ياهو

 ديشب...

مسجد جمكران/نهم آبان هشتادو پنج

در حياط مسجد نشسته‌ام... كه ‌بانويی‌ دلش هوايی‌ می‌‌شود تا بگويد:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امشب حتما اونجا هستن، بهشون بگو اينجا همه‌چی‌ بوی‌ مرگ می‌‌ده وقتی‌ او نيست... به او بگو بس است ما را جدايی‌... بگو دوستش داريم... بگو به ما هم سری‌ بزند تا عقده‌ی‌ دل وا كنيم بعد اين‌همه سرگردانی‌... باز هم التماس دعا.

چشم‌هايم خيس مي‌شود باز...

 

 باران است ... دلم تنگ چشم‌های‌ تو است... دو ركعت نماز به نيابت از دل تو خوانده‌ام و آسمان خنديده‌است... دلم هوای‌ صدای‌ تو را دارد... كه بخوانی‌ انّا توجهّنا واستشفعنا و توسلّنا بك الي‌ الله... نم...نم...نم... آسمان بر كف دست‌هايم می‌‌چكد... امشب هم دست‌هايم مال توست.

 

وقت رفتن... نگاهم مانده بر سوسوی‌ چراغ‌ مناره‌ها... پرنده‌ی‌ زرد كوچكش را از پنجره‌ی‌ اتوبوس می‌‌آورد داخل و می‌‌گويد: خانوم يه فال بخر! ... باز می‌‌كنم:

ساقيا برخيز و در ده جام را

خاك بر سر كن غم ايام را

ساغر می‌ بر كفم نه تا ز بر

بركشم اين دلق ازرق‌فام را

با دلارامی‌ مرا خاطر خوش است

كز دلم يكباره برد آرام را...

                                                ***

به من می‌‌گن چيزی نگو. نبايد هم بگم اما دل يکی داره آتيش می‌گيره. دل يکی اينجا داره خاکستر می‌‌شه. کمی دير اومدی اما يه راست رفتی سر وقت دل يکی و دست کردی تو سينه‌اش و دل‌ش رو آوردی بيرون و انداختی تو آتيش و بعد گذاشتی‌ش سر جاش. واسه همينه که دل يکی آتيش گرفته و داره خاکستر می‌‌شه. يکی داره تو چشات غرق می‌شه. يکی لای شيارای انگشتات داره گم ميشه. يکی داره گر می‌گيره. دل يکی آتيش گرفته. يه نفر يه چيکه آب بريزه رو دلش شايد خنک شه. ميون اين همه خونه که خفه خون گرفتن، يه خونه هست که دل يکی داره توش خاکستر می‌‌شه. يكی هوس كرده بپره تو دستات و خودشو غرق كنه...*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*چند روايت معتبر/ مصطفی مستور

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه نفر

آب آوردم... برين کنار!

سید محمد

دل یک نفر داره ... همین تازگی‌ها می‌خوندمش برا یکی و اشک ...

مينا

اگه حرفی برای گفتن بود می گفتم اما... اينجا دل يکی داره آتيش می گيره. اين آتيش خوشرنگ ...

نيره

وقتی که سیم حکم کند ، زر خدا شود وقتی دروغ ،داور هر ماجرا شود وقتی هوا ،هوای تنفس ،هواس زیست سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود وقتی در انتظار یکی پاره استخوان هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود وقتی به بوی سفره همسایه مغز و عقل بی اختیار معده شود ،اشتها شود وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب یک رنگ ، رنگها شود و رنگ ها شود وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود بگذار در بزرگی این منجلاب یاس دنیای من به کوچکی انزوا شود.

مرد دلتنگ

چهل شبه مسافرم که بينم از تورويی.... سفز کنم به هر کجا که دارد از تو بويی

مرد مرده

خاتون ... خاتون! یکی داره دروغ ميگه ... يکی داره نيومده حرف از دير اومدن می زنه ... يکی داره دلبری ميکنه و حرف از دلتنگی ميزنه ... بهشو بگين دروغ ميگه ... به ما ميگن چيزی نگو ... اما شما ... چيزی بگو! (مميزی)

سيد ...

بر بام تنهايي نشستم تا بيايي با گريه ها دل را شكستم تا بيايي آري ، ميان آسمان خاطراتم تنهاي تنها با تو هستم تا بيايي وقتي كه ساقي جمعه را روز تو ناميد با باده هاي جمعه مستم تا بيایی این دل را انقدر چلاندی ِ که خونابه اش هم ریخت .. مطبوع است ؟ مجبورم کردی که بعد از ۶ ماه خواندن متنها بنویسم اینبار ..... اما چه نوشتنی الهی عاقبت محمود گردان

فاطمه

برای بارانم اين روايت رو خوندم ... بارها

مرد مرده

سلام ... خاتون ... مزاحميم اما ... چه چاره کنم ... گره به دست عزيز غريب و آشنایی چون تو ... شايد گشوده شود ... سری به صندوقچه ی نامه هايت بزن ... خواهشی بود که با محرم دلی گفتم ... و دعا و دعا ... مبادا فراموشمان کنيد. (ممیزی)