ياهو

چقدر...

 ... و چقدر دلش هوای‌ آسمان كرده‌بود كه دست‌هايت را می‌‌خواست... تا لب‌های‌ ترك‌خورده‌اش را بر آن‌ها... تشنه‌بود چقدر... دلش هوای‌ آسمان كرده‌بود. ... و چقدر به گريه‌اش انداخته‌بودی‌ مسافر خاموش روياهای‌ هفت‌ساله!... و چقدر با تو خنديده‌بود و... .  سياه كه نبود... تو می‌‌گفتی‌ كه سپيد سپيد بود و سبز انگار... كه اينطور می‌‌خواستی‌‌اش... و می‌خواست كه باشد... باشد... . نپرسيده از زخم‌های‌ دلت كه دلش آرام نمی‌‌گرفت؛ كه شايد بگويی‌ باز ...آرام‌ام و خوب و ديگر از آن كابوس‌ها خبری‌ نيست... تا دلش، دل ساده‌ی‌ بی‌‌قرارش بلرزد از شوق و صورتش خيس خيس شود كه تو خوبی‌ و همين خوب است؛ و باز به شكرانه چقدر پيشانی‌ بر خاك گذاشته‌باشد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

... و نتوانسته باشد باز با تو از تنهايی‌ و غربت و درد و دلتنگی‌‌اش بگويد حتی‌، مبادا كه به لفظی‌ ‌بخوانی‌‌اش كه نبوده هيچ‌وقت...، به لفظی‌ بخوانی‌ همانی‌ را كه روزگاری‌ گفته‌بودی‌ آنقدر... . و آتش سهم دلش بوده كه سوخته‌بود و تو خاكستر... و جايی‌ گوشه‌ی‌ دفترش نوشته‌بود كه: خاكستر پيش‌كش هيزم است به آتش تا ديرتر بپايد و بيشتر بسوزاند* و سوختن... يادش نرفته است... يادش نمی‌رود

 تو چو پروانه‌ام آتـش بزن ای‌ شمع و بسوزان       من بی‌‌دل نتوانم كه به گرد تو نگردم**

 

... و نگاهت كرده‌بود آنقدر كه تمام خطوط و زوايای‌ صورتت را به ذهن سپرده‌باشد برای‌ شب‌های‌ سرد و سياه بی‌ ماه‌ كه تمامی‌ ندارد انگار... و چشم‌هايش را روی‌ هم گذاشته و از هراس... ؛و حديث نتوانستن ِ او و نخواستن ِ تو بوده؛ كه نبوده و نشده برايت كه تمامی‌ شادی‌‌های‌ دنيا را به چشم‌‌های‌ تو ببخشد و همه‌ی‌ آرامش آسمان را به لحظه‌های‌ گريزان و قيمتی‌ ِ بودن... چقدر كم بوده برايت... چقدر كم بوده...ماه!...

 

و ماه... ماه... ماه... كامل كه می‌شود... ماه  كه تو شدی‌ و... و.... و.... و همه‌ی‌ حرف‌هايی‌ كه پنهان می‌‌شده بين اين واژه‌های‌ كوچك به راز، و تنها تو می‌‌دانسته‌ايی‌ حكايت‌شان را؛ خواسته كه ببينی‌ و بخوانی‌ به اين مصداق

من اين حروف نوشتم چنانكه غير ندانست   

 تو هم چنان بخوان كه جز تو ندانی‌

 

و تمامی‌ كلماتی‌ كه گفته و از آن خودش بوده برای‌ سرودن خورشيد‌واره‌ايی‌ كه در دلش می‌‌درخشيده به سوزاندن... و...

 

... و چقدر پشت پنجره انتظار كشيده‌بود تا ديدار تو را وضو بگيرد باز...

 

... و تشنه بود چقدر و دلش دست‌های‌ تو را... به هوای‌ جرعه‌ايی‌ از آسمان...

 

***

 

می‌‌گفت:«به قول فلانی‌، اگر كسی‌ را دوست داشته‌باشی‌، از گفتنش به ديگران ابايی‌ نداری‌. اما نگفتن يعنی‌ اينكه آنقدر كه بايد دوستش نداری‌...» گفتم: نه هميشه؛ گاه نگفتنت به خاطر خودت نيست...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از حسين منزوی‌ باشد به گمانم/ ** سايه

/ 0 نظر / 6 بازدید