد به صدهزار درمان ندهم

  و هنوز دارد می‌خواند!

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mina

فقط می گم اومدم و خوندم و ....... من زيادی اين روزا دلم گرفته يا هنوز نوشته های تو ....؟

ط.ن

سلام ...

ط.ن

تنسيم خانم من برای اولين بار است که به وبلاگ شما آمدم با نوشته هايی که از يک سبک نوشتاری زيبا استفاده شده و درد دل هايی که خيلی با آن غريب نيستم ... من زمانی دست بر قلم می بردم و جساراتا چند خطی می نوشتم اما ديگر نمی نويسم شايد اسم ساحل امواج برای شما آشنا باشد آن چند برگ را می نوشتم ... این چند را به شما تقديم می کنم اميدوارم که قلب لطيف و روح سرشارتان هميشه به نور عشق الهی منور باشد .(هوالمعشوق...و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد.اما در معشوق مرگ راه ندارد. پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود معشوق می گردد. معشوق نیز در عاشق آشکار می گردد.و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی همان معشوق بوده .این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند زیرا یکی بوده اند ویکی هستند.در حضور الهی این چنین زندگی کنید. آنگاه رستگاریم...

ط.ن

نگارا نقش دیگر باید آموخت ... یکی آن کلک نقش آرا به من ده ... ز مجنونان دشت آشنایی ... منم امروز آن لیلا به من ده ... غم دنیا چه سنجد با دل من ... از آن غم های بی دنیا به من ده ... به چشم آهوان دشت غربت ... که سوز سینه نس ها به من ده ... به جان سایه و دیدار خورشید ... که صبری در شب یلدا به من ده ...

خيلي دور٬ خيلی نزديک

زبانم بند آمد بانو...زبانم بند آمد..تويی که حتی يک بار هم به نام کوچک صدايت نزدم...عجب..

hamidreza

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود/تا تو زمن بريده ای من زجهان بريده ام

صحرا

چند بار نوشتم و پاک کردم ..نمیدانم!گمانم همين که بخشيده اي خيلی خوب باشد ..يعنی اينطور ميگويند ..دارم به چرت نويسی مي افتم بگذريم!مراقب خودت باش !

محمدرضا

کجا رفتی ؟ خبری ازت نيست ؟؟؟ ميخواستم بگم من هم هستم ...

بينوای نينوای دشت عشق

دوباره بد جوری غمگين شدم