ياهو

و مِن المومنين رجال صدقوا...

هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم می‌‌خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند نه به خاطر محبت و دوستی‌...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خدايا!

هدايتم كن! زيرا كه می‌دانم گمراهی‌ چه بلای‌ خطرناكی‌ است.

هدايتم كن! كه ظلم نكنم زيرا می‌دانم ظلم چه گناه نابخشودنی‌ است.

نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفی‌ است.

محتاجم مكن كه تهمت به كسی‌ بزنم، زيرا كه تهمت خيانت ظالمانه‌ايی‌ است.

ارشادم كن كه بی‌انصافی‌ نكنم، زيرا كسی‌ كه انصاف ندارد شرف ندارد.

راهنمايم باش تا حق كسی‌ را ضايع نكنم كه بی‌‌احترامی‌ به يك انسان همانا كفر خدای‌ بزرگ است.

مرا از بلای‌ غرور و خودخواهی‌ نجات ده! تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيبای‌ تو را مشاهده كنم.

 

                                                                                شمع غريب دهلاويه

 

خلوتگاه كوچك من...

 

اينجا گوشه‌ايی‌ ازخلوت‌گاه كوچك من است. همان ميزی‌ كه پشتش خنديده‌ام، آرام گرفته‌ام، اشك‌هايم از رويش سر رفته و روی‌ دامنم ريخته است... نوشته‌ام... نوشته‌ام. آن بالا يك جفت چشم هست، مثل اقيانوس؛ كه گاه ساعت‌ها با من حرف می‌‌‌زنند.

انگار آن چشم‌ها از دور صدايم زده باشند كه آشنا بودند، به طرفشان کشيده می‌شوم. نزديك می‌آيد و با لهجه‌ی‌ قشنگ لبنانی‌‌ش می‌پرسد: می‌‌شناسيدش؟ سرم را تكان می‌دهم كه می‌‌شناسمش، يعنی‌ فقط گمان می‌‌كنم كه می‌‌شناسمش. ـــ می‌‌شه اين پوستر رو خريد؟. لبخند محجوبانه‌ايی‌ روی‌ صورت مليحش می‌نشيند: روز آخر اگر بياييد. ـــ ممنون! من ديگه نمايشگاه نميام. رد می‌شوم و از دلم می‌گذرد: اون عكس‌های‌ كوچيك جای‌ خود، ولی‌ مراد چشم دريايی‌ من! اين عكس رو می‌‌خواستم... می‌خواستم... . دست دختری‌ روی‌ شانه‌ام می‌‌خورد: آن آقا شما را صدا می‌‌زند. برمی‌‌گردم، اشاره می‌كند به عكس. نزديك می‌‌روم. ـــ‌ مگر عكس امام را نمی‌خواستيد؟ ـــ قيمتش؟. پوستر لوله شده را همراه با يك تقويم عربی‌ جيبی‌ می‌‌دهد دستم. ـــ قيمتش؟! هديه‌ی‌ ما. لحظه‌ايی‌ مكث می‌‌كنم... تشكر می‌كنم. دلم به شادمانی‌ كودكانه‌ايی‌ روشن است.

 

و باز كه گاه به صندلي‌م تكيه می‌دهم نگاه می‌كنم و می‌پرسم: اينجا چه خبره سيد؟! از پشت عينكش نگاه می‌كند و انگار صدايش را می‌‌شنوم كه: جهان در آستانه‌ی‌ عصر نور است و آن كه دلش با حق است، آثار اين نزديكی‌ را در همه ‌جا بازخواهد يافت. و من كجای‌ اين جهان ايستاده‌ام.

***

اينجا، پشت اين ميز... گوشه‌ايی‌ از خلوتگاه كوچك من... محصور در اين ديوارها؛ كه با تكرار نام تو پهلو به كهكشان می‌‍زند... با تكرار نام تو... ماه من!

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سايه

تو مهربان بودي آغاز ماجرا اما چه سخت تشنه جام محبتت بودم... سخن تمام نشد ختم ماجرا پيدا اميد با تو نشستن تلاش بي ثمري بود چه كوشش شب و روزم بسان شخم زدن روي سينه دريا و استغاثه به درگاهت گره به باد زدن و همچو كوفتن آب بود در هاون *** مرا رها كردي ؟ مرا به مسلخ سلاخان چرا رها كردي ؟ مرا كه رام تو بودم اسير دام تو بودم *** گذشتم از تو و آن پر فريب شهر بزرگ كنون كنار كويرم كوير بي باران و مهرباني اين مهربان ترين ياران و كاشكي تو از اين صالحان صلح و صبوري به قدر يك ارزن وفا و خوبي را به وام بستاني كه مثل مهر درخشان شهر بخشنده و همچو مردم اين ملك مهربان باشي . *** تو اي بلاي دل من بلند بالايم تو اي برازنده تو اي بلندتر از سروها و افرا ها تو بر تمام بلندان باغ بالنده بر اين اسير به غربت گذر تواني كرد؟ بر اين كوير نشين بر اين ز مهر تو محروم نظر تواني كرد

مينا

دلم برای گوشه ی کوچيک توی خونه تنگ شده. برای گوشه ی کوچيک سر کار. برای .... کی بود می گفت هيچ جا خونه نمی شه؟ و هيچ جا مثل خونه خاطرات رو ياد آدم نمياره؟ ........

مرد دلتنگ

*** اينجا، پشت اين ميز... گوشه‌ايی‌ از خلوتگاه كوچك من... محصور در اين ديوارها؛ كه با تكرار نام تو پهلو به كهكشان می‌‍زند... با تكرار نام تو... ماه من!

مرد دلتنگ

سلام... جای دنجی داری ... مثل جايی که من تنهايي هام رو اونجا می گذرونم...

راه

تمام اين گوشه دنج و امام موسی صدر و تکرار نام ماه کافی است تا انسان ديگر هيچ نخواهد از خلق همان لحظات همان لحظات که روح می رود تا آرام بگيرد ......... کيف لحظاتت را به رخ می کشی مومن؟؟؟؟؟

راه

تمام نوشته ات مقدس است ........ حتی بوی اين نوشته روحانی است ...... ديگر بماند کلمات........شمع مقدس دهلاويه اندوهت کشت مارا

مهدی

از رفتن به سوي نور، پرواز کردن، بي‌دل شدن، سجده‌گاه خويش را با خون، سرخ نمودن، و راهي بي‌پايان تا اوج هستي انسان گشودن، بارها سخن گفته بود ...